از رمی جمرات تا فتح خیبر؛ این تشییع رهبر شهید نیست!

حالا دیگر خودروی حامل پیکرهای مطهر رهبر شهید و خانواده شهیدشان رو‌به‌روی ماست. شده‌ایم شبیه خواب‌زده‌ها. بیداریم اما آنچه پیش چشم‌هایمان می‌بینیم را باور نداریم. دختر جوانی با رمق‌های آخرش زیر لب زمزمه می‌کند: «آقا ما خیلی راه اومدیم تا اینجا. خیلی منتظر شدیم تا شما برسید. میشه سر پل صراط و دم درِ بهشت، شما هم منتظر ما بمونید؟»...
گروه روایت خبرگزاری فارس-مریم شریفی؛ «لا یمکن الفرار من الفراق». حتی اگر چشم‌ها و گوش‌هایت را هم می‌گرفتی، این را وجب به وجبِ تهرانِ سیاهپوشِ غم‌زده فریاد می‌زد. گیرم خودت را به ندیدن و نشنیدن می‌زدی، با بوی پیراهنی که داشت برای همیشه از کنعان می‌رفت، چه می‌کردی؟...روزی که شده بود کابوس شب و روز مردم تهران، بالاخره از راه رسید. هرچه در آن 130روز پرحادثه، با اعلام جانفدایی برای وطن در جنگ با دشمنان غدار، با گم شدن وسط سیل خروشان مردم در تجمعات خیابانی و با دمیدن در آتش حماسه پرچم، خودمان را به در و دیوار انکار و فراموشی زده بودیم، افاقه نکرد. آن کابوس وحشتناک بالاخره سراغ‌مان آمد؛ آن هم در روز روشن.
پانزدهمین روز از تیرماه سال 1405 را سال‌ها بعد، تهرانی‌ها با اشک سیاهی که از چشم دماوند چشید و سیل شد و در تمام خیابان‌های شهر جاری شد، به یاد خواهند آورد. با جمعیتی که از زمین می‌جوشید. و با «خورشیدی که از غرب طلوع کرد»...گفته بودند سپیده نیمه تیر که بزند، در شرق پایتخت، همراه آفتاب، از خودروی بدرقه رهبر شهید هم رونمایی خواهد شد. اما چشم یعقوب‌های تهران و مهمانان‌شان از چهارگوشه ایران به راه خشک شد و از یوسف خبری نیامد. چشم‌ها داشت از اشک غصه و دلتنگی سفید می‌شد که بشیر ندا داد خورشید در غرب پایتخت طلوع کرده!
در روزی که تهرانی‌ها با همراهی میلیون‌ها نفر از سراسر کشور، ناباورانه برای وداع با شهید آیت‌الله سید علی خامنه‌ای به خیابان‌های شهر را قرق کرده بودند، تغییر ترتیبات مراسم تشییع باعث شد جمعیت حاضر در شرق و مرکز تهران از مراسم جا بمانند و داغ بدرقه رهبر شهید در دل انبوهی از مردم به یک آه سرد بدل شود. اینطور بود که در میانه این معرکه، تنها این اهالی غرب تهران بودند که به چشم خود دیدند که جان‌شان می‌رود...غرب‌نشینان پایتخت که به نیابت از خواهران و برادران جامانده، شده بودند میراث‌دار داغ جانکاه وداع آخر با پدر، در یک لحظه پیر شدند انگار. همان لحظه‌ای که چشم‌شان به خودروی حامل پیکر رهبر شهیدشان افتاد. همان لحظه‌ای که ندایی قلبشان را به لرزه انداخت که: «اینک شما و وحشتِ تهرانِ بی علی»...
