«هفته وحدت»، سوغات تبعید رهبر شهید بود
تا قبل از اینکه آقا به ایرانشهر تشریف بیاورند،مردم شیعه و سنی هرکدام برای خودشان زندگی میکردند و کاری به کار هم نداشتند. اما محبتهای آقا،پیشقدم شدنشان برای برقراری ارتباط با علمای اهل سنت و کمکرسانی بدون تبعیضشان به مردمان شیعه و سنی در سیل ایرانشهر،اختلاف و دودستگی میان شیعیان و اهل سنت را از بین برد و باعث شد دوباره مثل اعضای یک خانواده دور هم جمع شویم.
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ شاید خیلیها ندانند انقلاب اسلامی، درخت تناور 47 سالهای است که یک فرزند بزرگتر از خود دارد! فرزند مبارکی به نام «هفته وحدت» که یک سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی متولد شد؛ آن هم به ابتکار روحانی جوانی که به جرم مشارکت در مبارزات ضد حکومت پهلوی، از مشهد به ایرانشهر تبعید شده بود. سید علی خامنهای، همان طلبه انقلابی خستگیناپذیری بود که حتی چند نوبت دستگیری و شکنجه در زندانهای ساواک هم نتوانسته بود او را از مبارزه با رژیم فاسد شاهنشاهی منصرف کند. پس تبعیدش کردند بلکه دوری از شهر و دیار و خانواده و دوستان، او را منزوی کند و مانع تاثیرگذاریاش بر جوانان و محافل انقلابی شود. خامنهای جوان آن روزها که معروف شده بود به «خمینی مشهد» اما از تهدید، فرصت ساخت و درست در دل تبعید، نقشهای طراحی کرد که باطل السحر توطئههای دشمنان داخلی و خارجی شد.
این، بخش افتخارآمیزی از تاریخ باشکوه انقلاب اسلامی است که در پیام آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای، رهبر معظم انقلاب به مناسبت هفته وحدت هم به آن اشاره شد: «...زمان برگزاری اوّلین هفته وحدت به اسفند 1356 هجری شمسی و دوران مبارزه با دستگاه ستم پهلوی برمیگردد؛ آنگاه که رهبر عظیمالشّأن شهید اعلیالله مقامهالشّریف در دوران تبعید خود در ایرانشهر، این فکر را مطرح نموده و شیعه و سنّی از آن استقبال بهعمل آوردند. بهزودی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به تدبیر بنیانگذار جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی قدّسسرّهالشّریف، «هفته وحدت» رسمیّت یافت»...*(سفر آیت الله خامنهای به سیستان و بلوچستان در زمان ریاست جمهوری)
نقشه عملیِ هفته وحدت را در دوره تبعید ایرانشهر ترسیم کردمرهبر شهید انقلاب در 8سال ریاست جمهوری و 36 سال سکانداری نظام جمهوری اسلامی ایران، بارها در موقعیتهای مختلف از خاطرات ایام تبعید در ایرانشهر و ارتباط محبتآمیز با بزرگان اهل سنت آن دیار یاد کرده بودند. ایشان در یکی از این ذکر خاطرهها، به ترسیم نقشه عملیِ هفته وحدت بهعنوان یکی از برکات آن تبعید اشاره کرده و گفته بودند: «در دوره پهلوی، محل تبعید من ایرانشهر بود. در آنجا رفتهرفته روابط خوبی با علمای اهل سنّت پیدا کردیم. من به یک نقشه عملی برای رفع موانع روانی میان سنّی و شیعه شهر، از طریق یک همکاری دینی مشترک، میاندیشیدم. باب گفتوگو را با یکی از علمای اهل سنّت ایرانشهر به نام «مولوی قمرالدّین» گشودم که امام جماعت مسجد نور بود. به او گفتم: مسئولیّت اسلامی بر ما واجب میسازد تا به آینده اسلام و خطراتی که آن را تهدید میکند و موانعی که در برابر آن است، نظر داشته باشیم؛ و همه مسلمانها ـ صرفنظر از وابستگی مذهبی خود ـ در این نگاهِ آیندهنگرانه، مسئولیّتهای خطیری بر عهده دارند. امّا اگر به نبش قبر گذشتهها بپردازیم و در کتابهای پیشینیان دنبال موارد اختلاف باشیم، این امر نتیجهای جز تشدید کینه و نفرت و تحریک احساسات نخواهد داشت و این مسئله به هیچ وجه به مصلحت اسلام و مسلمین نیست.
