تولد شما نه، تولد ماست آقا جان...

می‌گویند روز ۲۹فروردین، روز تولد شما بوده. اما خوب که نگاه کنیم، این روز و تمام روزهای زندگی شما، بهانه تولد آدم‌های زیادی در این آب و خاک بوده. عمر پربرکت‌تان که سهل است آقا جان، حتی شهادت شما هم برای خیلی‌ها تولد دوباره بوده. کم نبوده‌اند آدم‌هایی که در ۵۰روز گذشته، زیر بمباران بهت‌آور خبر شهادت‌تان، بعد از درد عمیقی از جنس آگاهی، دوباره متولد شده‌اند.
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ می‌گویند روز ۲۹ فروردین به تأیید خودتان، روز تولد شما بوده. اما خوب که نگاه کنیم، این روز و تمام روزهای زندگی شما، به بهانه‌ها و اشاره‌های متفاوت، روز تولد آدم‌های زیادی در این آب و خاک بوده. عمر پربرکت‌تان که سهل است آقا جان، حتی شهادت شما هم برای خیلی‌ها تولد دوباره بوده. کم نبوده‌اند آدم‌هایی که در ۵۰ روز گذشته، زیر بمباران بهت‌آور خبر شهادت‌تان، بعد از درد عمیقی از جنس آگاهی، دوباره متولد شده‌اند.
امسال اما روز تولد شما مصادف شده با روز دخترانی که از بین تمام اهل دنیا، گروهی از آنها را به‌عنوان همسفر برای سفر بهشتی‌تان انتخاب کردید؛ دختران مدرسه شجره طیبه میناب که روز ۹ اسفند 1404، وقتی همراه شما آسمانی شدند، در حقیقت به حیات طیبه رسیدند. به گمانم همان دختر کوچولوهای عزیزکرده هم، امسال شمع تولد شما را به جای هدیه روز دختر فوت کنند. فقط کاش قبلش، یادشان و یادتان نرود ما را هم در دعاهای مستجاب‌تان شریک کنید...به بهانه سالروز میلاد رهبر شهید انقلاب، چند روایت از دلدادگی اقشار مختلف مردم به ایشان را مرور کرده‌ایم.

