بدرقه
سنگ لحد را که توی دستم گرفتم، داغ بود. آنقدر که جداره دستکش پرستاری و آشپزخانه و پوست و گوشتم را طی کرد و به استخوانم رسید. همان لحظه درک داغی سنگ لحد، ذهنم رفت سمت روضه.
«تو رو خدا روش آهک نریزین. بذارین جنازهش سالم بمونه»این را زن میانسالی گفت که مثل داشمشتیها روی چهارپایه تاشویی نشسته و نیمتنه بالاییاش را رو به جلو انداخته بود. صدایش ظرافت زنانه نداشت؛ چهرهاش هم. لحنش ولی التماس زیادی را حمل میکرد؛ مثل تمام زنها، زمانیکه مستاصل میشوند.«نگران نباشید حاج خانوم. ما روی میت شما نه آهک میریزیم نه چیز دیگه. تمام مراحل تدفین و تلقین رو هم انجام میدیم.»این حرف را در حالتی زدم که روی صورتم علاوهبر ماسک، شیلد آنتیباکتریال هم بود. گرمای هوای تابستان، ظل ظهر، با لباس فضانوردی مخصوص کفن و دفن اموات کرونایی، بیتابم کرده بود. از کف چکمه تا نزدیک مچ پا، عرق پُر شده بود و هر قدمی که برمیداشتم صدای شالاپ شولوپ برخورد کف پا با عرقها را میشندیم.با همه این بینایی ولی از قبل قرار نانوشتهای با هم داشتیم که در مقابل بیتابی و غر و امرونهی و حتی بیاحترامی خانواده میت دم برنیاوریم و هر سوال و شبههای داشتند برایشان توضیح دهیم.ما داشتیم کار کفن و دفن میتی را انجام میدادیم که خیلی وقتها خود خانوادهاش هم جرئت نزدیک شدن بهش را نداشتند. اینجا هم همینطور بود. کل جمعشان اندازه دو انگشت دست هم نمیشدند. حاجآقا با لباس سفید فضایی جلو ایستاد و نماز میت را خواند. ما هم با فاصله اجتماعی کنار هم ایستادیم. جمعا با دو کارگر بهشت احمدی و یک ناظر علوم پزشکی ده نفری شده بودیم.میت را روی پارچهای خواباندیم و با دستگیرههایی در چهارطرفش داخل قبر گذاشتیم. حاجآقا با همان لباس فضاپیمایی داخل قبر شد و تلقین را تا آخرش خواند. ناظر دانشگاه را صدا زد تا تاییدیه دفن را بدهد و مرحله آخر، گذاشتن سنگهای لحد شروع شد.
یکی از کارگرها بالای قبر ایستاد و یکی داخل رفت. دو پایش را روی جاپای بالای سر میت گذاشت و لحدها را رویش گذاشت.آمدم شیرینبازی دربیاورم. چه میدانستم قرار است چه بر سرم بیاید؟ برای کمک، یکی از سنگ لحدها را برداشتم تا به کارگر بالای قبر بدهم.ما برای حمل جنازه، یک دستکش استریل پرستاری میپوشیدیم و رویش یک دستکش ظرفشویی زردرنگ و دور دستکش ساقبلند را هم با چسب پنجسانتی میبستیم تا راه ورود آب غُساله را به داخل دستها بگیرد.سنگ لحد را که توی دستم گرفتم، داغ بود. آنقدر که جداره دستکش پرستاری و آشپزخانه و پوست و گوشتم را طی کرد و به استخوانم رسید.همان لحظه درک داغی سنگ لحد، ذهنم رفت سمت روضه.روضه بدن چاکچاکی که سه روز، زیر آفتاب مانده بود. همان آن به ذهنم رسید که توی آن گرمای کربلا، به آن بدن روی شنهای داغ آنجا چه گذشته است و تفتیدگی دما، چه بر سر پیکر حسینابنعلی(ع) آورده و چرا آن زمان چند تا از این بچه بسیجیها و جهادیهای عصر ما نبودند تا آن پیکر عزیز، توی صحرا رها نشود؟نمیدانم آن روز چطور بغضم را قورت دادم یا اشک پر خورده توی چشمانم را با آن چندلایه دستکش جمعوجور کردم ولی محرم آن سال، جانسوزترین روضهها برایم روضه بدن بیسری بود که سه روز روی زمین داغ کربلا رها شده بود و کسی نبود تا آن بدن مبارک را دفن کند.محمد معین در فرهنگ واژههایش در تعریف تشییع مینویسد: «بدرقه جنازه تا محل دفن»اینجا ولی ما نبودیم که جنازه را بدرقه میکردیم. سنگ لحد جنازه بود که داشت ما را به صحرای کربلا روانه میکرد.✍️محرم به روایت محمدحسین عظیمی
16:10 - 30 خرداد 1405