چقدر قشنگ...
«بذار بازش کنم چه قشنگه! ایران و حزبالله دس تو دست همن»بعد پلاستیک برنج را که پُرپُرش نیم کیلو هم نمیشد بازکرد، پرچم را درآورد و جلویم گرفت: "حالو عکس بگیر، ته پولوم بود."با خودم گفتم: خب آدم حسابی به جای پرچم، اسنپ میگرفتی تا کمر و دستت داغون نشه.
چاقوی بزرگ آشپزخانه را جلوی رویم گرفت، خودم را عقب کشیدم. چاقو را بالا برد و توی در فرو کرد.دستم میلرزید، هرچه کلید را چرخاندم و خودم را به در زدم باز نشد. تا سید هم برسد یک ساعتی طول میکشید. باریحانه سادات توی محوطه رفته بودم اما موقع برگشتن، کلید را که توی در چرخاندم، باز نشد. سر و صدای ما دو تا که بالا رفت همسایه واحد کناری بیرون آمد. وقتی فهمید چه اتفافی افتاده، با چاقوی بزرگ آشپزخانه آمد سمتم و با هرچه توان داشت چاقو را بین در کشید. با بدنش تنه میزد به در تا باز شود. اما در باز نشد.تا آن زمان سلام و علیکی با هم نداشتیم. فقط چند بار توی لابی بلوک با خانمش دیده بودمشان. هرکاری کرد در باز نشد، خانمش خودش را رساند جلوی در و تعارف کرد. ریحان هم خسته و تشنه قانعم کرد دعوتشان را قبول کنم. سفره ناهارشان پهن بود، عذرخواهی کردم و کنارنشستم؛ اما ریحان که فکر کرد دعوت ناهار هم هستیم، دوزانو جلوی سفره نشست. اولین بار که خورشت کرفس را با تکه های مرغ دیدم، خانه همان همسایه بود.تا سید رسید، با نردبان از تراس بالا رفت و در را از داخل باز کرد، نیمساعتی طول کشید. ما هم خانه همان همسایه منتظر نشستیم. جز سوال از شغلشان، پرسیدن فامیلشان و بفرما ناهار، حرفی نزدیم.چشم چرخاندم روی دیوار خانه، یک ماهی از شهادت حاج قاسم می گذشت. بالای تلویزیون روی دیوار، حلقه چشمم گشاد شد و خیره روی عکس پر از لبخند حاجی ماند.تیپشان زیاد به این حرفها نمیآمد، هر دو پرستار بودند و چندبار روپوش روی دست توی مجتمع دیده بودمشان. از آن روز هر وقت کرفس میبینم یا میپزم یاد همسایه حاجیخواهم میافتم.
چند روز قبل که موقع برگشتن از درمانگاه سوار اتوبوس شدیم و روی صندلی اول نشستیم، خانمی هن هن کنان چرخ دستی خریدش را میخواست بالا بیاورد، خم شدم چرخ را بالا بکشم با کرفسهای تازه چشم در چشم شدم. با حرکت اتوبوس باد پیچید و کرفسها رقصیدند وسط خاطراتم. خانمِ دستپر از خرید، روی سبزی خورشت و کرفسها یک پلاستیک که مرغ داخلش بود و بعد یک نیم شانه تخم مرغ گذاشت و بایک دست و یک پایش پشت چرخ را گرفت. کرفسها و بقیه سبزی ها زیر بار تخم مرغ و مرغ داشتند له میشدند. از میزان خریدش حدس میزدم کالابرگ ماهانه را گرفته باشد. نگاه ریحان افتاد به دیوار اتوبوس، بدخط نوشته بود مرگ بر.... یکی هم با خط خوش خطخطی کرده و اسرائیل را جلوی مرگ گذاشته بود. ریحان اشاره کرد به نوشته، خانم دستپر از خرید متوجه شد و گفت: خدا نیامرزدشون، چه کردن با دل ما.نگاهم هنوز به خریدها بود که یک چیز زرد توی کیسه کوچک برنج خودنمایی کرد. آرام به ریحان گفتم: _ درست دیدم پرچم حزبالله است؟: " آره مامان حزبالله."اجازه گرفتم و از خریدش عکس انداختم. خریدهایش سنگین بود، من بودم اسنپ میگرفتم. پرسیدم: "خب چرا با اتوبوس؟!"تلفن همراهش را جلویم گرفت پیام بانک بود" پولام تموم شد. سیفی جات خریدم، اون سه قلم روی بارمم کالابرگه. بچههام مدتیه مرغ نخوردن."خیلی بد شد، نمیخاستم دردش رابه زبان بیاورد. اما برای اینکه مطمئن شوم درست حدس زدهام گفتم: پرچم حزب الله است؟!چشمش برق زد. " بذار بازش کنم چه قشنگه! ایران و حزبالله دس تو دست همن"
باخودم گفتم: خب آدم حسابی به جای بجا پرچم، اسنپ میگرفتی تا کمر و دستت داغون نشه.پلاستیک برنج که پُرپُرش نیم کیلو هم نمیشد را بازکرد، پرچم را درآورد و به کمک ریحانه سادات جلویم گرفت: "حالو عکس بگیر، ته پولوم بود. پرچم خریدن و رفتن تو میدون ، تنها کاریهای روزا میتونم انجام بدم."آخر مسیر بود، برایش از خاطره کرفس و ترکیب مقوی وخوشمزه اش با مرغ و زن و شوهر پرستار حاج قاسمی گفتم.نزدیکیهای مقصد از خانم پشت سری خواستم پول نقدم که صدتومانی بود را خرد کند، اما نداشت. خانم دستپر کارت اتوبوس را جلویم گرفت «حساب میکنم، جاش تو برا بچههای حزبالله، مقاومت، نیروهای خودمون و به نیت آقوی شهیدم صدقه بده.»✍️ #خیابان به روایت #خاطره_کشکولی 16:07 - 7 تیر 1405