روایت جوان جهادی که حتی با ناسزا هم دست از کار نکشید
هر جا دود و آتش بلند میشد، این بچهها سوار موتور میشدند و خود را به محل حادثه میرساندند. دانشجویان علوم پزشکی همدان دیگر در تهران غریب نبودند؛ گویی همه شهر خویشاوند آنان شده بود، حتی آن مرد مستی که از طبقه ششم فریاد میزد و ناسزا میگفت.
گروه زندگی: سبحان احمدوند از دانشجویان علوم پزشکی همدان است که این روزها زندگیاش به امدادرسانی به آسیبدیدگان جنگ تحمیلی گره خورده است. برای شنیدن روایت او باید شش طبقه بالا برویم و خود را چند دقیقه پس از انفجار به مجتمعی برسانیم که در پشت پالایشگاه قرار دارد. احمدوند روایت خود را از ابتدا آغاز میکند: «وقتی پالایشگاه هدف قرار گرفت، یکی از موشکها نیز به مجتمع مسکونی نزدیک آن اصابت کرده بود. در نخستین لحظهای که وارد ساختمان شدیم برق قطع بود. با چراغ وارد شدیم تا ببینیم آیا کسی زخمی شده است یا نه. گفتند فردی مجروح شده و ظاهراً دستش آسیبدیده؛ شاید انگشتش قطع شده بود، دقیق نمیدانم. گفته بودند در طبقه ششم گرفتار شده و حاضر نیست پایین بیاید. از ما خواستند اگر میتوانیم بالا برویم و او را پایین بیاوریم.»
به من دست نزنید!
«همراه یکی از دوستان همان فرد و دو نفر از بچههای گروه تا طبقه ششم بالا رفتیم. دیدیم روی زمین نشسته و خانوادهاش تا حدی زخم دستش را بستهاند. بررسی کردم و دیدم خوشبختانه خونریزیاش تا حد زیادی بند آمده، اما هوشیار نبود. احتمالاً تحتتأثیر انفجار یا مصرف چیزی هوشیاری نداشت؛ فریاد میزد و بههیچوجه حاضر نمیشد پایین بیاید.هر قدر با او صحبت کردیم راضی نشد. وقتی خواستیم برایش سرم وصل کنیم، مدام میگفت: «اگر از طرفداران خامنهای هستی به من دست نزن؛ نگذارید مرا به درمانگاه خامنهای ببرند.» مرتب این جملات را تکرار میکرد و اجازه نمیداد به او رسیدگی کنیم. به شوخی گفتم: «مگر قیافه من به طرفداران خامنهای میخورد؟» میگفت: «دروغ میگویی.» بالاخره با صحبت و آرامکردن او، با زحمت زیاد و با استفاده از روشهای امدادی، چهارنفری کمکم او را به سمت پایین حرکت دادیم.»
شش طبقه پله، یک عمر طول کشید!
وقتی حتی خانواده مرد هم پایین رفته بودند، چند جوان همدانی تلاش میکردند زندگی او را نجات دهند: «چندطبقه پایینتر دوباره نشست و شروع کرد به فریادزدن که نمیخواهد جابهجا شود. باز هم همان حرفها را تکرار میکرد و اجازه نمیداد به او دست بزنیم. در این میان مدام همسرش را صدا میزد، درحالیکه همسرش در طبقه پایین بود و نمیتوانست بالا بیاید.در نهایت او را کنار پلهها نشاندیم و یکی از بچهها او را روی دوش گرفت؛ البته با سختی، چون مدام دستوپا میزد و اعتراض میکرد. بالاخره او را به پایین رساندیم. خانوادهاش آنجا بودند. تصمیم گرفتیم او را به جایی ببریم که هم گرم باشد و هم دور از ازدحام خانواده تا بتوانیم معاینهاش کنیم. او را در لابی نشاندیم.»
یه سیگار بده من بکشم!
«وضعیت عمومیاش چندان خوب نبود و سطح هوشیاریاش نیز پایین به نظر میرسید؛ احتمال میدادم چیزی مصرف کرده باشد. مرتب دست مرا میگرفت، نزدیک گوشش میکشید و میگفت: «یک سیگار بده، بده یک سیگار بکشم.» شاید بیش از بیست بار این کار را تکرار کرد. عملاً اجازه نمیداد معاینهاش کنم؛ دستم را میکشید یا مانع کار میشد.وقتی دوباره وضعیت خونریزی را بررسی کردم دیدم کنترل شده است. خانوادهاش هم رسیدند و به آنها توضیح دادم که خونریزی متوقف شده و اورژانس در راه است. از ساختمان خارج شدم، اما ناگهان به ذهنم رسید برگردم؛ چون بالای زخم او باندی دیده بودم و احتمال دادم بیش از حد سفت بسته شده باشد. گفتم دستکم آن را کمی شل کنم.»
اینجا نزن خالکوبیام پاک نشود
«وقتی برگشتم دیدم کسی اطرافش نیست. بیهوش شده بود. چند بار او را صدا زدم و حتی به صورتش زدم، اما واکنشی نشان نداد. سپس شانهاش را با فشار تحریک دردناک دادم؛ وقتی درد را احساس کرد، چشمانش را باز کرد. کمی بعد ناگهان بدنش شروع به لرزیدن کرد. به نظرم رسید احتمالاً هم به دلیل موج انفجار و هم شرایط جسمی خودش دچار شوک شده است. تصمیم گرفتم برایش سرم وصل کنم.حدود نیم ساعت تلاش کردم او را راضی کنم. اما هر بار بهانهای میآورد؛ گاهی میگفت فلان شخص بیاید و برایش سیگار بیاورد، گاهی میگفت به این دستم سرم نزنید چون خالکوبیام پاک میشود. من هم قصد نداشتم در دست زخمیاش آنژیوکت بزنم و میخواستم در دست سالمش این کار را انجام دهم، اما اجازه نمیداد. هر بار که میخواستیم سرم وصل کنیم، دستش را میکشید یا تکان میداد.»
سرمی که بوی سعه صدر گرفت!
«در نهایت به خانوادهاش گفتم یکبار دیگر تلاش میکنم و اگر باز هم اجازه نداد، دیگر اصرار نکنند؛ چون حال عمومیاش بد نیست و مهمترین مسئله این است که خونریزی ندارد. توضیحات لازم را به خانوادهاش دادم و محل را ترک کردم.» سبحان احمدوند در آخر این بخش از حرفهایش میگوید که بالاخره وقتی یکبار مریض نرم شد، کار سرم را تمام کرد و توانست به بهبود او کمک بیشتری کند. طوری که مرد بعد از ده دقیقه حتی توانسته بود روی پایش بایستد.
بمبهای کور، دلهای روشن!
احمدوند ادامه میدهد: «یکی از بچهها جمله زیبایی میگفت: ببین کار خدا چگونه است؛ جوانی از همدان که نه عضو بسیج است و نه وابسته به نهادی خاص، به تهران آمده و در میان دود و آوار شهر با موتور خود را به محل حادثه رسانده تا از شش طبقه بالا برود و جان کسی را نجات دهد که در همان حال به طرفداران رهبری ناسزا میگوید.» حقیقت همین است. بمبهای ترامپ وقتی برای مثلاً کمک فرود آمدند، اعتقادات مردم را تشخیص ندادند و هر جا که خواستند آوار شدند. اما این نیروهای جهادی حتی اگر بدانند فردی با آنها یا با نظام همعقیده نیست، باز هم از خدمت به او دست نمیکشند.#جنگ_رمضان #گروه_جهادی_همدان#ترامپ #مرگ_بر_اسرائیل #رهبر_شهید 17:00 - 19 فروردین 1405