همچنین به او گفتم: این بدان معنی نیست که ما پیوندمان را با گذشته قطع کنیم، زیرا موجودیّت فکری و عقیدتی ما به این گذشته وابسته است؛ امّا همکاری ما باید بر پایه آینده و نگاه آیندهنگر باشد. در واقع این محور گفتوگوی من با همهی برادران اهل سنّت بود که با آنها برخورد و دیدار داشتم. و دیدم افراد مخلص آنها پاسخ مساعد خوبی به این اندیشه دادند. در چارچوب این دیدگاه، نقشه عملیِ متواضعانهای ترسیم کردم مبتنی بر برپایی یک مراسم مشترک سنّی و شیعه در طیّ روزهای ۱۲ ربیعالاوّل( که به روایت اهل سنّت سالروز میلاد پیامبر اکرم «صلّی الله علیه و آله» است) تا ۱۷ ربیعالاوّل(که به روایت شیعه سالروز میلاد شریف آن حضرت است). و ما بر سر این امر توافق کردیم.»
روایت اول
آقایان! جای ما در همین خانه است...اما این قصه، از زاویه دیگر هم روایت شده؛ از زاویه نگاه مردم بومی ایرانشهر که در حدود یک سال تبعید رهبر شهید انقلاب، میزبان ایشان بودند. مثل «احمد بامِری» و «عبدالغنی دامِنی»، از اهالی باصفای این دیار که یک روز از کیلومترها دورتر از پایتخت، ما را مهمان کردند به ضیافت خاطرههای آن غریبه تبعیدی که خیلی زود تبدیل شد به آشناترین آشنا. در اولین هفته وحدت که جای بانی این مناسبت مبارک، خالی است، مرور خاطرات شیرین اتفاقات وحدتبخش آن تبعید، خالی از لطف نیست.«آقا که به ایرانشهر تبعید شدند، من یک نوجوان 14 ساله بودم. ما در شهر «بَزمان» در جنوب غربی استان سیستان و بلوچستان زندگی میکردیم. این شهر که در حدود صد کیلومتری ایرانشهر قرار دارد، اولین مکانی بود که آقا بعد از استقرار در ایرانشهر، برای گسترش ارتباطاتشان با مردم در آن حضور پیدا کردند. آن روز را خوب یادم است. ساعت حدود 9:30، 10 صبح بود که آقا بهاتفاق تعدادی از آقایان ازجمله آقای «معین الغربا» که روحانی منطقه بود و در زاهدان سکونت داشت، به بزمان آمدند و در قدم اول به منزل پدر من، «رودین خان بامری» سر زدند که همیشه محل مراجعه روحانیونی بود که در ایام محرم و ماه رمضان برای تبلیغ به منطقه میآمدند.
من در را باز کردم. سراغ پدرم را که گرفتند، داخل رفتم و به زبان خودمان به پدرم گفتم: بابا! تعدادی از «شیخ»ها آمدهاند. پدرم گفت: بگو بفرمایند داخل. درِ این خانه همیشه به روی آقایان روحانی باز است. برگشتم و پیغام پدرم را رساندم اما این بار خود آقا گفتند: بچه جان! بگو پدرت بیاید. ما از آن روحانیون نیستیم! آقا چون به آن منطقه تبعید شده بودند، انگار میخواستند اول ببینند پدرم تمایل دارد با ایشان تعامل داشته باشد و در آن شرایط حساس کشور در اواخر سال 56 آیا ترس و واهمهای از این کار ندارد؟ خلاصه به پدرم گفتم: داخل نمیآیند. پدرم دم در آمد و تا آقا را دید، گفت: سید جان! قربان جدت شوم. شما عمامه پیغمبر بر سرتان است. چرا داخل نمیآیید؟ آقا گفتند: شما نمیترسید که تعدادی از روحانیونی که فعالیت سیاسی دارند، به خانهتان بیایند؟ پدرم در جواب گفت: من حاضرم خونم در راه امام حسین(ع) ریخته شود. آقا دست روی شانه پدرم گذاشتند و خطاب به همراهانشان که اگر درست یادم باشد، آقای «راشد یزدی» هم در میانشان بود، گفتند: آقایان! جای ما در همین خانه است.»
