غروب، افطار، قرآن
گوشه خاکی زمین، تکههای فلزی موشک کنار هم قرار گرفته. انگار کسی آنها را جمع کرده و در این کنج گذاشته.«از چی ساخته شده این قدر سنگینه؟» این سوال را تا حالا چند بار از خودم پرسیدم: «فولاد؟ سرب؟»
اگر خودمان تنها بودیم، باید هر چهار پنج دقیقه یک بار جواب پس میدادیم یا اگر صفرایم بالا میزد و از این همه سوال جواب کفرم در میآمد، احتمالا درگیر میشدم و بازداشت روی شاخم بود.دور و بر فنسهای حیاط سالن ورزشی که میپلکیدیم، هر دو سه دقیقه یک بار، ماشینی شیشه دودی کنارمان میایستاد و جوانی با ماسک مشکی میآمد سمتمان که شما کیاید؟ و چیاید؟ و از کجا آمدهاید؟بخت یارمان بود که اسماعیل همراهمان بود و جای ما جواب میداد. داشتن چنین آشناهایی که بلافاصله در جواب جوان ماسک مشکی بگوید: «فرماندهت کیه؟ بهش بگو بهم زنگ بزنه. همه چی هماهنگ شده.» واقعا نعمت بزرگی بود.سالن ورزشی شهید نعیمی لامرد کاملا متروکه شده، روی آسفالتهایش بینهایت زخم برخورد ترکشها و روی سقف ضلع غربیاش جای اصابت موشک مانده. یک بار دور تا دورش را پیاده میروم. دیوارها که تمام میشود میرسم به مدرسهای که دیوار به دیوار سالن ورزشی قرار دارد. گوشی را باز میکنم تا از محوطهاش عکس بگیرم که چشمم روی صفحه گوشی قفل میشود. روی قاب فلزی زنگ زده، تابلوی مستطیلی آبیِ نفتی رنگی نشسته: «پیشدبستان و دبستان تمدنسازان» پایینش هم با خط نستعلیق سفید رنگی نوشته شده: «زیر نظر مدارس راهیان کوثر.»نفسم بالا نمیآید. از پرههای بینی هرچه میتوانم هوای حبس شده توی سینهام را بیرون میدهم. همان مجموعه مدارسی که دخترهایم را آنجا میفرستم. سریع یکی دو عکس میگیرم و از روبروی سردر مدرسه دور میشوم. اگر مدارس شیفت عصر تعطیل نشده بود و اینجا همان اتفاقی میافتاد که در میناب، چه؟ فکر کردنش هم حالم را بد میکند.
«بپرم داخل؟» این را از اسماعیل میپرسم. دوست دارم وارد حیاط سالن ورزشی شوم و از آنجا فیلم بگیرم: «برو. فوقش میگیرنت. ولی داخل سالن نمیشه بری.»روی دیوار میایستم و یک لنگه پایم را از بالای فنسها داخل میبرم. سریع خودم را میاندازم داخل حیاط. حیاط غم دارد. انگار خودش از آنچه سرش آمده، عزادار است. بعضی مکانها همینطورند. اینجا هم احتمالا از وقتی خون دختران نوجوان بیگناه در خاکش فرو رفته، اندوهگین شده.گوشه خاکی زمین، تکههای فلزی موشک کنار هم قرار گرفته. انگار کسی آنها را جمع کرده و در این کنج گذاشته.«از چی ساخته شده این قدر سنگینه؟» این سوال را تا حالا چند بار از خودم پرسیدم: «فولاد؟ سرب؟»ماجرایی که خانم شهابی تعریف کرده را با خودم مرور میکنم. خانم شهابی معلم والیبال سالن ورزشی دخترها بوده: «وقتی صدای انفجار اول رو شنیدم، همه رو جمع کردم در شرقی سالن. الهام زائری و هلما احمدیزاده میرن سمت در دیگه سالن که وسایلشون رو بردارن، همون موقع در اون سمت رو میزنن و این دو تا دختر شهید میشن.»کاش میتوانستم داخل سالن را ببینم تا بتوانم فضا را بهتر تصویر کنم. همین قدرش را هم قاچاقی آمدهام.
از روی فنسها پایین میپرم. پایگاه انتقال خون لامرد با دیوار مجروح و بنر شهید سیدرضا موسوی توی قاب چشمم میآید: «شهید موسوی پسر نگهبان اینجا بوده. مادرش میخواسته برای افطار خرید کنه. منتظر ایستاده بوده اینجا تا همراه مادرش بره برای خرید که همینجا ترکش میخوره پشت سرش و شهید میشه.»تیزی و سنگینی فلزی که چند دقیقه توی دستم گرفته بودم، یادم میآید و دهانم تلخ میشود.پیاده تا محله تلخندق میرویم. جایی که انفجار دوم آن جا اتفاق افتاده. در و دیوار خانههای اینجا هم جراحت دارد. سیدمهدی جلوی یکی از دیوارها میایستد: «انگار مته سوراخشون کرده.»به اسم جاهایی که موشک خورده فکر میکنم. مکان اول: شهرک ایثار، دوم: تلخندق، سوم: سالن ورزشی شهید نعیمی. هرجور میخواهم درک کنم چرا اینجاها را موشک زدهاند، نمیتوانم. برای محله اول و سوم میتوانم فرض کنم آن هوش مصنوعی سگپدری که داشته مکانها را تشخیص میداده، اسم شهرک ایثار و سالن ورزشی شهید نعیمی را یک طوری به یک جایی وصل کرده و تصمیم به شلیک گرفته. محله تلخندق دیگر چرا؟«توی حیاط این خونه، شهیده دهدشتی کنار دختر کوچیکش داشته قرآن میخونده، یه ترکش بهش میخوره و شهید میشه. بچهش کنارش بوده و میره به باباش میگه مامان شهید شده.»از لای در حیاط خانه را نگاه میکنم. اسماعیل گوشه حیاط را نشانمان میدهد: «دقیقا همینجا نشسته بوده و قرآن میخونده.»ماه رمضان، غروب، افطار، قرآن؛ انگار حضرت باریتعالی اجزای صحنه را طوری نمادین چیده که همه چیزش با هم جور دربیاید.(ادامه دارد)✍️ روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت محمدحسین عظیمی از سفر به لامرد 15:24 - 1 اردیبهشت 1405