ما دم غروب با حاج قاسم وداع کرده بودیم... !«آقا انگار دارن از تهران پرواز می‌کنن. ساعت تازه 9 صبحه اما میگن ماشین پیکرها رسیده به خیابان آزادی!»، «یعنی اون جمعیت میلیونی در مسیرهای شرقی تشییع با این سرعت با آقا وداع کردن؟!»، «الان توی کانال‌ها خوندم که مردم شهرستان‌ها هنوز دارن از راه‌آهن و ترمینال، وارد تهران میشن. اینجوری اصلا به مراسم نمی‌رسن»، «ما هیچ‌وقت آقا رو از نزدیک ندیدیم. دلمون رو خوش کرده بودیم به تماشای تابوتش. نکنه حتی حسرت خداحافظی با آقا به دلمون بمونه» و... زیرنویس شبکه خبر، غرب تهران را با یک زلزله 10ریشتری به هم ریخته. عاشقانی که چند سال قبل، بعد از کلی انتظار، دم غروب توانسته بودند در ایستگاه پایانی مراسم تشییع با پیکر حاج قاسم وداع کنند، حالا اول صبح شنیده‌اند که پیکر آقای شهیدشان دارد به آنها نزدیک می‌شود! اینطور است که ولوله‌ای به پا شده در محورهایی که نقاط غربی تهران از تهرانسر و مهرآباد و یافت‌آباد و فلاح گرفته تا اکباتان و پونک و جنت‌آباد و صادقیه را به میدان آزادی وصل می‌کند.
اما در اوج اضطراب و درست در لحظاتی که نفس‌ها به شماره افتاده، زمان انگار از حرکت می‌ایستد. خبر می‌رسد خودروی حمل پیکر رهبر شهید در خیابان آزادی متوقف شده تا سیل جمعیت از پشت سر برسد. مرغ آمین انگار در آسمان غرب تهران سیر می‌کرده که نجواها و دعاهای مردم را بی نوبت و بی هیچ آداب و ترتیبی بالا برده و با مُهر اجابت برگردانده. خون دوباره در رگ‌ها جریان پیدا می‌کند؛ قوت به پاها برمی‌گردد و جمع ساکنان محله‌های غرب تهران آرام‌آرام در اطراف میدان آزادی جمع می‌شود...
می‌خواست بیاید تشییع آقا اما حالا محتاج دعای شفاست...در میان جمعیتی که چشم از سیاهیِ بی‌انتهای خیابان آزادی برنمی‌دارد، ایستاده‌ام و چشم می‌گردانم که مرد جوانی با یک بغل سربند قرمز از راه می‌رسد. همانطور که مردم از کنارش رد می‌شوند و یکی‌یکی سربندها را از کلاف درهم‌پیچیده دور دست او می‌کشند و با خود می‌برند، جلو می‌روم و از ماجرای این سربندها می‌پرسم. «حمید نعمتی» که اول صبح خودش را برای تشییع پیکر رهبر شهید از پونک به میدان انقلاب رسانده بوده اما به محض اطلاع از تغییر برنامه تشییع، معطل نکرده و به سمت میدان آزادی برگشته، می‌گوید: «این یک کار دلی است. تعداد زیادی سربند یا لثارات الحسین(ع) خریدم که امروز در مراسم تشییع آقا بین مردم پخش کنم. می‌دانید، این سربندها را به نیت شفای خانم جوانی پخش می‌کنم که آرزو داشت در مراسم تشییع باشد اما الان گرفتار اتاق آی‌سی‌یو ست...
ماجرا از این قرار است که تازه عروسی از اقوام ما قصد داشت همراه خانواده از یزد به تهران بیاید و در مراسم تشییع آقا شرکت کند اما 2، 3روز قبل تصادف کرد و کارش به بیمارستان کشید. من که با نیت انتقام رهبر شهیدمان می‌خواستم در این مراسم شرکت کنم، به دلم افتاد این سربندهای انتقام را بخرم و بین مردم توزیع کنم؛ با این امید که خدا با دعای خیر مردم و به حرمت رهبر شهید به این بانوی جوان، عمر دوباره بدهد و ان‌شاء‌الله با سلامتی بتواند در مشهد، زائر آقای شهیدمان بشود.»
