تتوهایم شاهد است طرف شما بودم، چرا زنوبچهام را کشتید؟
من هم فریب خوردم. میگفتن اگه ترامپ حمله کنه، منزل مسکونی نمیزنه اما خونه من رو زد و زن و بچهم رو کشت. طرفدارشون بودم اما این بلا سرم اومد. من هرگز چنین کمکی رو نمیخواستم. حاضر بودم روغن ۵ میلیونی بخرم اما زن و بچهم هنوز زنده باشن...
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ آن روزی که مرد جوان اما سرد و گرم چشیده گروه جهادی، وسط روایتش از امدادرسانی به هموطنان در زلزله کرمانشاه و سیل گلستان و ریزش ساختمان متروپل و...، دست گذاشت روی یک موضوع ناشناخته و گفت: «فکر نکنید کار ما جهادیها، فقط آواربرداری از ساختمانهای آسیبدیده ست. یک بخش مهم کار ما، آواربرداری از ذهن مردمه»، خیلیها شاید عمق حرفهایش را درک نکردند. اما او که زیر پوست آن خانههای آسیبدیده در فضای حقیقی، بارها هموطنانی را دیده بود که زیر آوار خبرهای جعلی و روایتسازیهای دروغ در فضای مجازی گرفتار شده بودند، داشت برایمان از یک تجربه زیسته، از یک عملیات نجات متفاوت میگفت.
حالا این روزها که در میان خاک و غبار و غصه ساختمانهای موشکخورده، بعضیها مات و مبهوت میایستند به تماشای تلاش و تقلای بچههای جهادی برای نجات جان و مال هموطنانی که تا دیروز زبانشان جز به تخریب و تحقیر این انسانهای گمنام دلسوز نمیچرخید، انگار از یک خواب پریشان پریده باشند، غبار دروغ و تحریف را از مقابل چشمهای خیسشان کنار میزنند و زیر لب میگویند: «حیف، دیر فهمیدیم»...
در خانههای موشکخورده چه خبر است؟بعد از یک روز پرکار و سنگین در یکی از محلههای پایتخت، صحبتها درباره متن و حاشیه حضور طلبههای جهادی در خانههای موشکخورده تهران گل انداخته. نماینده گروه جهادی محبین ائمه(ع) که مجلس را دست گرفته، با خاطرات جذابی که از خدمت خالصانه طلبهها به مردم آسیبدیده از جنگ و محبت متقابل صاحبخانهها به جهادیها میگوید، کام همه را شیرین میکند.اما وسط نَقل و نُقلمان، همینکه میپرسم: در این یک ماه که شهر و خانوادهتان را رها کرده و به کمک شهروندان تهرانی آسیبدیده از جنگ آمدهاید، در جریان امدادرسانیها، لحظات تلخ هم داشتهاید؟، چهرهها در هم میرود...
بعد از ثانیههایی که به سکوت میگذرد، آقای جهادگر میگوید: «تمام لحظاتی که شاهد وحشت و نگرانی و غم هموطنانمان در خانههای آسیبدیده هستیم، برایمان تلخ و سنگین است. مردمی که بمبهای دشمن، تمام دارایی و حاصل عمرشان را از آنها گرفته؛ از خانه و ماشین تا خدای نکرده، عزیزانشان.به همین خاطر، وقتی بعد از گزارش اصابت بمب، به خانههای آسیبدیده اعزام میشویم، تمام تلاشمان این است که به هر طریقی میتوانیم، به ساکنان وحشتزده آن ساختمانها، آرامش و قوت قلب بدهیم.
با کمک نیروهای امدادی، به جستوجوی افراد زیر آوار کمک میکنیم. بنابر نشانیهایی که صاحبخانه میدهد، زیر خاک و نخالهها دنبال مدارک هویتی و موبایل و لپتاپ و طلاهایشان میگردیم و برایشان پیدا میکنیم. بعد از پایان کار نیروهای امدادی هم، شروع میکنیم به تمیز کردن خانههای آسیبدیده و در سریعترین زمان، خانه را مثل دستهگل تحویل صاحبخانه میدهیم.»
وقتی اهالی خانه موشکخورده، نیروهای جهادی را پس زدند!منتظرم دوباره برگردیم سراغ روایتهای شیرین همدلی در خانههای موشکخورده اما انگار قصه قبلی هنوز به سر نرسیده که حجتالاسلام «حسین کاظمزاده» همانطور که سرش پایین است، میگوید: «ما در خدمتگزاری به مردم، هیچ خط کشی نداریم و هرکجا به کمکمان نیاز باشد، خودمان را میرسانیم و خدمترسانی میکنیم. اما بعضی جاها اتفاقاتی میافتد که دلمان میگیرد.شروع هفته دوم جنگ بود که حوالی ساعت ۲ ظهر، گزارش اصابت بمب به یک آپارتمان مسکونی را به ما دادند. وقتی به محل رسیدیم، خبری از فعالیت جهادیها نبود. هرکس وارد آن محوطه میشد، میفهمید فضا خیلی سنگین است. از همهجا صدای داد و فریاد و گریه و ناسزاگویی میآمد. آنهایی که خانهشان تخریب شده بود و عزیز از دست داده بودند، به نظام و روحانیت و... بد و بیراه میگفتند.
