زنی که اول وصیتنامهاش را نوشت، بعد به بیت رهبری رفت!
تا میگویم: نگران نبودید تهدیدهای مرد دیوانه، امروز و اینجا عملی بشه؟ مادر جوان به نوزادی که در بغل دارد، نگاه میکند و لبخندبرلب میگوید: «چرا، احتمال هر اتفاقی رو میدادم. به همین خاطر هم، اول وصیتنامهم رو نوشتم و بعد اومدم بیت رهبری»...
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ «خوف و رجا». این شاید بهترین توصیف برای حال و هوای مهمانانی بود که روز یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۴ خودشان را از گوشه و کنار ایران به حسینیه امام خمینی(ره) رسانده بودند. همانها که خیلیها تلاش کرده بودند غیرمستقیم، گوشی را دستشان بدهند که: «به خاطر برهه حساس کنونی، شاید مصلحت نباشه آقا تشریف بیارن ها»... گوشِ دلِ دعوتشدههایی که بعد از سالها انتظار به آرزویشان رسیده بودند اما مگر بدهکارِ این حرفها بود؟ پاشنه عاشقیشان را که ورکشیدند و جهت قبلهنمای دلهایشان را که با خانه روشن خیابان «کشوردوست» میزان کردند، اینطور امیدوارانه و زمزمهزمزمهکنان، نگاههای سرزنشگر را پشت سر گذاشتند: ای آفتاب روشن و ای سایه همای / ما را نگاهی از تو تمام است اگر کنی...مقدور من سریست که در پایت افکنم / گر زانکه التفات بدین مختصر کنی...
در یکی از روزهایی که قماربازهای ینگه دنیا سرِ شروع جنگ آمریکا علیه ایران پشت هم باخت میدهند و رسانههای جهان کمین کردهاند که خبر اول از شلیک بمبها و موشکهای قاتل را به نام خودشان ثبت کنند، صدها نفر از مردم عاشق ایران، بیاعتنا به هرچه تهدید و بلوف، مشتاقانه پای صحبتهای مردی نشستند که ایمان و صلابت و آرامشش، یکبار دیگر نقشههای فرعون و نمرود زمان را نقش بر آب کرد...
آقا خودش ما رو دعوت کرده، مگه میشه نیاد؟!همه آنهایی که کارت به دست به درب شرقی حسینیه هدایت میشوند و خوشحال، خیال میکنند آن طرف در، روبهروی آن حسینیه معروف رویایی در خواهند آمد، در مواجهه با صف طولانی و پیچ در پیچی که معلوم نیست به کجا ختم میشود، خشکشان میزند. همهچیز اما خیلی زود برمیگردد سر جای اولش. لبخند تهِ صفیها، مسری است انگار که برای تازهواردها هم، فرآیند تغییر حالت از بهت به شوق در چند ثانیه طی میشود.صف آنقدر کش آمده که همه، دو تایی و چند تایی، دانههای گپ و گفت از هر دری را سر انداختهاند و دارند سر صبر و حوصله، رج پشت رج میاندازند. از فرصت استفاده میکنم و سرک میکشم وسط یکی از پرشورترین گعدهها و به دختران نوجوانی که با چفیههای روی دوششان از بقیه متمایز شدهاند، میگویم: بچهها! شما هم شنیدید امروز ممکنه آقا نیان؟ حرف سنگینی زدهام که صداها یکدفعه میخوابد. در میان جمعی که در سکوت به من خیره شده، یکی بالاخره به حرف میآید و میگوید: «نه. چنین چیزی نشنیدیم اما حس خودم اینه که با توجه به حساسیتهای این روزها، ممکنه آقا تشریف نیارن. ولی میدونید، چه آقا بیان و چه نیان، من یقین دارم دعای خیرشون شامل حال ماست.»
نمیگذارم رج زیبایی که دختر جوان شروع کرده، ناتمام رها شود. میپرسم: چطور؟ و جواب میشنوم: «خوابش رو دیدیم.» حالا به جز من، همه حاضران در صف هم، سراپا گوش شدهاند. دختر جوان که معلوم میشود مربی بچههاست، لبخندبرلب میگوید: «۲ روز قبل از اینکه خبردار بشیم قراره بیایم بیت رهبری، یکی از همکاران خواب دیده بود رفته خدمت آقا و ایشون، تعدادی کارت دعوت به او داده. وقتی کارتهای مراسم امروز به دستمان رسید، خیلی خوشحال شدیم. حسمان اینطور بود که انگار آقا خودشون دعوتمون کردن. دلمون قرص شد که آقا واقعا دعاگوی ما هستن.» صحبتها که به اینجا میرسد، خانم جاافتادهای که در صف کناری ایستاده و شنونده مکالمه ماست، رو به جمع دختران نوجوان، با لحنی مادرانه، جملهای میگوید که کفه ترازوی امیدشان را سنگینتر میکند: «انشاءالله به برکت قدمهای شما دیدار اولیها، آقا امروز حتما میان»...