روایت اول

غبار فتنه، خبرنگار، نماز عید فطر و دیگر هیچتازه غبار فتنه ۸۸ خوابیده بود. عید فطر نزدیک بود اما عملیات عمرانی تمام‌نشدنی مصلی، افق روشنی پیش چشم روزه‌داران برای تکرار خاطره نمازهای باشکوه و شیرین عید به امامت رهبر انقلاب ترسیم نمی‌کرد. همان روزها، برای گزارش تصویری شماره پیش از عید فطر، سرکی کشیدم در آرشیو عکس و به نیابت از همه آنهایی که آرزومند یک نماز عید دیگر پشت سر حضرت آقا بودند، با تماشای آن عکس‌ها دلی از عزا درآوردم و دست آخر، گزیده‌ای از عکس‌ها را در فایل گزارش تصویری ذخیره کردم.
القصه، بعد از پایان صفحه‌آرایی وقتی پرینت صفحات نشریه را به اتاق مسئول مرتبط در تحریریه بردم، تا به صفحه گزارش تصویری رسید، نگاهی به عکس‌ها و شرح‌های کوتاه ذیل‌شان که همگی از دلتنگی برای نماز عید به امامت رهبری می‌گفتند، انداخت و بی آنکه سرش را بالا بیاورد، گفت: اون نماز که دیگه برگزار نمیشه...
منِ ساده‌دل هم، انگار بخواهم در مقام خبرنگاری که تازگی از آخرین تحولات مصلی خبر مطلع شده، جدیدترین اطلاعات را به نفر بالادست‌تر بدهم، لبخندبرلب گفتم: میگن ممکنه عملیات عمرانی تا روز عید فطر تموم بشه. اما خب، به احتمال زیاد تموم نمیشه. در این صورت ناچار باید نماز رو باز هم در دانشگاه تهران اقامه کنن... آقای مسئول این بار سرش را از روی برگه‌ها بلند کرد و انگار بخواهد شیرفهمم کند، گفت: منظورم اینه که شاید به صلاح باشه که نماز توی مصلی برگزار نشه. چون بعد از این ماجراها، دیگه کسی نمیاد پشت سر...
مغزم سوت کشید! فشارم در لحظه رفت روی 100... مغزم انگار نمی‌توانست کلماتی که از کانال گوش‌هایم دریافت می‌کرد را پردازش کند. «دیگه کسی نمیاد پشت سر ایشون نماز بخونه» مدام در ذهنم تکرار می‌شد و ضربان قلبم لحظه به لحظه شدت می‌گرفت. نفسم را آزاد کردم و به زحمت گفتم: نمی‌دونم بر چه اساسی چنین حرفی می‌زنید! اما خیلی‌ها آرزوشون اینه که پشت سر آقا نماز بخونن. خیلی‌ها از روز اول ماه مبارک، روزشماری می‌کنن برای عید فطر که بیان در این نماز شرکت کنن. برای خود من، از بچگی، ماه رمضان‌ها با نماز عید مصلی توی ذهنم ثبت شده...
حرارت ذهن و جسم و قلب و روحم در آن دقایق، انگار بخشی از خاطره آن روز را ذوب کرده که یادم نیست ته آن مکالمه عجیب و غریب میان خبرنگار و آقای مسئول چه شد اما خوب یادم هست که آن روزهای خاکستری گذشت و آن نماز باشکوه دشمن‌شکن، بارها و بارها با حضور اقیانوسی از نمازگزاران – که هر سال به وسعتش اضافه می‌شد - به امامت رهبر انقلاب در مصلای تهران برگزار شد...
۵ MB
و من در تمام آن سال‌ها بیش از آنکه دلم بخواهد نظر آن مسئول را درباره محالی که ممکن شده بود جویا شوم، عزمم را جزم کردم برای اینکه پیش چشمش، جلوه‌های عشق زلال اقشار مختلف مردم به رهبری که از جنس خودشان بود را ثبت کنم؛ مردمی که از هرکدام‌شان می‌پرسیدی، آقا را متعلق به خودش و دلیل حال خوبش می‌دانست.