مثل مختار برای قصاص قاتلان امام، باید برخاستاینجا حرف دل تمام مردم همین است. کمی که دقت کنی، پشت پرده اشک، برق خشم و انتقام را در چشم‌هایشان می‌بینی. چهره‌های مصمم، مشت‌های گره‌کرده و پرچم‌های سرخی که در دست دارند هم، فقط یک پیام دارد: «ما برای تشییع نیامده‌ایم، برای خونخواهی امام شهید آمده‌ایم».شاهدش، مرد میانسالی که با خط خوش روی پلاکاردش نوشته: «همچو مختار برای قصاص قاتلان امام، باید برخاست». به دست‌نوشته‌اش که اشاره می‌کنم، سؤالم را نگفته می‌خواند و جوابش را اینطور می‌دهد: «خواسته ما مشخص است و آن اینکه قاتلان امام ما و تمام شهدا باید به سزای اعمال‌شان برسند. شهادت جانسوز رهبر عزیزمان به جای خود. در کنارش، شهادت 168 کودک مدرسه شجره طیبه میناب هم خیلی دل مرا سوزاند. می‌دانید، به شهادت رساندن آن بچه‌های معصوم، اصلا برایم قابل هضم نیست. به خاطر این جنایت‌هاست که هر لحظه آرزو می‌کنم خبر مرگ آن دو حرامی -ترامپ و نتانیاهو- را بیاورند.»
«حسین دهقانی‌زاده»، برادر شهید «علی دهقانی‌زاده» معتقد است برای خونخواهی رهبر شهید باید به یک قهرمان از 1400سال قبل تأسی کنیم: «به اعتقاد من، ما باید مثل مختار عمل کنیم. نباید به قاتلان رهبر و شهدایمان رحم کنیم. خودم هم شخصاً برای این کار، آماده‌ام. اگر شرایط فراهم شود، حاضرم جانم را در راه این خونخواهی بدهم.»«سلطان انصاری»،‌ هموطنی که 900کیلومتر از ایذه تا تهران آمده تا در تشییع رهبر شهیدش شرکت کند هم وارد بحث می‌شود و می‌گوید: «ما هرگز از خونخواهی آقای شهیدمان کوتاه نمی‌آییم. من،‌ یک بنا و پیمانکارم. به سهم خودم،‌ 50 تا 100 میلیون تومان به فرد یا گروهی که ترامپ را به درک واصل کند، جایزه می‌دهم.»
ضربه آخر رو بزن...خانواده را در نقطه امنی روی جدول کنار خیابان جا داده اما خودش زیر تیغ آفتاب و درست وسط خیابان ایستاده به انتظار. از کنارش می‌گذرم اما قلاب نگاهم روی نوشته‌ای که به پشت کوله‌اش وصل کرده، گرفتار می‌ماند؛ «تکرار جنگ خندق است، منتظر ضربه آخر حیدریم». بر‌می‌گردم و می‌پرسم: با این جمله، چه پیامی را می‌خواستید منتقل کنید؟ پدر میانسال لحظاتی مکث می‌کند و فکرش که جمع و جور می‌شود، می‌گوید: «این روزهای ما شبیه شرایط جنگ خیبر(خندق) است؛ آن مقطعی که خندقی میان دو سپاه، حائل شده بود. هم سپاه کفر، زمین‌گیر شده بود و هم سپاه اسلام، حرکتی انجام نمی‌داد. در آن شرایط بود که بالاخره جنگ شروع شد و امیرالمومنین(ع) با یک ضربه، قهرمان پر‌آوازه سپاه کفر را به درک واصل کرد و بعد، آن فتح بزرگ قلعه خیبر صورت گرفت.
ما هم الان در آن شرایط قرار داریم و منتظر آن ضربه شمشیری هستیم که کار دشمن را تمام کرد؛ ضربه‌ای که به گفته پیامبر اکرم(ص)، «از عبادت انس و جن، برتر بود»... ما خیلی امیدوار بودیم که با رهبری امام شهیدمان، آن ضربه آخر را بر پیکر دشمن وارد کنیم اما خواست خدا این بود که با شهادت ایشان هم امتحان شویم. با این حال، به خودمان می‌بالیم که رهبرمان طوری ما را تربیت کرد که حتی اگر خودش هم نباشد، پای کار انقلاب بایستیم. حالا هم تا کار را تمام نکرده‌ایم، میدان را ترک نمی‌کنیم و اجازه نمی‌دهیم این پرچم زمین بماند.»