رودین خان! هنوز شهید نشدی یک خیابان به یادت نامگذاری کنیم؟!«احمد بامِری» 61 ساله، شاهد بود که مِهر آن سید ناشناس همینقدر ساده در دل رودین خان و اهل خانه و ایل و اقوامش افتاد و هرچه گذشت، بیشتر و ماندگارتر شد. ادامه روایت او از آن روز فراموشنشدنی هم همینقدر شیرین بود: «یادم است آن روز آقا نماز را در مسجد همان محدوده خواندند و ناهار هم در منزل ما ماندند. ساعت حدود 3 بعدازظهر که عزم رفتن کردند، پدرم گفت: نمیگذارم بروید. این رسم ما نیست. مهمان باید یکی دو روزی بماند و ما ببریمش برای سیر و سیاحت در این محدوده و از او پذیرایی کنیم. آقا گفتند: باید به ایرانشهر برگردیم چون سر ساعت 5 باید در شهربانی باشم و اعلام حضور کنم. پدرم پرسید: چرا؟ جریان چیست؟ تازه آن موقع بود که ما متوجه شدیم آقا به ایرانشهر تبعید شدهاند.عکسالعمل پدرم جالب بود. تا موضوع را متوجه شد، به آقا گفت: پس حالا که اینطور است، سید بگویید چه کسی شما را اذیت میکند؟ رییس شهربانی؟ مسئول ساواک یا رییس ژاندارمری؟ هرکدام باشد، حاضرم با اسلحهام بزنمش! آقا گفتند: نه آقای رودین خان. همه اینها یک روز میآیند سمت ما. آقا که جدیت پدرم را در دفاع از یک روحانی مخالف حکومت دیدند، گفتند: با این حرفها و کارها، میکشند شما را... پدرم با لبخند گفت: اگر یک روز شما پیروز شدید و من کشته شده بودم، یک خیابان را به اسمم نامگذاری کنید. بعد از پیروزی انقلاب، هر وقت به تهران و ملاقات آقا میآمدیم، آقا تا پدرم را میدیدند، با خنده و به مزاح میگفتند: رودین خان! هنوز شهید نشدهای که یک خیابان به یادت نامگذاری کنیم؟...»
روایت دوم
گمشدهام را در چهارراه «نور» پیدا کردم«عبدالغنی دامِنی»، معلم و استاد دانشگاه اهل سنت ایرانشهر هم، روایتها داشت از روحانی شیعهای که به اسم خرابکار به شهر آنها تبعید شده بود اما از وقتی قدم در دیار آنها گذاشت، فقط نور و مهربانی و برکت آورد: «22، 23 ساله بودم که با آیتالله خامنهای ملاقات کردم. آن روزها تازه از دانشسرای عالی(تربیت معلم) زاهدان در رشته ادبیات فارسی فارغالتحصیل شده بودم. من با انجمن اسلامی آیتالله «کفعمی» زاهدان که علما در آن رفتوآمد داشتند و اعلامیههای امام(ره) به آنجا میرسید، ارتباط داشتم و در آن مرکز فعالیت ادبی و سیاسی میکردم. از طریق همین انجمن هم مطلع شدم آقا و چند نفر دیگر به ایرانشهر تبعید شدهاند. از همان موقع مشتاق بودم به ایرانشهر بروم و با ایشان دیدار کنم. اما جا و مکان دقیقشان را نمیدانستم و با توجه به جو سیاسی خاص آن روزها، احتیاط میکردم و نمیتوانستم در این زمینه به صورت علنی پرسوجو کنم. گذشت تا یک روز که به ایرانشهر رفته بودم تا از آنجا به زادگاهم، «محمدآباد» («محمدان» فعلی) بروم، موقع گذر از چهارراه «نور» چند نفر روحانی که نزدیک باجه تلفن نشسته و منتظر بودند نوبتشان برسد، توجهم را جلب کردند. حدس زدم این آقایان، همان افرادی هستند که دنبالشان میگشتم. به بهانه تلفن کردن به آنها نزدیک شدم و سر صحبت را با حضرت آقا باز کردم. این اولین دیدار ما بود که خیلی اتفاقی پیش آمد.
