از بزم دیدار تا بغض فراق

🔘 از بزم دیدار تا بغض فراق؛ چشم انتظاری برای پیامی که هرگز دیده نشدبه قلم دکتر شهره پیرانی والده ی آرمیتای عزیز▪️یک هفته پیش از آغاز جنگ دوازده‌روزه، به مراسم عروسی پسر شهید امیرعبداللهیان دعوت شده بودم. ترکیب مهمانان آن شب، غریب و تأمل‌برانگیز بود؛ جمعی که گویی با ریسمانی از جنس ایستادگی و رنج به هم پیوند خورده بودند. حاضران یا از داغ‌دیدگان و مجروحان پیشین حملات تروریستی رژیم صهیونیستی بودند، یا آنان که در آینده‌ای نه‌چندان دور، به خیل قربانیان و شهدا می‌پیوستند. در آن بزم، کمتر کسی را می‌یافتی که زخمی از این رژیم بر جان یا روانش ننشسته باشد. اما گل سرسبد و مهم‌ترین میهمان آن شب، کسی نبود جز «بشری خانم»؛ دختر بزرگوار و فرهیخته‌ی آقای شهیدمان؛ همان بانویی که بعدها همراه با پدر عالی‌قدرشان، حضرت آقا، به فیض شهادت نائل آمد.▪️تقدیر چنین بود که آخرین دیدار حضوری من با بشری خانم، در همان میهمانی رقم بخورد. این دیدار، نقطه‌ی عطفی بر چهارده سال ارتباط مؤثر و مستمر ما بود؛ پیوندی که اگرچه شاید پرشمار نبود، اما همواره در هاله‌ای از احترام متقابل و با هدف گره‌گشایی از مسائلی تداوم یافت که امید می‌رفت با کمک ایشان مرتفع گردند (و نه هرگز برای مطالبات شخصی که هیچ‌گاه نداشتم). هنوز هم بخش‌هایی از پیام‌های رد و بدل شده با او را به یادگار نگه داشته‌ام؛ پیام‌هایی که در لابه‌لای سطورشان، می‌شد دیدگاه باز، وسعت نظر و عقلانیت ژرف او را که در تمام این سال‌ها در منش ایشان جاری بود، به روشنی دریافت. افسوس که آن دیدار، آخرین تجدید عهد ما بود؛ تا آن روز تلخ که خبر آوردند او و دختر خردسال و زیبایش، دوشادوش حضرت آقا، آسمانی شده‌اند.
▪️ریشه‌ی این ارتباط و آشنایی با خانواده‌ی مکرم حضرت آقا، به روزهای پس از حضور پرمهر ایشان در منزل ما بازمی‌گردد. مدت کوتاهی پس از آن دیدار فراموش‌نشدنی، همسر محترم حضرت آقا نیز قدم بر چشم ما گذاشتند و به خانه‌مان آمدند. این الفت رفته‌رفته عمیق‌تر شد؛ ابتدا با دعوت به روضه‌های خصوصی و صمیمی و بعدها با حضور در مراسم‌های عمومی‌ترِ حسینیه. طبقه‌ی بالای حسینیه، برای ما حکم مأمنی آرام‌بخش را داشت. در آنجا، بشری خانم و هدی خانم، در کنار مادر بی‌نهایت محترم و بزرگوارشان، با رویی گشاده میزبان عزاداران بودند. سال‌های اخیر نیز همواره در دیدارهای عمومی حسینیه، توفیق دیدار بشری خانم را پیدا می‌کردم.▪️دقیقاً به خاطر ندارم که تبادل شماره‌هایمان چگونه اتفاق افتاد، اما خوب به یاد دارم که در فضای مجازی، با چه لطفی وضعیت‌ها (استتوس‌های) مرا در ماه مبارک رمضان دنبال می‌کردند. آن دل‌نوشته‌ها که تلفیقی از فرازهای دعای ابوحمزه ثمالی، مناجات شعبانیه و اشعار عرفانی بود، گاه با واکنش‌های محبت‌آمیز و مثبت ایشان همراه می‌شد. در میان تمام بازخوردهایی که از دیگران می‌گرفتم، طعم و عیار واکنش‌های بشری خانم، تفاوت و شیرینیِ خاصِ خودش را داشت. ▪️او زنی آگاه، به‌روز و زمان‌شناس بود. در هم‌کلامی با او، به‌خوبی می‌شد دریچه‌های بازِ نگاهش به دنیا و درک عمیقش از مسائل روز را لمس کرد. بشری خانم، آن خوش‌رویی و متانت مثال‌زدنی را بی‌گمان از پدر و مادر بزرگوارش به ارث برده بود و سال‌ها، همچون پناهگاهی مهربان برای همسران و دختران شهدا مادری می‌کرد.
▪️اما دریغ که پس از جنگ دوازده‌روزه، رشته‌ی این دیدارهای حضوری و حتی تماس‌های تلفنی از هم گسست. واقعیت این است که خودم همواره ملاحظه می‌کردم و بیم آن داشتم که مبادا ارتباط گرفتنِ ما، کوچک‌ترین خطر یا حاشیه‌ای برای حضرت آقا به همراه داشته باشد. ▪️حالا اما، در این روزهای بی‌او، سینه‌ام مالامال از دلتنگی است؛ دلتنگیِ غریبی که وادارم می‌کند هر روز، بی‌اراده، نمایه (پروفایل) او را در پیام‌رسان ایتا باز کنم و به نامش خیره شوم. صفحه‌ای که شاهد است، آخرین پیام من به او، مدت‌هاست که در سکوتی سنگین و ابدی، بی‌پاسخ مانده است...
03:00 - 5 فروردین 1405
امام و رهبری
خانواده
زنان

1 واکنش
434 بازدید