بازم فدای سر کشورمون
انشاءالله زودتر جنگ تموم بشه. پیروز بشیم. جنگ۱۲روزه تا قرآن گذاشتم رو سرمو دعا کردم، زود جنگ تموم شد. خدا میدونه منم دارم ضرر میدم. گَبهای که میدادم ۲۰ تومن، مجبور شدم بدم ۸ تومن. بازم فدای سر کشورمون. پیروزی مهمتره.
هرشب میان جمعیت میبینمش. پرچم بهدست و آماده. پدر و مادرش را که از دست داد؛ برای خانوادهاش هم مادر شد و هم پدر. جوانتر که بود، بااینکه خواستگار زیاد داشت؛ ازدواج نکرد. ماند و از خواهرهای کوچکترش مواظبت کرد.شد ستون خانواده. سختی زیاد کشید. پشتکار داشت، آنقدر که شد کارآفرینِ روستا در صنعت فرشبافی. خانمهای زیادی با بافتن گَبههایش وضع زندگیشان بهتر شد.وقتی با موج جمعیت شانهبهشانه شدیم، بانگاه و تکان دادنِ سرش، سلام داد. من هم سری تکان دادم به نشانهی سلام و احوالپرسی.همزمان با مشتهای گرهکردهاش گفت:«انشاءالله زودتر جنگ تموم بشه. پیروز بشیم. جنگ۱۲روزه تا قرآن گذاشتم رو سرمو دعا کردم، زود جنگ تموم شد. نمیدونم چرا الان هرچی قرآن میذارم و دعا می کنم، زودی تموم نمیشه.» _ تموم میشه ان شاءالله، ایندفعه دیگه برا همیشه تمومشون میکنیم. بازم دعا کن.:ایشالا، به امید خدا. خدا میدونه منم دارم ضرر میدم. گبهای که میدادم ۲۰ تومن، مجبور شدم بدم ۸ تومن. بازم فدای سر کشورمون. پیروزی مهمتره.پرچمها میان جمعیت تکان میخوردند. مشتها گره کرده بودند و حنجرهها فریاد میزدند:«مرگ بر آمریکا...»✍روزنگار #جنگ_رمضان به روایت صدیقه بذرافشان پینوشت: گَبه نوعی قالیچه دستبافت محلی 19:04 - 16 فروردین 1405