در همان مکالمه کوتاه به آقا گفتم: دوست داشتم شما را از نزدیک ببینم. آقا هم از درس و مطالعاتم پرسیدند و وقتی شنیدند فارغالتحصیل دانشگاه هستم، خوشحال شدند. بعد سئوال کردند: چه کتابهایی میخوانی؟ وقتی گفتم کتابهای دکتر علی شریعتی را میخوانم، بیشتر خوشحال شدند و گفتند: مادر من، «تفسیر نوین» محمدتقی شریعتی، پدر دکتر شریعتی را خیلی دوست دارند، تفسیر خوبی است. در ادامه از پدرم پرسیدند. گفتم: پدرم، روحانی و درواقع، «مولوی» هستند و در محمدآباد سکونت و فعالیت دارند. آقا گفتند: اگر ما به محمدآباد بیاییم، مشکلی پیش نمیآید؟ گفتم: نه. شما مهمان هستید و قدمتان روی چشم.»
برادر اهل سنت! بیا با هم علیه رژیم مبارزه کنیم«از قضا یک روز که من برای کاری به زاهدان رفته بودم، آقا به محمدآباد رفته بودند. با اطلاعاتی که من به ایشان داده بودم، سری هم به خانه ما زده و با پدرم، مولوی «عبدالغفور دامنی» هم آشنا شده بودند. شنیدم کلی هم درباره مسائل جهان اسلام با هم صحبت کرده بودند. وقتی برگشتم و پدرم ماجرا را برایم تعریف کرد، تصمیم گرفتم خودم به دیدار آقا بروم. به ایرانشهر رفتم و منزل آقا را پیدا کردم. آن روز آقا با چای و شیرینی از من پذیرایی کردند و وقتی سر صحبت باز شد، ایشان از کتابهایی که علیه اهل سنت و شیعه نوشته میشد، اظهار نگرانی کردند و گفتند رژیم هم به این اختلافات دامن میزند. من گفتم: دشمن اصلی ما، استکبار جهانی و صهیونیسم بینالملل است و آنها هم شیعه و سنی سرشان نمیشود و برایشان فرقی نمیکند. حضرت آقا از این صحبت من خیلی استقبال کردند و خوشحال شدند و گفتند: اینجا بمان تا با هم علیه رژیم مبارزه کنیم.»
سفید کردهای آقای دامنی...«مدتی بعد مجبور شدم به سربازی بروم و ارتباطم با آقا قطع شد اما خوشحال بودم که دیدار اتفاقی من و ایشان باعث شد آقا به محمدآباد بیایند و با مردم آنجا آشنا شوند و همین مسئله به ایشان برای برقراری ارتباط با اهل تسنن کمک کند. آقا به دیدار علما و ریشسفیدان اهل سنت رفتند، آنها هم از ایشان استقبال کردند و هر روز این ارتباطات و مهر محبت میان آنها بیشتر شد، طوری که دیگر مردم ایشان را از خودشان میدانستند. و این درست برخلاف خواست رژیم بود که فکر میکرد تبعید آقا به یک منطقه سنینشین به تشدید اختلافات و چنددستگیها منجر میشود. حضرت آقا وقتی در سال 64 و در زمان ریاست جمهوریشان به سیستان و بلوچستان آمدند، از آن مقطع یاد کردند و گفتند: زمانی که خبری از اتحاد شیعه و سنی نبود، ما با علمای اهل سنت این استان ازجمله مولوی دامِنی، وحدت عملی داشتیم.»
