سختیهای دردناک زینب(س) در مسیر حرکت قافله اسراء
اسراء را به شام میبردند، در نزدیکی شهر «عسقلان» هوا بسیار گرم بود؛ کاروان ایستاد ؛ سربازان به اسبان خود آب دادند و بقیه آب را بر روی زمین ریختند و به اسراء آل الله ندادند.
اسراء را به شام میبردند، در نزدیکی شهر «عسقلان» هوا بسیار گرم بود؛ کاروان ایستاد ؛ سربازان به اسبان خود آب دادند و بقیه آب را بر روی زمین ریختند و به اسراء آل الله ندادند.فاطمه صغری (رقیه ع) خود را به سایه بوتهٔ خاری رساند و در زیر همان سایه خوابش برد.وَ تَرکُوها وَ ارْتَحَلوا عَنهاکاروان رفت و آن دختر را رها کردناگهان زینب(ع) متوجه شد که آن نازدانه از قافله جا مانده است.فَبَکتْ و نادَت:لذا صدای گریه زینب بلند شد و فریاد زد: یٰا قَوم! بِاللّهِ عَلیکم إصبِروا هُنَیئةً... ای قوم! شما را به خدا قسم ! کمی صبر کنید؛ دختر برادرم و نور چشمم جا مانده.....«زجر بن قیس» که بسیار خشن بود گفت: من او رامیروم راوی گوید:من همراه زجر بن قیس رفتم او به دخترک رسید و با تازیانهاش بر تن آن دختر زد و بر صورتش سیلی زد بحدی که آن دختر ناله « وا أبتاه!» سر داد.بعد دخترک را بر عقب اسب خود انداخت و حرکت کرد. وقتی به قافله رسید ؛ دختر را از همان بالای اسب ، بر روی زمین جلو اسرا انداخت....بحرالمصائب ج۷ ص۲۹۹
18:28 - 26 دی 1403