تا می‌گویم: تا چند دقیقه دیگر با آمدن خودروی حامل پیکر آقای شهیدمان، وقت وداع آخر می‌رسد، «منصور عدالت منش» می‌شود شبیه دختر کوچولوهایش. چشمه اشکش می‌جوشد و درهمان حال می‌گوید: «بارها برای راهپیمایی 22بهمن به این خیابان آمدیم. می‌آمدیم که بگوییم پشت رهبرمان و پای کار انقلاب و ایران هستیم. هیچ‌وقت تصور نمی‌کردیم روزی برای وداع با آقا به اینجا بیاییم. ان‌شاء‌الله به همین زودی‌ها با ظهور امام زمان(عج)، رهبر شهیدمان برگردد و دلتنگی‌های ما تمام شود.»
به آقا می‌گویم: شرمنده‌ام؛ خیلی...«من در میان جمع و دلم جای دیگر است». این، بهترین توصیف برای آدم‌هایی است که وسط ازدحام جمعیت منتظران پیکر رهبر شهید، هرکدام با خودشان خلوت کرده‌اند. مثل خانم جوانی که احوالش داد می‎زند فقط جسمش اینجاست. از مهرآباد آمده. 3 روز به‌اتفاق خانواده، میزبان جمعی از زائران آقا بوده و حالا با دل‌های بی‌تاب رسیده‌اند به ایستگاه آخر. انگار منتظر بوده یکی سر صحبت را باز کند تا بتواند درد دل کند: «دیشب در یک مجلس، جمله‌ای شنیدم که خیلی به همم ریخت. سخنران می‌گفت: آقا هر سال قبل از اربعین در دیدار با دست‌اندرکاران مراسم پیاده‌روی، خیلی سفارش زائران را می‌کرد. آقا همه را راهی می‌کرد اما خودش نمی‌رفت. اما امسال، برعکس شده. دم اربعین، آقا دارد می‌رود کربلا و ما آمده‌ایم راهی‌اش کنیم»...
می‌گویم: امروز اگر در مقابل خودروی پیکرها فرصتی فراهم شود که بتوانی یک جمله به آقا بگویی، چه می‌گویی؟ «سمیرا حسن‌زاده» بی‌معطلی می‌گوید: «می‌گویم آقا شرمنده‌ام؛ خیلی... در همین ایام بعد از شهادت، یکی از دوستانم گفت: چند تا از سخنرانی‌های آقا را گوش کردی؟ گفتم: خیلی‌هایش را. خب، هر وقت تلویزیون روشن بود، من هم گذری حرف‌های آقا را می‌شنیدم دیگه. گفت: نه! چند تا از سخنرانی‌هایش را ته دلی، عمیق و با توجه گوش کردی؟ گفتم: شرمنده‌ام... امروز هم، حرفم همان است.»
۱۰ MB
ما اومدیم دیدن تو، این آخریشه...بالاخره انتظارها به سر می‌رسد و خودروها یکی‌یکی سیل جمعیت را می‌شکافند و جلو می‌آیند. روی خودروی اول، حضور چند چهره آشنا به مردم قوت قلب می‌دهد. اما احوال حاج مهدی سلحشور، حاج میثم مطیعی و حاج مهدی رسولی، مشت نمونه خروار احوال مردم پشت سر و پیش روست. چنان گرد یتیمی روی سرشان نشسته که از آن فاصله هم پیداست. بالاخره حاج مهدی رسولی به داد مردم می‌رسد. تا می‌خواند: «ما اومدیم دیدن تو، این آخریشه/ هیچکی حریف گریه مردم نمیشه»، خیابان پر می‌شود از صدای شیون مردم...
حالا خودروی حامل پیکرهای مطهر رهبر شهید و خانواده شهیدشان درست رو‌به‌روی ماست. شده‌ایم شبیه خواب‌زده‌ها. بیداریم اما آنچه پیش چشم‌هایمان می‌بینیم را باور نداریم. دختر جوانی با رمق‌های آخرش زیر لب زمزمه می‌کند: «آقا ما خیلی راه اومدیم تا اینجا. خیلی منتظر شدیم تا شما برسید. میشه سر پل صراط و دم درِ بهشت، شما هم منتظر ما بمونید؟...»
