۱۰ کیلومتر تا آینده

سال‌هاست که میان کوه‌ها و روستاهای پراکنده سروآباد، معلمی با قدم‌های آرام و دلی بزرگ، خود را به کودکانی می‌رساند که آموزش برایشان سخت‌تر از دیگران است. عابدزاده برای آنها فقط معلم نیست؛ امیدی است که هر روز از دور می‌آید معلمی هر روز مسیر طولانی ۱۰ کیلومتر را می‌پیماید تا آینده چند کودک خاموش را روشن نگهدارد.
به گزارش خبرگزاری فارس از سنندج، در تقویم، روزی به نام معلم ثبت شده است؛ روزی برای قدردانی از کسانی که بی‌صدا آینده را می‌سازند. اما گاهی در گوشه‌ای از این سرزمین، معلمانی زندگی می‌کنند که نامشان کمتر شنیده می‌شود، در حالی که اثر کارشان از هزاران واژه بلندتر است. در دل کوهستان‌های آرام سروآباد، میان جاده‌هایی که گاهی طولانی و سخت‌اند، معلمی هر روز مسیر امید را برای کودکانی هموار می‌کند که شاید اگر او نبود، صدای درس و زندگی را کمتر می‌شنیدند. ولی عابدزاده از همان معلم‌هایی است که معنای آموزش را از چهاردیواری کلاس فراتر برده و سال‌هاست با صبوری و مهربانی، دست کودکانی را گرفته که بیش از هر چیز به دیده‌شدن نیاز دارند. در دل کوه‌هایی که مه صبحگاهی بر شانه‌شان نشسته و جاده‌هایی که هنوز رد پای باران را بر خود دارند، مردی قدم برمی‌دارد که هر گامش، روشنایی کوچکی بر زندگی کودکان خاموش روستاهای کردستان می‌افکند.اینجا سروآباد است؛ سرزمینی که میان سادگی خانه‌های کاهگلی و سکوت روستاهای پراکنده‌اش، هنوز امید از نفس نیفتاده است.
در دل طبیعت زیبای کردستان، جایی میان روستاهای کوچک سروآباد، داستان معلمی شکل گرفته که معنای آموزش را فراتر از کتاب و کلاس تعریف کرده است.ولی عابدزاده، آموزگاری که سال‌ها پیش تدریس را در مدارس عادی ابتدایی آغاز کرد، خیلی زود مسیر زندگی‌اش به سمت کودکانی تغییر کرد که بیش از همه به آموزش و توجه نیاز داشتند؛ کودکانی که اغلب در سکوت و دور از نگاه جامعه زندگی می‌کردند.چهار کودک ناشنوا و جاده‌ای ۱۰ کیلومتریسال ۱۳۸۹ نقطه عطفی در زندگی این معلم بود. او که در رشته روان‌شناسی و آموزش کودکان استثنایی از دانشگاه علامه طباطبایی فارغ‌التحصیل شده بود، متوجه شد در روستای ژیوا، حدود ۱۰ کیلومتر دورتر از محل زندگی‌اش، چهار کودک ناشنوا زندگی می‌کنند. خانواده‌های این کودکان از او خواستند که به آنها آموزش بدهد. این بود که آقا معلم هر روز «بعد از پایان کلاس‌های‌اش در مدرسه ۱۰ کیلومتر پیاده راه می‌رفت تا خود را به روستای ژیوار برساند و به این چهار کودک درس بدهد؛ فقط برای اینکه چراغ امیدشان خاموش نشود.»دو سال آموزش بدون حقوق این تلاش‌ها نه پروژه‌ای رسمی بود و نه حقوقی برایش در نظر گرفته شده بود. او دو سال کامل، کاملاً داوطلبانه و بدون هیچ حمایت مالی، مسیر طولانی روستا را طی می‌کرد. گاهی لقمه‌ای ساده با خود می‌برد و در راه می‌خورد تا بتواند به کلاس کوچکی برسد که برای آن چهار کودک ناشنوا، پنجره‌ای تازه به جهان بود.