کسی که توی جنگ ۱۲ روزه نترسیده، حالا میترسه؟!میگویم: نگران نبودید مرد دیوانه، امروز دست به حماقت بزنه و حسینیه رو هدف بگیره؟... دخترها خندهشان گرفته از سؤالم. یکیشان میگوید: «ما که توی جنگ ۱۲ روزه، زیر اون بمبارانهای سنگین، نترسیدیم و نهتنها از تهران بیرون نرفتیم بلکه رفتیم وسط میدون و فعالیت کردیم، حالا با چند تا تهدید بترسیم؟» میپرسم: مثلا چه فعالیتهایی داشتید؟ دختر نوجوان دیگری از آن طرف گردن میکشد و میگوید: «روز بعد از شروع جنگ، در پیادهروی عید غدیر، موکب داشتیم و سعی کردیم به مردم روحیه بدیم...»خانم مربی هم، صحبتهای او را اینطور تکمیل میکند: «ما در کانون گل نرگس، با محوریت دخترهای کلاس هفتم تا یازدهم، فعالیتهای فرهنگی و جهادی داریم. در ایام جنگ ۱۲ روزه، ازآنجاکه میدونستیم هدف دشمن اینه که توی دل مردم رو خالی کنه، تصمیم گرفتیم پررنگ تر به میدون بیایم. با وجود تمام خطرات، به نقاط مختلف شهر میرفتیم و به بهانه پخش شیرینی و نذری، با مردم حرف میزدیم و بهشون قوت قلب میدادیم. حالا هم، هر وقت و هرکجا که لازم بشه، آماده خدمتیم.»
ای پسر فاطمه! منتظر تو هستیمیک ساعت طول کشیده یا بیشتر، حسابش از دست همه در رفته. با این حال، رسیدن به حسینیه امام خمینی، تازه شروع انتظار است. طبقه پایینیها، از آن پرده پُرچین سبز رنگ و طبقه بالاییها، از صفحه نمایش بزرگ صدر مجلس چشم برنمیدارند.مناجات شعبانیه، سرود، شعر و مداحی، هیچکدام برای جمعیت مشتاق حاضر در حسینیه، جواب نیست. فقط یک اتفاق میتواند کاسه صبر حاضران را از لبریز شدن نجات دهد و آن اتفاق شیرین بالاخره حوالی ساعت ۱۰:۳۰ حسینیه را به مرز انفجار میرساند. دیگر هیچکس روی پا بند نیست. صدا به صدا نمیرسد و شعارها چنان با بغض و شعف در هم آمیخته که قابل تشخیص نیست. قاری را خدا میرساند. نوای قرائت زیبایش که در حسینیه پخش میشود، راه نفسها باز میشود انگار.
نگاهم به زیلوی آبی معروف حسینیه و حواسم به صدای قاری است که دستی روی شانهام مینشیند و دنبالش، جملهای به گوشم میرسد که: تو نمیای؟... سر که بلند میکنم، نگاهم میرود تا صف درازی که به سمت نردهها کشیده شده. آنهایی که به خاطر ازدحام جمعیت، ناچار راهی طبقه بالای حسینیه شدهاند، به تماشای چهره آقا از صفحه نمایش بزرگ نصب شده روی دیوار راضی نیستند. اینطور است که صف کشیدهاند تا حداقل از این فاصله و از پشت نردههای فلزی طبقه بالا هم که شده، جمال آقا را با چشمهای خودشان ببینند و دلشان کمی آرام شود.
هر وقت خطر بیشتر میشود، آقا محکمتر بینی دشمن را به خاک میمالدبه دل صف میزنم و خودم را میسپارم به فشار جمعیتی که عجله دارد برای رسیدن به نردهها. در همین اثنا، خانمی از کنار نردهها برمیگردد. نمیتوانم نگاهم را از چشمهای خیسش بردارم. دنبالش میروم و دست روی شانهاش میگذارم. به طرفم که برمیگردد، میگویم: انتظار نداشتید آقا رو امروز ببینید؟ فوری میگوید: «اتفاقا مطمئن بودم امروز تشریف میارن. وقتی حضرت آقا دیروز در اوج تهدیدات ترامپ، با صلابت رفتن حرم امام، دیگه تکلیف مراسم امروز معلوم شد. روز ۱۹ دی هم دقیقا همینطور شده بود.بعد از جنایات وحشتناک اغتشاشگران در ۱۸ دی، آقا فردایش همینجا برای مردم قم سخنرانی کردند و قاطعانه دستور دادند اغتشاشگران باید سر جایشان نشانده شوند. مشی آقا همیشه همین بوده. هر وقت شرایط خطرناکتر میشود و شایعات سخیف درباره پنهان شدن یا فرار رهبر ایران در رسانههای معاند برجسته میشود، آقا با یک حضور شجاعانه و پرقدرت، دشمنان و بدخواهان را ناامید میکنند. خب وقتی رهبر جامعه، اینطور عمل میکند، معلوم است که شجاعت به مردم هم تزریق میشود.»