داستان دیدارهای استاد عبدالغنی دامنی با آیتالله خامنهای به همینجا ختم نشد. 25 سال بعد از ملاقات اول، یکبار دیگر فرصت دیدار نزدیک نصیب استاد شد: «سال 81 که آقا بهعنوان رهبر انقلاب به ایرانشهر سفر کرده بودند، توانستم خدمت ایشان برسم و کتابی که نوشته بودم(کتاب «سیمای تاریخی بلوچستان») را تقدیمشان کنم. آقا تا مرا دیدند و گفتم: عبدالغنی هستم، فوری شناختند و گفتند: سفید کردهای! و خطاب به اطرافیانشان گفتند: ایشان، آقای دامنی، یکی از روشنفکران مسلمان بلوچ بودند که در ایام تبعید با هم دوست شدیم. بعد به دیدار پدرشان در محمدآباد رفتیم و با هم نان و ماست خوردیم و... خلاصه یادی از آن روزها کردند. من خیلی خوشحال شدم و مردم هم خیلی تعجب کردند که آقا چطور مرا میشناسند. من تا آن موقع، هیچکجا موضوع آن ملاقات و آشناییمان با آقا را مطرح نکرده بودم. در آن دیدار، آقا پرسیدند: چه میکنی؟ گفتم: دبیر هستم و تدریس میکنم. یک کتاب هم نوشتهام که تقدیمتان کردهام. آقا هم خوشحال شدند.»*(روایت شهید آیت الله خامنهای از فعالیت هایشان در سیل ایرانشهر)
روایت سوم
سیلِ وسط تیر ماه همهچیز را شست و برد؛ حتی اختلافات رانقطه عطف ایام تبعید آیتالله خامنهای در ایرانشهر، اتفاق تلخی بود که در حالت عادی یک بلای طبیعی و مصیبت به حساب میآید اما در آن روزها نوعدوستی و تدبیر ایشان، همان مصیبت را هم به نعمتی شیرین بدل کرد. در آن روز گرم تیر ماهی سال 57 که مصادف با مبعث رسول اکرم(ص) هم بود و تعداد زیادی از اهالی ایرانشهر در مسجد آل رسول(ص) جمع شده بودند تا بعد از نماز جماعت مهیای جشن شوند، تنها چیزی که به ذهن مردم خطور نمیکرد، وقوع سیل بود. اما این اتفاق عجیب رقم خورد و شهر را در بهت و مصیبت بزرگی فرو برد. آب، تا جایی که میتوانست قدرتش را به رخ کشید و هشتاد درصد خانهها را تخریب کرد. در بیتفاوتی و بیعملی مسئولان پایتختنشین حکومت پهلوی و حتی مسئولان استانی، مردم مانده بودند و بیپناهی و گرسنگی. در این میان، تنها کسی که پاشنههای همتش را برای امدادرسانی به مردم سیلزده ورکشید، همان غریبه تازهوارد بود. همان روحانی تبعیدی که در روزهای اول حضورش در ایرانشهر، مردم حتی از سلام کردن به او هم امتناع میکردند. اما آبی که همهچیز را شسته و برده بود، کمک کرد غبار تردید و بیاعتمادی هم از دل مردم ایرانشهر شسته شود و در آینه دلهایشان بهتر بتوانند این مهمان دلسوز را ببینند و بشناسند.*(گزارش های ساواک درباره کمک رسانی های آیت الله خامنهای به سیلزدگان ایرانشهری در زمان تبعید)
احمد بامری آن روزها را اینطور برایمان توصیف کرد: «خبر سیل ایرانشهر که به ما رسید، خودمان را به این شهر رساندیم. همهجا در محاصره آب بود. ارتفاع آب در خیابانها به حدود یک متر میرسید. در اثر آن سیل ویرانگر، بسیاری از خانهها که اغلب خشت و گلی بودند، تخریب شده و اهالی شهر و روستاهای اطرافش همهچیزشان را از دست داده بودند و حتی لباسی برای پوشیدن نداشتند. بعد از ورود به شهر خبردار شدیم حضرت آقا، مسجد آل رسول (ص) را به مرکز پشتیبانی و کمک به مردم سیلزده تعیین کردهاند. به مسجد که رسیدیم، دیدیم آنجا هم دست کمی از خیابانها ندارد. آب تا ایوان مسجد بالا آمده بود. آقا موضوع سیل را به دوستانشان در مشهد و یزد اطلاع داده و از آنها برای مردم سیلزده کمک فوری خواسته بودند. اینطور شد که خیلی زود کامیونهای حاوی نان و خرما و پنیر و... به ایرانشهر رسید. شیر و خورشید آن زمان(هلال احمر فعلی) با همکاری ساواک میخواست جلوی کار آقا و همراهانش را بگیرد. میگفتند این کارها باید از طریق دولت انجام شود. آقا گفتند: این کمکها را مردم فرستادهاند و خودمان باید توزیع کنیم. شما دولتیها هم خودتان به سیلزدگان کمک کنید.»