مدرسه‌ای که از دو دانش‌آموز شروع شد پس از دو سال تلاش بی‌وقفه، او به آموزش و پرورش مراجعه کرد و درخواست داد که بتواند به صورت رسمی در حوزه آموزش کودکان استثنایی فعالیت کند.نتیجه این پیگیری‌ها تأسیس مدرسه‌ای کوچک بود؛ مدرسه‌ای که در ابتدا فقط دو دانش‌آموز داشت؛ اما با پشتکار او، همکاری خانواده‌ها و حمایت آموزش و پرورش کردستان، کم‌کم گسترش پیدا کرد.معلم، راننده، مددکار و پناهگاه کودکان عابدزاده فقط معلم نبود. سال‌ها خودش با خودروی شخصی به روستاهای پراکنده می‌رفت، کودکان را از جلوی خانه‌هایشان سوار می‌کرد و به مدرسه می‌آورد. به قول خودش«حدود شش تا هفت سال هیچ سرویسی حاضر نبود در این مسیرها تردد کند، بنابراین چاره‌ای نبود باید خود بچه‌ها را می‌آورد و برمی‌گرداند.» با وجود تمام این مشغله‌ها و سختی کار تعلیم دانش‌آموزان استثنایی خارج از ساعت اداری همچنان به روستایی دیگر می‌رفت تا چهار دانش‌آموز کم‌توان ذهنی را که هیچ معلمی نداشتند آموزش دهد.صبحانه‌ای از خانه معلم مدرسه‌های که او در آن تدریس می‌کند، میزبان کودکانی با شرایط مختلف است؛ از کم‌توانی ذهنی و اوتیسم گرفته تا مشکلات بینایی. اما در این مدرسه، آموزش تنها چیزی نیست که به کودکان داده می‌شود. عابدزاده می‌گوید: ۹۰ درصد روزهای سال تحصیلی صبحانه را از خانه می‌آورم. اگر یکی از بچه‌ها به غذایی حساسیت داشته باشد، برایش غذای دیگری آماده می‌کنم در حد توان برای دانش‌آموزانش لباس عید، لوازم‌التحریر و حتی کتاب‌های درسی تهیه می‌کنم.
تلاش برای آینده‌ای بهتر آقا معلم حتی برای درمان شاگردانش نیز قدم برداشته است. تا جایکه حتی دو نفر از دانش‌آموزانش را برای درمان به تهران برد، برای یکی از آنها ضامن وام شد تا بتواند عمل جراحی انجام دهد و برای تأمین دارو و هزینه‌های درمان نیز از خیرین کمک گرفت. در کنار این فعالیت‌ها، او با همکاری آموزش و پرورش موفق شده در ۱۰ روستای منطقه کلاس‌هایی برای کودکان با نیازهای ویژه ایجاد کند تا آنها مجبور نباشند مسیرهای طولانی را طی کنند.مدرسه‌ای در دل یک انباری مدرسه فعلی آقا معلم امروز در روستای قلعه‌جی قرار دارد؛ جایی که در ابتدا حتی کلاس مناسب هم نداشت. عابدزاده یک انباری ساده را رنگ‌آمیزی و تجهیز کرد و آن را به کلاس درس تبدیل نمود. در این مدرسه، دانش‌آموزان با نیازهای ویژه در کنار سایر دانش‌آموزان تحصیل می‌کنند و حتی زنگ تفریح را نیز در کنار هم می‌گذرانند تا احساس تفاوت یا جدایی نداشته باشند.
میراث مهربانی حالا سال‌ها از آن روزهای نخستین گذشته؛ روزهایی که او ۱۰ کیلومتر راه می‌رفت تا چهار کودک ناشنوا را تنها نگذارد. اما هنوز هم این راه ادامه دارد، چراغی که این معلم روشن کرده چراغ، امیدِ کودکانی است که روی شانه‌های نحیف معلم‌شان تکیه کرده‌اند. شاید حقوقش زیاد نباشد، شاید نامش در میان فهرست قهرمانان رسمی نیاید، اما در روستاهای کردستان، ولی عابدزاده همان کسی است که اگر نباشد، بخشی از آینده این کودکان تیره می‌شود. میراث او نه در لوح تقدیرها که در چشمان شاگردانی ثبت شده که امروز می‌خوانند، می‌نویسند، لبخند می‌زنند و باور دارند که «یک نفر» می‌تواند دنیا را برایشان تغییر دهد.و این، تمام معنای معلم بودن است؛ ساختن آینده‌ای که شاید خودت هرگز در آن زندگی نکنی، اما رد پاهایت تا همیشه باقی بماند.شاید نام عابدزاده قصه ما در میان تیترهای بزرگ تکرار نشود، اما در دل شاگردانی که امروز می‌توانند بخوانند، بنویسند و آینده‌ای روشن‌تر را تصور کنند، نامش برای همیشه ماندگار خواهد ماند؛ و شاید بهترین معنای روز معلم همین باشد: یادآوری انسان‌هایی که با دستانشان نه فقط درس، بلکه امید را به نسل‌های بعدی می‌آموزند.#معلم#روستاهای_سروآباد#آینده_روشن#دانش‌آموزان_استثنایی
11:33 - 12 اردیبهشت 1405

3 بازنشر4 واکنش
20٫7k بازدید