ما به این آقا مدیونیمصحبت های رهبر معظم انقلاب شروع شده که به سمت زنجیره انسانی گوشه حسینیه برمیگردم. نوبتم را از دست دادهام. چارهای نیست جز اینکه دوباره از ته صف، شانسم را امتحان کنم. اما همین، میشود بهانه آشناییام با یک سرباز کوچولوی بابصیرت. به دختر کمسن و سالی که با چشمهای کنجکاوش مشغول تصویربرداری از در و دیوار حسینیه است، نزدیک میشوم و میپرسم: واسه چی اینجا وایسادی؟ مردد نگاهم میکند و میگوید: «میخوام آقا رو ببینم.» دوباره میپرسم: چرا؟ «فاطمه حلما خسروی» ۹ ساله که یکی از دیدار اولیهای جمع امروز است، این بار مطمئن جواب میدهد؛ حتی بهتر از آدمبزرگها: «چون آقا رو دوست دارم. چون ما به ایشون مدیونیم. آخه آقا، کشور رو زنده نگه داشته. آمریکا همیشه میخواد به ایران حمله کنه و کشور ما رو خراب کنه اما آقا به مردم میگه مقاومت کنید و اجازه نمیده آمریکا موفق بشه. منم هر وقت آمریکا میگه قراره جنگ بشه، یه کم میترسم اما وقتی سخنرانیهای آقا رو گوش میدم، ترسم میریزه و آرامش پیدا میکنم.»میگویم: اگه میشد بری پایین و با آقا حرف بزنی، چی میگفتی؟ دخترک لبخندبرلب میگوید: «به آقا قول میدم خوب درس بخونم تا وقتی بزرگ شدم، یک دانشمند موفق بشم و برای کشورم کارهای مفید انجام بدم.»
حکایت خواستگار متوهم بیچاره...آقا با ارائه شواهد روشن، از ماهیت آمریکایی-صهیونی اغتشاشات اخیر پرده برمیدارند و در توضیح چرایی تقابل و دشمنی چهل و چند ساله ایران و آمریکا، ساده و صریح میگویند: «به نظر من مسئله در دو کلمه خلاصه میشود. آن دو کلمه هم این است که آمریکا میخواهد ایران را ببلعد اما ملّت رشید ایران و جمهوری اسلامی، مانع است.[یکی] گفت رفتم خواستگاری. همه چی تمام شده، موضوع در دو کلمه باقی مانده. من می گویم ما دختر شما را میخواهیم، آنها میگویند غلط میکنید. حالا ملت ایران به طرف مقابل گفته غلط میکنید. یعنی جرم ملت ایران، دعوا سر این قضیه است.» و همین ملموسسازی جالب، کافی است برای اینکه حسینیه غرق خنده شود.
وقتی حسینیه امام خمینی منفجر شد...!اما نقطه عطف مراسم امروز، جملهای است که میشود حسن ختام سخنرانی آقا. وقتی رهبر معظم انقلاب، پاسخ تهدیدات و خط و نشان کشیدنهای مکرر رئیس جمهور آمریکا را در کوتاهترین و گویاترین جملات میدهند و در آخر، با صلابت و آرامشی مثالزدنی میگویند: «البته این را هم آمریکاییها بدانند که اگر این دفعه جنگ راه بیندازند، این جنگ، جنگ منطقهای خواهد بود»، طوری قند توی دل جمعیت حاضر، آب میشود که حتی کف زدنهای مکرر هم، جوابگوی هیجان به اوج رسیدهشان نیست. اینجاست که فریادهای «حیدر حیدر» شان، حسینیه را منفجر میکند؛ همان سلاحی که وحشت را در اعماق قلب صهیونیستها و مزدورانشان مینشاند.در میان هیاهوی شادمانهای که حسینیه را پر کرده، میشنوم یکی از خانمهای ردیف جلویی به بغلدستیهایش میگوید: «میدونید این یعنی چی؟ یعنی اگه آمریکا دست از پا خطا کنه، متحدان منطقهایش که خاک و آسمانشون رو در اختیار آمریکا میذارن، این بار دیگه در امان نیستن. یعنی اگه ایران، ناامن بشه، دیگه هیچکجا توی منطقه روی آرامش نمیبینه.»
وقتی کوچه پسکوچههای شهر، خط مقدم میشودمعطل نمیکنم و خودم را در فضای خالی ردیف جلویی جا میکنم و میپرسم: اینهایی که گفتید، به این معنا نیست که ما از جنگ استقبال میکنیم؟ خانم جوان فوری میگوید: «معلوم است که نه! همانطور که حضرت آقا فرمودند، ما به کسی ظلم نمیکنیم و به کشوری حمله نخواهیم کرد. تاریخ ما هم، گواه این حقیقت است که هیچوقت شروعکننده جنگ نبودهایم. اما در مقابل کسی که به خاک ما طمع داشته باشد و بخواهد حمله نظامی کند، هرگز کوتاه نمیآییم و مثل دفاع مقدس ۸ ساله و ