پرچمداری که 44 سال داوطلب مبارزه با اسرائیل بوده
تا میپرسم:از کی در میدانید؟ میخندد و میگوید:«از سال ۵۷ تا همین الان»! و در مقابل نگاه پر از سوالم ادامه میدهد:«۱۲بهمن سال۵۷ که امام خمینی به وطن برگشت، من یک جوان ۱۷، ۱۸ساله بودم. از همان موقع که با امام دست بیعت دادم، گفتم تا آخرش هستم. آن روزها برای پیروزی انقلاب در تظاهرات شرکت میکردیم و امروز در میدان حاضر میشویم برای حفاظت از انقلاب و ایران.
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ در میانههای دیدار دیپلماتیکی که در بالاترین سطح برگزار میشد، وزیر خارجه جمهوری اسلامی ایران ضمن تشریح دستاوردهای نیروهای مسلح قهرمان ایران در مقابله با تجاوز دو ارتش بزرگ هستهای دنیا در جنگ رمضان، با لحنی غرورانگیز به حضور پرشکوه و معنادار مردم سراسر کشور در تجمعات شبانه اشاره کرد و از آن بهعنوان سوخت پشتیبان رزمندگان در میدان جنگ یاد کرد. نوبت اما وقتی به طرف مقابل رسید، قبل از هر چیز گفت: «شما از مردم ایران خیلی کم گفتید»! ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، دستهایش را روی میز گذاشت، جلو آمد و گفت: «آقای عراقچی! شما درباره مردم ایران، خیلی کم گفتید. من که با بسیاری از رهبران و سیاستمداران جهان صحبت میکنم، همه آنها مردم ایران را تحسین میکنند.» *(درباره مردم ایران، خیلی کم گفتید آقای وزیر!»
راست گفتهاند که «خوشتر آن باشد که سرّ دلبران/ گفته آید در حدیث دیگران». برای ما که در 8 ماه گذشته غرق در اقیانوس دشمنشکن مردم ایران بودهایم، شاید درک عظمت حضور حماسی آنها، ممکن نباشد. ناظران بیرونی اما خوب میدانند این گنج گرانبها – که جز در جغرافیای ایران عزیز، در هیچکجای دنیا نمیتوان پیدایش کرد- چطور میتواند برگ برنده معادلات جهانی باشد. و حالا جهاد استقامت و وفاداری مردم ایران به ایستگاه دویست و پنجاهم رسیده. آنچه میخوانید، روایت مختصری است از یکی از قهرمانان مردمی در «250 شب میدانداری»...
از 12 بهمن سال 57 در میدان هستم...چیزی از شروع مراسم شبانه نگذشته اما تا میرسیم، پرچم بلند و چندطبقهاش از دور خودنمایی میکند. یعنی باز هم زودتر از بقیه به میدان رسیده. آرشیو ذهنیام را مرور کنم. هیچکدام از شبها را یادم نمیآید که جایش خالی بوده باشد. تا وقفهای در مراسم ایجاد میشود، فرصت را غنیمت میشمارم، جلو میروم و سر صحبت را با آقای پرچمدار باز میکنم. تا میپرسم: از کی در میدانید؟ میخندد و میگوید: «از سال ۵۷ تا همین الان»! و در مقابل نگاه پر از سوالم ادامه میدهد: «۱۲ بهمن سال ۵۷ که امام خمینی به وطن برگشت، من یک جوان ۱۷، ۱۸ ساله بودم. از همان موقع که با امام دست بیعت دادم، گفتم تا آخرش در میدان هستم. تا امروز هم بر همان عهد ماندهام. آن روزها برای پیروزی انقلاب در تظاهرات شرکت میکردیم و امروز در میدان حاضر میشویم برای حفاظت از انقلاب و ایران. با شروع جنگ رمضان، یعنی از وقتی که شاید فقط 20، 30 نفر در میدان جمع میشدند، من اینجا بودم تا الان که 250 شب از تجمعات شبانه میگذرد.»
مردی که پرچمش، تجسم «وحدت ساحات» بود«خسرو ملاحسینی»، چهره آشنای شرکتکنندگان تجمعات شبانه در میدان معلم منطقه ۱۸ محسوب میشود. مرد باصلابتی که پرچم خاصش، یکی از نمادهای شاخص این میدان بوده و هست. آن روزهای اول که تجمعات در بحبوحه جنگ رمضان و زیر صدای پدافند برگزار میشد، یکی از سرگرمیهای اهالی تجمع میدان معلم این بود که ببینند او این بار چه پرچمی به کلکسیون پرچمهایش اضافه کرده. داستان از این قرار بود که مرد موسپید همیشه حاضر در میدان، تک و تنها شده بود بلندگویی که «وحدت ساحات» را فریاد میزد. هر روز به ارتفاع چوبی که در دست داشت، اضافه میشد چون هر بار، پرچم یکی دیگر از بازوهای جبهه مقاومت را به کلکسیون پرچمهایش اضافه میکرد؛ از حزبالله و فاطمیون گرفته تا حشدالشعبی و انصارالله و حماس. او قبلتر از خیلیها، پیام رهبرش را به گوش جان شنیده بود که «جبهه حق و جبهه مقاومت، از ایران تا فلسطین و لبنان و تا عراق و یمن، یک جبهه واحد است».
پرچمهایم پاره شد، خدا برایم پرچمهای جدید فرستادسراغ آن پرچمهای رنگارنگ را که میگیرم، حاج آقا ملاحسینی با لحنی که هم حسرت در آن موج میزند و هم شوق، میگوید: «چند شب، تجمع زیر باد و باران شدید برگزار شد. قدرت همان بادهای تند هم 2، 3 بار چوب پرچمم را شکاند. پرچمها هم پاره شده بودند و دیگر قابل استفاده نبودند. همانطور که داشتم پرچمهای معیوب را تا میکردم، توی دلم گفتم: خدایا کمک کن فردا برم پرچمهای جدید بخرم. هنوز این فکر از ذهن و قلبم به زبانم نیامده بود که یک نفر از پشت زد روی شانهام. 4 تا پرچم به طرفم گرفت و گفت: «اینها تقدیم به شما.» قند توی دلم آب شد. خدا صدای دلم را شنیده بود. یک بار دیگر به من ثابت شد وقتی کاری را برای خدا انجام بدهی، اسباب و لوازمش خود به خود جور میشود. رفتم خانه و سر صبر و حوصله، پرچمها را به هم دوختم و روی چوب جدیدی نصب کردم. لطف آن هممیدانی، باعث شد فردا شب دست خالی به میدان نروم.»
از احدالناسی ترس ندارم چون طرف حق ایستادهاممیگویم: بعضیها دل خوشی از میدانداری شبانه مردم ندارند و انواع و اقسام اشکالات و گاه اتهامات را هم به مردم مبعوث نسبت میدهند. عاقله مرد 66 ساله محله تولیددارو با لبخند معناداری میگوید: «چند سال است یک عکس بزرگ از شهید حاج قاسم سلیمانی را در نمای خانهمان نصب کردهام. پارسال در آن روزهای پرآشوب دیماه، چند نفر از اراذل و اوباشی که خیابانها را آتش میزدند، آمدند دم در خانهمان و با داد و فریاد تهدید کردند که: «این عکس رو از اینجا بردار وگرنه میکشیمت!» خیال میکردند میترسم. اما محکم جلویشان ایستادم. باور کنید تا دویدم دنبالشان، از وحشت پا به فرار گذاشتند.
من برای دفاع از عقایدم، ترسی از کسی ندارم. شبها که پرچم را دست میگیرم و پیاده از خانه تا میدان میآیم، جوری در چشمهای آنهایی که بد و بیراه میگویند، خیره میشوم که فرار را بر قرار ترجیح میدهند. من از احدالناسی ترس ندارم. چرا؟ چون طرف حق ایستادهام.» به چهره مصمم مرد مبعوثشده میدان معلم نگاه میکنم و جملات رهبر رشید انقلاب در ذهنم تداعی میشود: «وقتی به شیطان میرسید، سینهتان را ستبر کنید. سرتان را بالا بگیرید. از بالا به او نگاه کنید. تحقیرش کنید»...
فقط در شب فوت مادرم، در میدان غایب بودم!تا میگویم: از 250 شب میدانداری غرورآفرین مردم ایران، سهم شما چقدر بوده؟ نگاهش را میدزدد و با لحنی که حالا رنگ غم گرفته، میگوید: «جز یک شب، تمام این مدت را در میدان بودهام. فقط آن شبی که مادرم از دنیا رفت، نتوانستم به میدان بیایم...»میخواهم حال و هوایش را عوض کنم. همینکه میگویم: تا کِی قرار است در این تجمعات شبانه شرکت کنید؟ 250 شب بس نیست، سرش را بالا میآورد و با خنده میگوید: «به قول لُرها، ما اینجا را کنترات برداشتهایم. باید کار، تمام شود تا ما به خانههایمان برگردیم. تا تکلیف این جنگ روشن نشود، ما اینجا هستیم.» میگویم: پس خانواده چه میشود؟ بالاخره آنها دوست دارند شبها در مهمانی و دورهمیها، شما هم حضور داشته باشید. قبل از اینکه جوابم را بدهد، در میان جمعیت چشم میگرداند. در همان حال که انگار دنبال کسی میگردد، در جوابم میگوید: «الحمدلله خانواده و فامیل ما اغلب در این مسیر، همدل هستند. همسرم نهتنها مخالفتی ندارد بلکه هر وقت بتواند، خودش هم در تجمع شرکت میکند. خواهرم و همسر برادرم هم، همینطور.
میدانید، خیلیها هستند که دلشان میخواهد همراه این مردم جانفدا در تجمعات شرکت کنند اما خجالت میکشند. کافی است یک نفر، به آنها قوت قلب بدهد. من در این 250 شب، بارها این را تجربه کردهام. من، در محله تولیددارو متولد و بزرگ شدهام و تمام 66سال عمرم را همینجا زندگی کردهام و با اهالی محله، رفاقت دارم. دیدهام که بعضی هممحلهایها، رویشان نمیشود با دسته مردم همراه شوند و به میدان بیایند. اما همینکه میبینند من بهعنوان ساکن قدیمی محله، پرچم دست گرفتهام و دارم به سمت میدان میروم، به هوای من، راه میافتند و میآیند. خوشحالم که به همین ترتیب، چند نفر را به جمعیت حاضر در میدان اضافه کردهام.»
من ۴۴ سال قبل برای مبارزه با اسرائیل به لبنان رفتمتا میپرسم: آخرش چه میشود؟ چشمهای حاج خسرو ملاحسینی برق میزند و میگوید: «آخرش از اولش معلوم بود. من از همان اول هم مطمئن بودم که پیروزیم. برای همین بود که داوطلب شدم و گفتم اسم مرا برای اعزام به بیتالمقدس بنویسید. 100 درصد نه، من هزار درصد اطمینان دارم به وعده رهبر شهیدمان که گفت: شما در قدس نماز میخوانید. این باور هم، امروز در وجود من شکل نگرفته ها. من، یکی از اولین نفراتی بودم که سال 61 بهعنوان داوطلب و در قالب گردانهای قدس، برای مبارزه با اسرائیل به لبنان اعزام شدند.
آن روزها عضو تیپ تکاور ذوالفقار بودم و در عملیات فتحالمبین و الی بیتالمقدس(فتح خرمشهر) شرکت داشتم. 45 روز در بعلبک لبنان بودیم و برای جنگ با اسرائیل که به لبنان و سوریه حمله کرده بود، لحظهشماری میکردیم اما امام خمینی پیام دادند که: «راه قدس از کربلا میگذرد» و دستور دادند بهسرعت به ایران برگردیم و روی جنگ خودمان با عراق متمرکز شویم. امام میگفتند که ما فلسطین و لبنان را از خودمان میدانیم و دلمان میخواهد آنها را از دست اسرائیل نجات بدهیم اما این اهداف بزرگ، بدون نجات عراق از حزب منحوس بعث، امکانپذیر نیست.»
با این پرچم، همچنان رزمندهام...میگویم: و حالا همان روز موعودی است که بسیاری از مجاهدان راه خدا آرزویش را داشتند؛ یعنی مبارزه مستقیم با اسرائیل. حاج آقا ملاحسینی سری به تایید تکان میدهد و در پایان میگوید: «این تجمعات مردمی هم، جزئی از میدان نبرد با اسرائیل و آمریکاست. میدانید، اگر حضور آگاهانه و پرقدرت مردم در این تجمعات نبود، عوامل و مزدورهای پهلوی و آمریکا و اسرائیل مثل 18 و 19 دی سال 1404 دوباره خیابانها را میگرفتند و مملکت را به آشوب میکشیدند. این تجمعات شبانه، واقعا کم از میدان نبرد با دشمن ندارد. این حضور باشکوه مردم، پشتوانه نیروهای مسلح ماست و به نیروهای پای لانچر، قوت قلب میدهد. به همین خاطر است که من در تجمعات شبانه با همین پرچم، همچنان احساس میکنم رزمندهام...»پایان پیام/ #تجمعات_شبانه#شب_دویست_و_پنجاهم#پرچمدار#وحدت_ساحات 21:18 - 15 آبان 1405