یکدفعه نگاهم به رفقای طلبه از یک گروه جهادی دیگر افتاد که گوشهای ایستاده بودند. وقتی جلو رفتیم و پرسوجو کردیم، گفتند: اهالی آپارتمان، اجازه نمیدن نیروهای جهادی برن در آپارتمان بمبارانشدهشون کمک کنن! مدام فحش و ناسزا میدن. بیشتر از بمبهای آمریکا، امثال ما رو مقصر خرابی خونه و زندگیشون میدونن...! نیروهای امدادی هم توصیه کردن توی این فضای متشنج، جلو نریم تا فضا بدتر نشه.»
نگرانتان هستیم؛ حتی اگر دوستمان نداشته باشید اگر پیش خودتان فکر کردهاید طلبههای جهادی بعد از شنیدن آن ناسزاها و تهمتها، ناراحت شدند و از راهی که آمده بودند، برگشتند، هنوز آنها و نیتهای خالصشان را نشناختهاید. حاج آقا مکثی میکند و دوباره برمیگردد به آن آپارتمان بمبارانشده عجیب و اینطور ادامه میدهد: «بمب جوری به آن آپارتمان خورده و تخریبش کرده بود که بقایای ساختمان، خیلی متزلزل و ناایمن بود. به دلیل همین ناپایداری ساختمان و خطرات موجود، عملیات امدادرسانی نیروهای آتشنشانی و هلال احمر با سرعت خیلی کم جلو میرفت.
کمی که گذشت، چند نفر از بچههای جهادی که میدیدند هم نیروهای امدادی و هم افراد زیر آوار مانده به کمک نیاز دارند، دلشان را به دریا زدند و پیش ساکنان آپارتمان رفتند و گفتند: اگه فضا رو متشنج نکنید و اجازه بدید، همین بچه جهادیها حاضرن توی این شرایط خطرناک جلو برن و اگه کسی زنده مونده، نجاتش بدن...این بار خبری از فریاد و فحاشی نبود. با تأیید صاحبخانهها، طلبههای جهادی وارد آن ساختمان متزلزل و ناایمن شدند و کار جستوجو و امدادرسانی، سرعت گرفت.
چند ساعت بعد و در پایان عملیات که در تاریکی هوا از آن ساختمان خارج شدیم و به طرف محل اسکانمان راه افتادیم، حس غریبی داشتیم. انگار تمام تلخیهای دنیا به جانمان تزریق شده بود. مواجهه با هموطنانی که عزیز از دست داده بودند و شنیدن نالههای دلخراششان، خیلی ناراحتکننده بود. از آن طرف، دلمان حسابی گرفته بود از اینکه دیده بودیم بعضیها چقدر به بچهها و طلبههای جهادی توهین میکردند...»
تتوهایم شاهد است طرف شما بودم، چرا زن و بچهام را کشتید؟شاید بعضیها به طلبههای جهادی خرده بگیرند که چرا آن توهینها و ناسزاها به نظام و روحانیت را تحمل کردند و پای امدادرسانی به آن افراد توهینکننده ماندند. اگر شما هم با این منتقدان همعقیده هستید، روایت تکمیلی حاج آقا کاظمزاده از آن آپارتمان پرماجرا و ساکنان خاصش را از دست ندهید: «آن مأموریت تلخ و سنگین، و صبوری و پای کار ماندن رفقای جهادی، برکات زیادی داشت که شاید خودمان هم فکرش را نمیکردیم. «محمد» و قصهاش، یکی از مصادیق این برکت بود.محمد، یکی از اهالی آن آپارتمان بود که یک ربع بعد از ما سر صحنه رسید و وقتی با خانه تخریب شدهاش مواجه و کمکم متوجه شد همسر و فرزند یکساله و نیمهاش شهید شدهاند، از خود بیخود شد... این پدر جوان هم مثل همسایههایش، تمام شوک و ناراحتی و عصبانیتش را با ناسزا و اهانت به نظام و روحانیت و جهادیها تخلیه کرد اما خیلی طول نکشید که ورق برای او هم برگشت.
چند روز بعد، محمد که با چیزهایی که دیده بود، آدم دیگری شده بود، جلوی آن ساختمان ویرانشده ایستاد و برای آنهایی که وعده کمک و آزادی آن هم بدون خسارت و هزینه به مردم ایران داده بودند، حرف زد و اینطور گفت: «روز شنبه، من ساعت ۱۲ ظهر رفتم مغازه که مشتری راه بندازم. ساعت یک و نیم، دو تا موشک خورد به ساختمان مسکونی ما و همسرم، فرزند یک سال و نیمهم و مادر خانمم کشته شدن. میخوام بگم من تا حالا گول این شبکهها رو خوردم که میگفتن [اگه ترامپ به ایران حمله کنه، به مردم عادی کاری نداره] و منزل مسکونی نمیزنه و با اعتماد به اونها، نشستم توی خونهم. حالا کی جوابگوی آینده منه؟من، یک آدم امروزی هستم. یک آدم ساده و سادهانگار. اما با من و خونه و زندگیم این کار رو کردن... شما که میگفتید منزل مسکونی نمیزنید بیوجدانها! خون بچه مظلوم من تا ابد گردن شماست و باید جوابگو باشید.»
