فاخره
مادر همینطور خیره مانده روی صورت پسر جوانش و زیر لب چیزهایی میگوید. سرخی پرچم «یاحسین شهید» روی صورتش بازتاب کرده و سفیدی چند لحظه قبل صورتش را گرفته. پدر هم فقط چند بار سرش را به چپ و راست تکان میدهد و یکباره خودش را نگه میدارد.
«اسم شهید چی بود؟» این را استاد راهنمای ارشدم میپرسد. آنجا چه کار میکند؟ نمیدانم. فقط میدانم که دیشب بعد از مراسم احیاء یکدفعه یادش افتادم.مثل حاج مجید که توی مسیر رفتن به احیاء به یادش بودم و اَد کنار چایخانه موکب «عزیزم حسین(ع)» دیدمش و همانجا بود که بهم گفت امروز تغسیل شهید دارند. حاج مجید مسئول گروه جهادی غسل اموات کرونایی بود که الان هم کار تغسیل شهدا را دست گرفته.سر میکنم توی گوشی و از وسط پیامهای گروه، اسم محمدمهدی را پیدا میکنم و به استاد راهنمای سابقم میگویم. یکجوری باهام حرف میزند که انگار فکر میکند خودم جزو خانواده شهید هستم. نمیداند دانشجوی ارشد ژئوتکنیک و شاگرد کلاس مکانیک خاک پیشرفتهاش، به شغل شریف روایتنویسی رو آورده و برای همین اینجا روبرویش ایستاده.«چرا پس بهش میگفتن صدرا؟» این را از خودم میپرسم و با قید احتمالا جواب میدهم «از القابی بوده که آیتالله حائری برای نوههاش انتخاب میکرده. بهخاطر علاقه به ملاصدرا این را روی فرزند دخترش گذاشته.»شیخ حسین از کنارم رد میشود و میرود سمت ورودی سالن. با حرکت دست سلام میکنم. متوجه نمیشود. پیکر صدرا را روی تخت سفید چرخدار وارد سالن میکنند. تا گره کفن باز میشود، صدای ناله زن و مردها در هم میرود. زن و مرد یعنی همه. آشنایان و دوستان و همدانشگاهیها. همه جز پدر و مادر.پدر بالای تابوت ایستاده و نمیگذارد گریه شانههایش را تکان دهد. بهصورت پسرش خیره میشود و دست راستش را به نشانه دعا بالا میآورد و بلند میگوید: «یا صاحبالزمان! فدای شما.»رنگ چهره مادرش هم پریده ولی ضجه نمیزند. شیخ حسین خودش را کنار تابوت میرساند و میخواند: «همه منتظرن. مادرش برسه. آخ خدا به داد خواهرش برسه...»
صدای گریه زن و مرد قاطی میشود. همه یعنی همه بهجز پدر و مادرش.مادر همینطور خیره مانده روی صورت پسر جوانش و زیر لب چیزهایی میگوید. سرخی پرچم «یاحسین شهید» روی صورتش بازتاب کرده و سفیدی چند لحظه قبل صورتش را گرفته. پدر هم فقط چند بار سرش را به چپ و راست تکان میدهد و یکباره خودش را نگه میدارد. انگار به خودش قول داده که بیتابی نکند.«من شهادت میدهم آی مردم! خواهرا! برادرا! والله مهدی اهل روضه بود. اهل گریه بود. خدا میدونه چه شبایی با هم تو کربلا تا صبح برای ابیعبدالله گریه کردیم.»این را شیخ بعد از خواندن فراز اول روضههایش میخواند. توی دلم «خوشبحالش»ی میگویم که دورش را روضهخوانها و گریهکنهای اباعبدالله پر کردهاند.کسی میکروفون را میرساند دست پدرش. مادر چادر را که از سرش افتاده روی شانه، روی روسریاش میکشاند.«خدا به من افتخار داد. تاج گذاشت روی سرم با شهادت پسرم.»این را که میگوید صدای گریه بقیه بلند میشود.با خودم تکرار میکنم: «تاج افتخار؛ افتخر، یفتخر، افتخار، مؤنثش میشود فاخره» مادر هنوز همان حال سوگوار پُرآرامش را دارد و چیزی نمیگوید.تخت را از جمع آشنایان جدا میکنند و میکشانند سمت دوستان دانشگاه شیرازیاش. بین جمعیت هادی و ابوذر و حمید و محمدحسین را میشناسم. همه از بچههای یادواره شهدای دانشگاه شیرازند. یک عمر با هم به خانواده شهدا سر میزدند، حالا رفیقشان شهید شده و حکما چند وقت دیگر باید بروند خانه رفیق شهیدشان.وداع دوستان که تمام میشود صدای دستگاه منگنهزن دوباره بلند میشود؛ صدای گریه رفقای شهید هم. خودم را کنار میکشم تا چهره کمسوگم حال عزاداریشان را نگیرد.
مداحی «از خون جوانان حرم» محمود کریمی پخش میشود و آخرین دانههای خشاب منگنه در حال تمام شدن است. مسئول سالن باعجله تابوت را پرچمپیچ میکند. عکسی از شهید را دستم میدهند تا روی وجه کناری تابوت منگنه شود. عکس را صاف میگذارم و به پرچم ایران خیره میشوم که چه ابهتی به تابوت داده.صدای «تموم شد»ی از بین جمعیت میشنوم. مادر شهید گوشهای روی زمین نشسته و چیزی نمیگوید. با رفقای شهید تا سردخانه میروم. پیکر تا روز تشییع آنجا میماند. توی مسیر به این فکر میکنم که حالا خانم حائری باید راوی کتابی باشد که سبک تربیتی خودش بهعنوان مادر شهید را شرح داده باشد.پ.ن: «من فاخرهام» نام کتابی است که در آن خانم فاطمه حائری شیرازی (مادر شهید صدرا نجابت) به بیان روایتهای خود از شیوههای تربیتی آیتالله حائری شیرازی میپردازد.✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت محمدحسین عظیمی 18:39 - 13 فروردین 1405