آقای باجه شماره ۳
مرد قدبلند با پیراهن سفید آمد وسط جمع: "کسایی که برای تمدید بیمه اومدن بیان پیش من." نیمی از جمعیت توی سالن برای تمدید بیمه آمده بودند و همین کار ساده میتوانست سالن را تا حد زیادی خلوت کند. وقتی دورش جمع شدیم با صدای پایینتری گفت: "همه صف بگیرید پشت باجه۳. پنج دقیقهای کار همهتون تمومه."
دستگاه نوبتدهی که زبان کاغذیاش را دراز کرد، صدوسه نفر دیگر جلویم بودند. سالن تامین اجتماعی آنقدر شلوغ بود که من و فاطمه و ریحانه نمیتوانستیم کنار یا روبروی هم بنشینیم.دخترها را کنار هم نشاندم و خودم ردیف بعدیشان نشستم. کتاب "داستان یک انسان واقعی" را روبرویم باز کردم و هر چند خط یکبار، سر میگرداندم سمت بچهها.استرس جلسه یک ساعت بعد را داشتم و با این روند اعلام شمارهها، دو ساعتی باید معطل میماندم.ده دقیقه نگذشته بود که برق رفت. جمع صد نفرهای که آنجا نشسته بودیم، همه با هم "اَه" بلند و کشیدهای گفتیم."اینجا ایرانهها"این را دختر نوجوان مکشفه ردیف روبرویی خطاب به مادرش گفت. تیزی ترکشش البته به گوشه گُرده من هم نشست. مادرش امیدوار بود که سازمان عریض و طویل و خرپولی مثل تامین اجتماعی برای اینجور مواقع موتوربرق یا یوپیاس کنار گذاشته باشد که خبری نبود.فقط سیستمهای کامپیوتریشان به برق اضطراری وصل بود. همین هم جای شکر داشت ولی دیدن دخترکانم که صورتشان از گرمای هوا و صد و اندی نفری که آنجا نفس میکشیدند، سرخ شده بود، صفرای مزاجم را بالا برد و دهانم را تلخ کرد.اکثر زنهای توی سالن پرونده بیمهشان را تبدیل به بادبزن کرده بودند و روبروی صورتشان چپ و راست میکردند. داشتم خودم را آماده میکردم اگر کسی درباره نظام ناسزا یا دشنامی داد، چگونه برخورد کنم و چه جوابی بدهم: "اول لبخند بزن. برو جلو و بذار حرفش رو بزنه. بعد منطقی جواب بده و هرچی هم بیاحترامی کرد، باز هم با منطق و بدونعصبانیت جواب بده" میدانستم آدم اینجور کارها نیستم و وسطش جوش میآورم و دعوا بالا میگیرد.
مردی از ردیف پشتی بلند شد و پنجرهها را باز کرد. باد نسبتا خنکی گردنم را نوازش کرد و کمی التهاب جمع را خواباند.داشتم به کِیف بادهای گاهوبیگاه فکر میکردم تا تحملم را بالاتر ببرم که آن مرد قدبلند با پیراهن سفید آمد وسط جمع: "کسایی که برای تمدید بیمه اومدن بیان پیش من." نیمی از جمعیت توی سالن برای تمدید بیمه آمده بودند و همین کار ساده میتوانست سالن را تا حد زیادی خلوت کند. وقتی دورش جمع شدیم با صدای پایینتری گفت: "همه صف بگیرید پشت باجه ۳. پنج دقیقهای کار همهتون تمومه."ذوق کردم. از اینکه بعضیها دیرتر از من آمده بودند ولی توی صف جلوتر افتاده بودند هم ناراحت نشدم. فرقش دو سه دقیقه بود.به ریش پروفسوری و صورت کشیده مرد پیراهن سفید خیره شدم و چند جمله انگیزشی و تشکرآمیز آماده کردم تا وقتی نوبتم شد بگویم ولی اینقدر تند تند کارها را راه انداخت که فقط توانستم بگویم: "آقا! دم شما گرم. ممنون"دست راستش را برای جواب گذاشت کنار موهای پرپشتش و لبخند شیرینی زد.به تابلوی قرمز اعلام شمارهها نگاه کردم. حداقل پنجاه نفر مانده بود تا نوبتمان شود.دست فاطمه و ریحانه را گرفتم و از سالن خارج شدم: "بابا! دیدی مردو چه کار باحالی کرد؟ وگرنه مجبور بودیم یک ساعت دیگه اینجا بومونیم."هنوز ربعساعتی برای رسیدن به جلسه وقت داشتم. در مسیر به این فکر کردم که توی این مملکت با چه کارهای ساده و البته خارج از روال مرسومی میشود حال مردم را خوب کرد.
اگر آقای باجه شماره سه همینطور پشت سیستمش نشسته بود و مثل هفت هشت باجه دیگر روال عادیاش را ادامه میداد یا آن مرد پشت سری که پنجرهها را باز کرد، سرش به کار خودش گرم بود و مثل من کتابش را میخواند، حکما گرمای هوا و طولانی شدن نوبتها صدای خیلیها را بالا میبرد ولی آنها بدون امکانات خاص ولی با یک تدبیر بهجا فضا را مدیریت کردند.پ.ن۱: این متن ادای دِینی بود به همه آدمهای شریفی که این روزها، هوای مردم را دارند و با کارهایی که وظیفهشان نیست، حال مردم را خوب میکنند.پ.ن۲: تصویر را هوش مصنوعی ساخته. واقعی نیست.✍️ راوی محمدحسین عظیمی
16:06 - 25 اوت 2026