مجری مراسم خوب فهمیده قبل از فاجعه، باید نفس‌های حبس‌شده مردم بهت‌زده را به جریان انداخت. اینطور است که انبوه جمعیت حاضر در خیابان را به خط می‌کند برای احترام نظامی به قهرمانان شهید و قهرمانان رشید. به احترام قائد عظیم‌الشأن انقلاب اسلامی، شهید آیت‌الله سید علی خامنه‌ای و خانواده شهیدشان. به احترام دلاورمردان هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی. به احترام قهرمانان پدافند هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران. به احترام دریادلان سپاه و ارتش. و به احترام فرمانده معظم کل قوا، حضرت آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای.مردم، خبردار می‌ایستند و با همان صورت‌های خیس اشک، بعد از هر فرمان مجری، فریاد می‎زنند: «الله اکبر، خامنه‌ای رهبر»...
۵ MB
دیر رسیدم من...خدا مراقب ماست که اوج حضور پیکر آقای شهیدمان در محدوده میدان آزادی، مصادف می‌شود با لحظات ملکوتی اذان ظهر. خدا انگار فرشتگانش را می‌فرستد تا در گوش دل مردم بی‌تاب اذان بگویند و آب سردی روی آتش قلب‌شان بریزند...
حرارت جمعیت که قدری فروکش می‌کند، سراغی می‌گیرم از مردمی که حالا هرکدام گوشه‌ای پیدا کرده‌اند برای عزاداری بعد از باور کردن مصیبت و ناخودآگاه به سمت بانوی جوانی کشیده می‌شوم که زیر یک لکه سایه کم‌رمق نشسته و زانوی غم بغل گرفته. در لحظه‌ای که بغضش آب می‌شود و اشک روی صورتش شیار باز می‌کند، نگاهم به نگاهش گره می‌خورد و سر صحبت باز می‌شود. همانطور که گریه می‌کند، می‌گوید که همراه خانواده از اصفهان آمده برای بدرقه رهبر شهیدش اما...: «47سال پای این کشور و انقلاب و ملت ایستاد. 47سال خودش و خانواده‌اش را وقف ایران و مردمش کرد. باورم نمی‌شود حالا آمده‌ام برای تشییع این رهبر. باورم نمی‌شود آقای خامنه‌ای دیگر بین ما نیست. نمی‌توانم این واقعیت را درک کنم؛ بخصوص که نتوانستم به خودروی پیکرشان برسم و برای آخرین بار ببینم‌شان... از ساعت 6صبح توی خیابان هستیم. اول گفتند پیکر را می‌آورند میدان امام حسین(ع). بعد گفتند نه؛ برده‌اند سمت میدان آزادی. از امام حسین تا اینجا را دویدیم اما آخرش هم نتوانستیم ببینیمش...»
مسئولان عزیز! این رفراندوم را ببینیدمی‌خواهم دلداری‌اش بدهم اما ادامه حرف‌هایش، مانع خطای محاسباتی‌ام می‌شود: «اگر گریه می‌کنیم، بین خودمان و برای بیچارگی خودمان بعد از چنین رهبری است، برای اینکه ما ماندیم و او فدای ما شد. اما جلوی دشمن، رجز می‌خوانیم. ما که نیامده‌ایم برای مراسم تشییع و عزاداری. آمده‌ایم برای خونخواهی. ما با انتقام خون رهبرمان، دشمن را ریشه‌کن می‌کنیم. این خون باید برود تا فتح قدس. باید برود تا ریشه‌کن کردن ظلم. این خون باید برود تا ظهور منجی عالم(عج). فقط یک شرط دارد؛ اینکه مسئولان با مردم همراهی کنند. از شما می‌پرسم مگر می‌شود امام حسین(ع) را بکشند، بعد سپاه اسلام برود با قاتلانش مذاکره کند؟! چطور می‌شود آمریکا در یک سال، تعداد زیادی از فرماندهان بزرگ ما، مردم عادی، 168 دانش‌آموز دبستانی و رهبر عزیز ما را به شهادت برساند و بعد ما برویم با او سر میز مذاکره بنشینیم؟! مگر ما کشور ضعیفی هستیم که برای چند میلیارد پول بلوکه شده، تن به این معامله بدهیم؟»
«راضیه سادات جزایری» نفس بلندی می‌کشد و در ادامه می‌گوید: «حرف من این است که مسئولان محترم! همانطور که موقع انتخابات، مردم به شما اعتماد و انتخاب‌تان می‌کنند، یک بار هم شما به مردم اعتماد کنید. وقتی مردم یکصدا می‌گویند انتقام، با این خروش ملی همراه شوید. مگر عده‌ای مدام نمی‌گویند رفراندوم؟ این مطالبه ملی که در سراسر کشور برای خونخواهی رهبر شهید شکل گرفته، رفراندوم است دیگر. کسی هم ما را از جنگ نترساند. بله، ما خوب می‌دانیم جنگ، چه تبعاتی دارد. خانه‌ها خراب می‌شود، آدم‌ها کشته می‌شوند و... اما وقتی با عزت بجنگیم، دست برتر با ایران است. پس به مسئولان می‌گویم که با اعتماد به این مردم، پای کار انتقام امام شهیدمان بایستید.»