محمد برای مردم ایران هم حرفهای پردردی داشت: «من و همسرم، آدمهای امروزی بودیم؛ شاهدش، تتوهایی که روی دست و پاهام میبینید. واقعا هیچوقت فکر نمیکردم این بلاها سرم بیاد. منم یک روز پشت [مخالفان این نظام] بودم اما امروز با زیر خاک کردن عزیزانم، نتیجهش رو لمس کردم. من هیچوقت همچین کمکی رو نمیخواستم. حاضر بودم روغن ۵ میلیونی بخرم اما زن و بچهم هنوز زنده باشن.مردم! من، اولش جهتدار بودم و اجازه نمیدادم کسی بیاد از ساختمانمون فیلم بگیره. همین بچههای جهادی که اومدن اینجا کمک کردن، من بهشون فحش میدادم و بیرونشون میکردم. اما همینها ۱۰ روز پای کار من و خونه و زندگیم وایسادن و پیکر عزیزانم رو تحویلم دادن...»
جهادیها میدانند ما چه کارهایم، پس چرا با جان و دل برایمان کار میکنند؟!تغییر نگاه، زیر بارش بمبها و موشکها و بعد از مواجهه با ویرانههای خانههای مسکونی، مدارس، دانشگاهها، کارخانهها، پلها، مراکز پژوهشی و زیرساختها، این روزها دیگر اتفاق تازهای نیست. اما مواجهه با خدمترسانی بیریا و بیدریغ جهادیها هم، برای بعضیها شده نقطه عطف زندگی و بهانه موجهی برای تغییر نگاه و مسیر.اهالی گروه جهادی محبین ائمه(ع) و دیگر رفقایشان هم، این روزها بهدفعات با اتفاقاتی از این دست برخورد داشتهاند که حجتالاسلام حسین کاظمزاده در پایان صحبتهایش، ما را مهمان روایت یکی از این تغییر و تحولها میکند: «پای یکی از ساختمانهای موشکخورده، گرد و خاک کار سنگین رفقای جهادی بلند شده بود. در همان اثنا، مرد خوشتیپی نزدیک آمد، دستم را بهگرمی فشرد، سرش را نزدیک آورد و آرام گفت: «خیلی عذر میخوام، اینجا توی همین مجتمع، به آخوندها خیلی فحش میدادن...»
مرد، سکوت کرد. بعد، با تردید نگاهم کرد و منمنکنان ادامه داد: «شبی که اینترنشنال، خبر شهادت آقای خامنهای رو منتشر کرد هم، اهالی بعضی از همین واحدها خوشحالی کردند و سوت و کف زدند... به همین خاطر، از دیروز که شما اومدید اینجا برای کمک، اینها به قول معروف هنگ کردن. میگن این جهادیها که میدونن ما چه کارهایم. پس چرا اینجوری با جان و دل برای خونه ما کار میکنن؟!»همانطور که خاک روی عبایم را میتکاندم، با لبخند گفتم: خب، حزب اللهی باید شبیه آقاش باشه دیگه. یادتون هست بعد از حوادث دیماه، گفت اون جوانان فریبخورده هم فرزندان ما هستن و از نظر ما شهیدن؟ رهبر شهید ما، کل ایران رو یک خانواده میدونست. ما هم پیرو همون رهبر هستیم و هموطنان رو مثل خانواده خودمون میدونیم.»
مرد خوشتیپ که با دقت به حرفهایم گوش میکرد، گفت: «راستش رو بخواید حاج آقا! ما قبل از این، بسیجی و طلبه میدیدیم، حالمون بد میشد. اصلا به خونشون تشنه بودیم! اما الان اهالی این مجتمع، خیلی تحتتاثیر رفتار گروه شما قرار گرفتن و پیشنهاد داشتن که ما یک نمایشگاه عکس در محوطه مجتمع از عکسهای زحمت گروه جهادی در این ایام برپا کنیم تا این همدلی یادمون نره...»از لطف و پیشنهاد مرد خوشتیپ و همسایههایش تشکر و استقبال کردم و وقتی خداحافظی کرد و رفت، با خودم فکر کردم این هم از برکات جنگ و دفاع مقدس در مقابل دشمن متجاوز است که سوءتفاهمها را از بین میبرد و عملا سوخت اغتشاشات را صفر میکند...»پایان پیام/#جنگ_رمضان #طلبههای_جهادی#خانههای_موشکخورده 23:57 - 4 آوریل 2026