آقا در کمک به سیلزدگان شیعه و سنی، تبعیض قائل نمیشدند«در روزهای اول آقا خودشان عبا روی دوش میانداختند و شخصاً برای سرشماری به خانههای سیلزده میرفتند. فهرست نیازهای مردم تهیه میشد و بر اساس همان فهرست هم مواد خوراکی بین خانوارها توزیع میشد. چند روزی که گذشت و خبر در سراسر کشور پخش شد، تعداد زیادی از دانشجویان هم از مشهد و کرمان به ایرانشهر آمدند تا در کار توزیع کمکها در میان سیلزدگان به آقا و یارانشان کمک کنند. در آن روزهای سخت، یک اتفاق مهم افتاده بود؛ همه مردم از شیعه و سنی جذب آقا شده بودند. میدانید چرا؟ چون آقا در کمکرسانی به مردم، تبعیض قائل نمیشدند. هر چیزی که از یزد و مشهد و کرمان میرسید، آقا بهطور مساوی میان مردم اهل سنت و مردم شیعه توزیع میکردند. همه مردم در نظرش یکسان بودند. آقا غمخوار مردم بودند. یادم میآید یک بچه بلوچ در سیل، مرده بود. شنیدم آقا وقتی آن بچه معصوم را در بغل پدرش دیده بودند، خیلی ناراحت شده و بهشدت گریه کرده بودند. آقا دلشان میسوخت و میگفتند: حکومت به این مردم رسیدگی نمیکند. همین کمکها و دلسوزیها باعث شد ایشان محبوبیت خاصی در میان مردم پیدا کند.»
آقا گفته بود مرا در ایرانشهر دفن کنید «روزهای پس از سیل، اوضاع طوری پیش رفت و مراجعه مردم آنقدر به آقا زیاد شد که حکومت ترسید. واقعیت این بود که همه برنامههایشان به هم ریخته بود. آنها آقا را به محدودهای تبعید کرده بودند که اغلب ساکنانش از اهل سنت بودند که به خیال خودشان اسباب ناراحتی ایشان را فراهم کنند. اما حالا میدیدند همان مردم؛ از بزرگان و مولویها گرفته تا مردم عادی، به دوستان و طرفداران آقا تبدیل شدهاند. البته این محبت، دوطرفه بود. آقا برای ارتباط با بسیاری از مولویها پیشقدم شدند و با آنها برای دوستی و اتحاد بیشتر اهل سنت و شیعه صحبت کردند. آقا آنقدر به مردم ایرانشهر علاقه پیدا کردهبودند که میگفتند: من از ایرانشهر هستم و ایرانشهر از من است. گهگاه هم میگفتند: اگر در زمان تبعید، اتفاقی برای من افتاد، مرا در همین ایرانشهر دفن کنید.»
به برکت وجود آقا، دوباره یک خانواده شدیماز احمد بامری و همشهریانش بپرسید، میگویند بزرگترین خدمت حضرت آقا به مردم ایرانشهر در آن تبعید، این بود که کمک کرد اعضای آن خانواده بزرگ، دوباره بعد از سالها دور هم جمع شدند: «تا قبل از اینکه آقا به ایرانشهر تشریف بیاورند، مردم شیعه و سنی هرکدام برای خودشان زندگی میکردند و کاری به کار هم نداشتند. اهل سنت به مسجد شیعیان نمیرفتند و شیعیان هم سراغی از مساجد اهل سنت نمیگرفتند. اما محبتهای آقا و شیوه رفتاریشان در سیل که هیچ تبعیضی میان شیعه و سنی قائل نمیشدند، همه اینها را کنار زد و باعث شد هر دو گروه در کنار هم قرار بگیرند. بعد از آن و تا همین امروز، هم ما در مراسم و برنامههای مذهبی اهل سنت شرکت میکنیم، هم آنها به مراسم مذهبی ما میآیند. طبق ابتکار آقا در پایهگذاری هفته وحدت، جشن میلاد پیامبر(ص) را هم با هم جشن میگیریم. و همه اینها به برکت وجود آقا و آن تلاشهای وحدتآفرینشان بوده است.»پایان پیام/#هفته_وحدت #تبعید_آیتالله_خامنهای_به_ایرانشهر#وحدت_شیعه_و_سنی 23:15 - 8 شهریور 1405