روایت دوم

مگه رهبر فقط مال مسلمون‌هاست؟!به گواه خیلی‌ها، تندیس یکی از زیباترین و به‌یادماندنی‌ترین ابراز احساسات به رهبر شهید انقلاب در تمام ۳۶ سال زعامت ایشان، تعلق می‌گیرد به «بلندینا خمونیان»، مادر شهید آشوری «روبرت لازار». فیلم زیبای حضور صمیمانه حضرت آقا در منزل این شهید مسیحی در شب میلاد حضرت عیسی(ع) و غافلگیری شیرین مادر شهید و واکنش عاطفی‌اش در مواجهه با رهبر انقلاب، به رسانه‌های خارجی هم راه پیدا کرد و حتی بدخواهان نظام جمهوری اسلامی و رهبری را هم وادار به تحسین و تمجید این حرکت محبت‌آمیز رهبری کرد. ما هم خوش‌روزی بودیم که مدتی بعد از آن دیدار فراموش‌نشدنی، به دیدار این مادر دوست‌داشتنی رفتیم و مرور خاطرات آن شب رویایی، شد نقل محفل‌مان.
مانده بودم سر صحبت را چطور باز کنم که محبت مادر، کلید را دستم داد. از لحظه‌ای که روی مبل‌های ساده خانه کوچک شهید روبرت لازار جاگیر شدیم، تعارف‌های مادر شروع شد تا سندی باشد بر اینکه گِل وجود مادران ایران را از یک بهشت واحد برداشته‌اند و در مهمان‌نوازی، فرقی بین مادر ایرانی مسلمان و مسیحی نیست. تعارفات کلامی خانم بلندینا که کارگر نیفتاد، از جا بلند شد، درِ ظرف شیرینی را برداشت و گفت: «از این شیرینی‌ها حتماً باید بخورید. خودم درست‌شون کردم.»
یکدفعه یاد حضور آقا در این خانه و تعریف و تمجید به یاد ماندنی‌شان از مزه کیک خانگی مادر شهید افتادم. فرصت را غنیمت شمردم و گفتم: از هموناست که رهبر خوردن و کلی ازش تعریف کردن؟ مادر شهید روبرت لازار هم بی‌معطلی و با لحن شیرینی در جوابم گفت: «نه! اون کیک‌ها چیز دیگه‌ای بود...»
صداقت دوست‌داشتنی مادر شهید در چشم بر هم زدنی، یخ جلسه را آب کرد. اتاق که از خنده مهمانان پر شد، «آلفرد»، پسر بزرگ خانواده لازار انگار بخواهد از خواب شیرینی که هنوز هم باورش نکرده باشد، یاد کند، گفت: «مادرم از مدت‌ها قبل به همه گفته بود: دلم می‌خواد رهبر رو از نزدیک ببینم. رهبر که فقط مال مسلمان‌ها نیست؟ مال همه ست... مادر همیشه این خواسته را تکرار می‌کرد اما فکرش را هم نمی‌کردیم رهبر به خانه‌مان بیایند.
۱۱ MB
اما آن رویا به حقیقت پیوست. آن هم چه شبی؛ شب میلاد حضرت مسیح(ع). مادر دنبال کلام پسرش را گرفت و گفت: «رهبر که وارد خانه‌مان شدند، من دیگر از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم و جملاتی را پشت سر هم می‌گفتم؛ خوش آمدید ای رهبر دلیر، ای رهبر آزاده خوش آمدید به خانه من... می‌دانید، من شیله پیله در کارم نیست. حرف دلم را زدم. چون واقعاً رهبر را دوست دارم.»
اما ماجرای حضور سرزده رهبر شهید انقلاب در خانه شهید آشوری تهران، در آن چهاردیواری محصور نماند. انتشار فیلم آن دیدار، اسم خانواده شهید روبرت لازار را سر زبان‌ها انداخت و انگار مردم یک شهر، شدند آشنای آنها. روایت آلفرد از بازخوردهای آن دیدار، شنیدنی بود: «نمی‌دانید بعد از آن دیدار، مردم چقدر به ما محبت کردند. برای مراسم بزرگداشت شهدای محله، به مسجد دعوت‌مان کردند و آنجا فیلم حضور رهبر در خانه‌مان را پخش کردند. باورتان نمی‌شود، ازدحام شده بود برای روبوسی با ما»...
حال و هوای مادر اما بعد از آن دیدار، حکایت دیگری بود. فقط این نبود که به آرزوی همیشگی‌اش رسیده باشد. انگار حالا شده بود مادر تمام شهر: «چند وقت بعد، داشتم می‌رفتم کلیسا که ماشین گشت پلیس جلوی پایم نگه داشت! راستش را بخواهید، ترسیدم. پلیس‌ها پیاده شدند، به طرفم آمدند و گفتند: شما همان مادر شهید مسیحی هستید که رهبر رفته بودند منزل‌شان؟ گفتم: بله. صورتشان به خنده باز شد و کلی به من احترام گذاشتند. اما ماجرا به همین‌جا ختم نشد. با اصرار می‌گفتند: هرکجا می‌خواهید بروید، اجازه بدهید ما شما را برسانیم...»

