مزهی غدیر من
عاشق آن آبنباتهای ریز شیری بودم که پدربزرگ فقط برای غدیر میخرید. صبحِ عید، دم درِ خانه میز و صندلی میزد تا بستهها را بین رهگذران پخش کنیم. عصر هم اگر هوا گرم بود شربت آبلیمو و اگر هوا به خنکی میرفت، در سایهی درخت بزرگ مو و دقیقاً پایین کاشیکاریِ «یدالله فوق ایدیهم»، بساط چای و شکلات به راه بود.
امسال غدیرمان با پاکتهای هدیه توی گروههای بله شیرین شدهاست؛ اما صد سال هم که بگذرد، غدیر برای من هنوز مزهی خانهی پدربزرگم را میدهد. درست همانوقتها که پدربزرگم همهمان را صف میکردند و یکییکی، کوچک و بزرگِ ما را میبوسیدند و تختِ سینهشان میفشردند و توی گوشمان میخواندند: «الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمومنین...» بعد دوتا میزدند پشت کمرمان و میگفتند: «و الأئمة»؛ و بعدتر دوباره همین کار را توی گوش آن طرفیمان تکرار میکردند.در خانهی پدربزرگم غدیر که میشد، شور و ولولهای برپا بود. از فردای عید قربان، بعد از فالفال کردن بستههای گوشت، نوبت میرسید به بستهبندی آجیلهایی که قرار بود مشکلگشاها باشند. من عاشق آن آبنباتهای ریز شیری بودم که پدربزرگم فقط برای غدیر میخریدند. صبحِ عید، دم درِ خانهشان میز و صندلی میزدند تا بستهها را بین رهگذران پخش کنیم. عصر هم اگر هوا گرم بود شربت آبلیمو و اگر هوا به خنکی میرفت، در سایهی درخت بزرگ مو و دقیقاً پایین کاشیکاریِ «یدالله فوق ایدیهم»، بساط چای و شکلاتشان به راه بود. درست یادم هست شبش وقتی چراغانی را روشن میکردند، کاشیها چطور توی نور میدرخشیدند. آخر آنها را استادِ هنرمندِ مومنِ کاشیکاری، در ضلعِ شرق میدان نقشجهان، سفارشی ساخته بود؛ و پدربزرگم همیشه تعریف میکردند که چطور خودشان کوبیدهاند و تا اصفهان رفتهاند که تحویلش بگیرند. شاید برای همین بود که «یداللهِ» روی کاشی یکجور عجیبی برق میزد و شبهای غدیر، درخشانتر از همیشه میشد.
حالا چند سالی هست که پدربزرگم فوت شدهاند و آن خانه هم خراب شده، اما همین الان که دارم پاکت هدیهای که در توضیحش نوشته شده «از طرف رهبر شهیدم» را باز میکنم، میبینم «یدالله» دیگر برایم معنای عمیقتری دارد؛ آخر امسال، دستِ خدا عیان شد...✍️غدیر به روایت زهرا ذوالمجد
14:01 - 14 خرداد 1405