۱ MB
صدای رمی جمرات تشییع‌کنندگان رهبر شهید به سرزمین‌های اشغالی رسیدصدای بغض‌آلود اما باصلابت بانوی جوان اصفهانی در ذهنم تکرار می‌شود و با خودم فکر می‌کنم آنهایی که فریادهای خونخواهی مردم ایران در مراسم وداع و تشییع رهبر شهیدشان را به حساب شور و احساسات زودگذر گذاشته‌اند، لابد در مسیر تشییع نبودند و ندیدند رمی جمرات تاریخی عزاداران سید علی شهید را. آن جایی که جمعیت تشییع‌کنندگان وقتی به پل زیرگذری رسیدند که عکس ترامپ قاتل با رجز «ما با آمریکا پدرکشتگی داریم» روی پیشانی‌اش نصب شده بود، در یک حرکت خودجوش شروع کردند به سنگ زدن به آن شیطانک ملعون. وقتی هنوز مراسم تمام نشده، تصاویر این حرکت معنادار به رسانه‌های اسرائیلی رسید، معلوم شد حتی جنایتکاران هم، پیام مردم غیرتمند ایران را دریافت کرده‌اند.
امام خامنه‌ای هنوز در تهران است، گوش به فرمانش باشیم حرف آخر مراسم تشییع را اما مرد میانسالی می‌گوید که وصیت حاج قاسم را سر دست گرفته. صحبت‌های «علی شایسته» فقط روی هشدار حاجی درباره بی‌معنایی مذاکره با دشمن خونی، متمرکز نیست. یادمان می‌آورد سردار دلها همیشه سفارش می‌کرد خامنه‌ای عزیز را عزیز جان خود بدانید. تا می‌گویم: بعد از 47 سال، آقا برای همیشه از تهران رفت، فوری می‌گوید: «نباید اینطور گفت. جانشین ایشان، آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای، الان در تهران، سکاندار این نظام و این کشور هستند. تنها وظیفه‌ای که ما –از مسئولان رده بالا تا مردم کف خیابان- داریم، این است که گوش به فرمان ایشان باشیم. نباید اینطور باشد که مسئول کشور برود پشت تریبون و بگوید: اگر قرار باشد هرچه رهبری می‌گوید را اجرا کنیم که دیگر مجلس و شعام معنا ندارد. رهبری نظر می‌دهد و نظرش کارشناسی می‌شود... این نشان می‌دهد بعضی از مسئولان هنوز جایگاه ولی فقیه را نمی‌شناسند و نمی‌دانند نظر رهبری، فصل الخطاب است و باید جزیی‌ترین تا کلی‌ترین مسائل کشور، با استناد به نظرات ایشان حل و فصل شود.»
آقای همشهری انگار به در می‌گوید تا دیوار بشنود، با زبان بی‌زبانی می‌گوید اگر دلمان برای خامنه‌ای شهید تنگ شده، باید قدردان خامنه‌ای جوان باشیم: «به اعتقاد من، از حالا تنها کار ما این است که در مقابل امام خامنه‌ای جوان، به طور کامل حرف‌شنوی داشته باشیم و به دستورات‌شان عمل کنیم. یعنی باید تلاش کنیم هر کوتاهی نسبت به رهبر شهیدمان داشتیم، درباره رهبر جدیدمان جبران کنیم.»پایان پیام/ #بدرقه_آقای_شهید_ایران #تشییع #انتقام #یا_لثارات_الخامنه‌ای #میدان_آزادی#یالثارات_الحسین #باید_برخاست
21:50 - 16 تیر 1405

0 بازدید