روایت سوم

سفارش ویژه آقا درباره تنها مادر شهید ژاپنی دفاع مقدس چه بود؟یک لحظه تصور کنید چه فاصله بعیدی است میان این دو گزاره؛ «دختر بودایی ژاپنی» و «مادر شهید مسلمان ایرانی». اما از یک جایی به بعد، هر دوی اینها یک نفر شدند؛ از همان روز سرنوشت‌سازی که «کونیکو یامامورا»، دختر محجوب ژاپنی تصمیم گرفت به پیشنهاد ازدواج هم‌کلاسی‌اش در کلاس زبان که یک جوان ایرانی متدین بود، پاسخ مثبت بدهد...
کونیکوی ۲۱ ساله بعد از اینکه شهادتین را گفت، در همراهی با «اسدالله بابایی»، داوطلبانه قدم در مسیر پر فراز و نشیبی گذاشت که با ورودش به ایران با حوادث بزرگی همراه شد. مهمان ژاپنی که بعد از حضور در ایران با الهام از قرآن کریم، نام «سبا» را برای خودش انتخاب کرده بود، آرام‌آرام در فرهنگ و باورهای مردم ایران ذوب شد؛ تا آنجا که وقتی نهضت امام خمینی شروع شد، با تمام خانواده‌اش در خط مقدم مبارزات انقلاب قرار گرفت، یعنی همراه همسر و سه فرزندش؛ سلمان و بلقیس و محمد.
برای خانواده بابایی هم مثل بسیاری از مردم ایران، پیروزی انقلاب تازه شروع کار و جهاد بود. در این میان، سهم مادر ژاپنی خانواده، فعالیت‌های هنری در مدرسه رفاه و فعالیت‌های مترجمی در وزارت فرهنگ و ارشاد بود. اما اتفاقات بزرگتر هنور در راه بود...شیپور جنگ که زده شد، اول سلمان و بعد از مجروحیت او، محمد راهی جبهه شدند. محمد، 18 ساله بود که در دومین اعزامش در سال 1362 در عملیات والفجر یک به شهادت رسید و مدال افتخار منحصربفردی نصیب مادرش کرد و او را به‌عنوان تنها مادر شهید ژاپنی دفاع مقدس در تاریخ ایران جاودانه کرد.
درست از همین‌جا بود که کونیکوی بودایی دیروز و سبای مسلمان مادر شهید امروز، شد یکی از چشم و چراغ‌های انقلاب و همراه همسرش با مسئولان عالیرتبه نظام از امام خمینی تا رئیس‌جمهور و رئیس مجلس دیدار کردند.روایت دیدار خانواده شهید بابایی با رئیس‌جمهور وقت از زبان سبا بابایی، خواندنی‌تر است: «یک روز سر ظهر چند نفر از دفتر رئیس‌جمهور آمدند و گفتند که آیت‌الله خامنه‌ای می‌خواهند به رسم سرکشی به منزل شهدا، به خانه شما بیایند... بعد از نماز، آیت‌الله خامنه‌ای با چند نفر آمدند. توی خانه مبل داشتیم اما ایشان روی زمین نشستند... آقای بابایی درباره محمد صحبت کرد و مرا هم معرفی کرد و گفت: خانم من، اصالتا ژاپنی‌اند...
آن روزها من در دبیرستان رفاه، معلم دختران آیت‌الله خامنه‌ای بودم اما آن روز سکوت کردم و چیزی نگفتم. گذشت تا سال 1398 که بعد از 36 سال، با گروهی از بانوان خدمت رهبر انقلاب رسیدیم. وقتی یکی از حاضران مرا معرفی کرد و گفت که ایشان همسر شهید هستند، آقا فرمودند: ایشان را می‌شناسم. مادر شهید هستند، نه همسر شهید!... باورم نمی‌شد بعد از اینهمه سال، خاطره آن روز در ذهن ایشان باقی مانده باشد...»
آن دیدار، یک بار دیگر هم تازه شد؛ درست دو سال بعد از انتشار کتاب زندگی خانم «کونیکو یامامورا»(سبا بابایی) با عنوان «مهاجر سرزمین آفتاب».اوایل شهریور سال 1401 بود که از تقریظ رهبر معظم انقلاب بر این کتاب رونمایی شد. مرور متن آن تقریظ کافی است تا به دغدغه‌مندی رهبر شهید انقلاب نسبت به معرفی شخصیت تنها مادر شهید ژاپنی دفاع مقدس به‌عنوان سفیر فرهنگی جامعه اسلامی ایران پی ببریم: «سرگذشت پرماجرا و پرجاذبه این بانوی دلاور، که با قلم رسا و شیوای حمید حسام نگارش یافته است، جدّاً خواندنی و آموختنی است. من این بانوی گرامی و همسر بزرگوار او را سال‌ها پیش در خانه‌شان زیارت کردم. خاطره آن دیدار در ذهن من، ماندگار است.
آن روز جلالت قدر این زن و شوهر باایمان و باصداقت و باگذشت را مثل امروز که این کتاب را خوانده‌ام، نمی‌شناختم؛ تنها گوهر درخشانِ شهید عزیزشان بود که مرا مجذوب می‌کرد. رحمت و برکت الهی شامل حال رفتگان و ماندگان این خانواده باد. ساخت فیلم براساس زندگی خانم بابایی، حرکت مهم و مؤثری در جهت معرفی و آبروبخشیدنِ به خانواده اسلامی و مردم مسلمان است، و نباید از آن غفلت شود.»
و آن اتفاق خوب، در آخرین سال حیات دنیوی حضرت آقا رقم خورد. سریال اقتباسی «خانم یامامورا» که براساس کتاب مهاجر سرزمین آفتاب از مهرماه سال 1404 توسط «لیلی عاج»، بانوی فیلمساز موفق کشورمان جلوی دوربین رفت، مقدمات تحقق آن دغدغه فرهنگی رهبر شهید انقلاب برای همه‌گیر شدن نام این مادر شهید خاص و سبک زندگی خانواده اسلامی فراهم شد...

