سرود، از حسینیه به میدان شهر آمد!

هر شب در دفترچه‌ام دربارهٔ وضعیت روحی تک‌تکشان می‌نوشتم و همان یادداشت‌ها به من فهماند سرود دیگر فقط یک فعالیت درسی نیست؛ تبدیل شده به ریسمانی برای اتصالشان به آرامش. تصمیم گرفتم راه دیگری انتخاب کنم.
خبرگزاری فارس:قم؛ناهید حاجی‌زاده| در دبستان «نبوت»، زنگ تفریح سوم برای بقیهٔ بچه‌ها یعنی دویدن به سمت حیاط و شلوغی بوفه؛ اما برای من و بیست دختر گروه سرودم، این زنگ معنای متفاوتی داشت.ما در حسینیهٔ شهید عباس بابایی _همان نمازخانهٔ سابق که با عشق به حسینیه تبدیلش کرده بودیم_ دنیای خودمان را داشتیم.از اول مهر با خودم عهد کرده بودم که هدفم فقط کسب رتبه در جشنواره استانی نباشد؛ می‌خواستم این دخترها یاد بگیرند چطور کنار هم هم‌صدا و هم‌دل باشند. هر روز وقتی بچه‌ها یکی‌یکی با لقمه‌های نیم‌خورده یا نفس‌زنان از پله‌ها بالا می‌آمدند، اولین جمله‌ام این بود: «اول آب بخورید، بعد صف. صدا از گلوی خشک بیرون نمی‌آید.»

حسینیه، شاهد یکی از بهترین اجراهای ما شد

در طول تمرین‌ها، من فقط یک مربی نبودم؛ کم‌کم تبدیل‌شده بودم به کسی که تفاوت‌های کوچکِ آدم‌ها را در جزئیات صدا و حرکت می‌بیند.سرودمان آسان نبود؛ شعری درباره امید و آینده‌ای که بچه‌ها با دست‌های کوچکشان می‌ساختند؛ و همین سختی، زود خودش را در رفتارها نشان می‌داد: فاطمه‌زهرا از اشتیاق زیاد کمی زودتر از بقیه شروع به خواندن می‌کرد؛ مطهره وسط شعر نفس کم می‌آورد؛ فاطمه موقع حرکات دست از خجالت سرخ می‌شد؛ و اسماءسادات، کوچک‌ترین عضو گروه، از شدت هیجان صدایش را بیش‌ازحد بالا می‌برد. پاسخ من به همه این ناهماهنگی‌ها، معمولاً یک چیز بود: آرام به هم زدن کف دست‌ها و گفتنِ «عیبی ندارد. از نو. سرود خوب با تکرار متولد می‌شود.»نیمه‌های اسفند بود؛ زمان ارسال فیلم به ادمین جشنواره. آن روز، حسینیه، شاهد یکی از بهترین اجراهای ما شد.

انگار زمان در حسینیه مکث کرده بود!

اسماءسادات حتی نت‌های اوج را هم درست خوانده بود و من دلم روشن بود؛ می‌خواستم همان‌جا به بچه‌ها بگویم آماده‌اند؛ اما ناگهان در سالن باز شد و مدیر با چهره‌ای رنگ‌پریده وارد شد.فقط گفت: «سریع بچه‌ها رو جمع کنید.» ترس، پیش از هر توضیحی، به دل‌هایمان نشست. خبر دهان‌به‌دهان چرخید: جنگ شروع شده بود.حیاط مدرسه که روزی جای خنده بود، حالا پر از اضطراب اولیا بود. وقتی آخرین دانش‌آموز رفت، من به حسینیه برگشتم؛ سکوت سنگینی جای آن هیاهو را گرفته بود.بطری آب نیمه‌خالی فاطمه‌زهرا گوشه‌ای افتاده بود و دفتر نت من روی میز مانده بود. انگار زمان همان‌جا مکث کرده بود؛ جایی که آموزش رسمی متوقف شد و بحران آغاز.

سرود تبدیل شد به ریسمانی برای اتصال بچه‌ها به آرامش

با تعطیلی مدارس، جشنواره هم به تعویق افتاد؛ اما من نمی‌توانستم اجازه بدهم این گروه متلاشی شود. برای تک‌تکشان فایل صوتی می‌فرستادم و تماس تصویری می‌گرفتم و مدام تکرار می‌کردم: «ما هنوز گروه سرودیم، حتی اگر مدرسه بسته باشد.» در همین روزها بود که اثر جنگ را نه در خبرها، بلکه در چهره و صدای بچه‌ها دیدم. ستایش به شمال رفته بود، محیاسادات گوشی نداشت و پارمین از وقتی کوچه پشتی خانه‌شان در شهرک ولایت هدف موشک قرار گرفته بود، دچار اضطراب شدیدی شده بود. هر شب در دفترچه‌ام دربارهٔ وضعیت روحی تک‌تکشان می‌نوشتم و همان یادداشت‌ها به من فهماند سرود دیگر فقط یک فعالیت درسی نیست؛ تبدیل شده به ریسمانی برای اتصالشان به آرامش.

قول دادم تا آخرش هستم

بعدتر، مدیر مدرسه جلسه گذاشت. تردیدها زیاد بود؛ مامان پارمین از نبودِ آرامش می‌گفت و حق هم داشت؛ اما مامان اسماءسادات جمله‌ای گفت که مسیر فکر مرا عوض کرد: «دختر من از وقتی تمرین‌ها قطع شده، انگار بخشی از خودش را از دست داده.»همان‌جا تصمیم گرفتم جشنواره را کنار بگذارم و راه دیگری پیدا کنم. گفتم: «به‌جای جشنواره، در یکی از میدان‌های شهر اجرا می‌کنیم.» وقتی خبر را به بچه‌ها دادم، ترس و ذوق با هم آمدند. فاطمه‌سادات پرسید: «خانم، آنجا هم کنارمان می‌ایستید؟» و من قول دادم تا آخرش هستم.تمرین‌ها را به حیاط امامزاده موسی مبرقع منتقل کردیم. غرفه‌ای به ما دادند و میان نگاه‌های کنجکاو مردم و وزش باد، دوباره هم‌صدا شدیم. همان‌جا پیرمردی را دیدم که با چشمانی خیس به میله پرچمش تکیه داده و به صدای بچه‌ها گوش می‌دهد. آن لحظه فهمیدم مخاطب واقعی ما کیست و چرا این کار، دیگر «فقط تمرین» نیست.

صدایشان شهر را پر کرد

شب اجرا در میدان شهر، بدون هیچ سکوی رسمی، بیست دختر با چادرهای یک‌شکل و روبان‌های سه‌رنگ پرچم ایستادند. دستم را بالا بردم؛ همان حرکت آشنای زنگ تفریح سوم. بند اول کمی لرزان بود؛ اما وقتی به اوج رسید، صدای آن‌ها مثل روشن شدن چراغی در یک روز خاکستری، شهر را پر کرد.
دوشنبه | ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ | قم#جنگ_مضان #بعثت_مردم https://ble.ir/revayat_qom
19:22 - 23 مرداد 1405

14٫8k بازدید