روایت چهارم

مکاشفه عجیب دختر مینابی و دیداری که در بهشت رنگ واقعیت گرفتاما از متفاوت‌ترین روز تولد رهبر تکرارنشدنی ایران نمی‌توان به سادگی گذشت. تولدی که همزمانی‌اش با روز دختر، لطافت و زیبایی‌اش را دوچندان کرده. همان دخترانی که همیشه برای او عزیزترین بودند. و حالا بیش از هر دختر دیگری، یاد دختران شهید مدرسه شجره طیبه میناب در این روز زنده می‌شود. دختران مظلومی که خون پاکشان در همان ساعات اولیه جنگ تحمیلی سوم، سند شکست مفتضحانه ترامپ کودک‌خوار و نتانیاهوی کودک‌کش را امضا کرد. حالا در روزی که خامنه‌ای شهید و دخترانش در عیدترین عید، در باغ‌های بهشتی غرق در نعمت و شادی‌اند، خالی از لطف نیست روایتی از مکاشفه یکی از همین دختران شهید مینابی، بشود حسن ختام این دلنوشته.
استاد عسکرپور به نقل از والدین دانش آموز شهید «ستایش علی حسینی»، یکی از فرشته‌های مدرسه شجره طیبه میناب روایت می‌کند: «ستایش یک هفته قبل از شهادتش به مادرش می‌گوید: مامان! ما شنبه هفته آینده قراره بریم پیش رهبری! مادرش با تعجب جواب می‌دهد: دخترم! همچین چیزی ممکن نیست. اما ستایش باز هم با اصرار می‌گوید: ولی ما شنبه می‌خوایم بریم پیش رهبری!
مادر در جواب اصرار ستایش می‌گوید: اگه همچین برنامه‌ای باشه، باید منم همراهت بیام. نمی‌ذارم که تنها بری تهران. ستایش اما با قاطعیت می‌گوید: اما مامان! این سفر مخصوص بچه‌های مدرسه ماست!در نهایت، مادر از سر کنجکاوی با مدیر مدرسه تماس می‌گیرد تا از جزئیات این سفر باخبر شود اما مدیر مدرسه به‌کلی منکر صحبت‌های ستایش می‌شود و می‌گوید: اصلا برنامه چنین اردویی نداریم. ستایش از پیش خودش یه حرفی زده. بچه ست دیگه. شاید خیال‌بافی کرده.
اما شنبه هفته آینده مصادف با ۹ اسفند 1404 که از راه رسید، همه دیدند که ستایش درست می‌گفت. بله، ستایش با تمام هم‌مدرسه‌ای‌ها و معلمانش پیش رهبر عزیز ایران رفتند و همگی همراه هم، آسمانی شدند...»پایان پیام/#تولد_رهبر_شهید#روز_دختر#مدرسه_شجره_طیبه_میناب#جنگ_تحمیلی_سوم#شهید_آشوری_روبرت_لازار#مادر_شهید_ژاپنی
10:54 - 30 فروردین 1405

0 بازدید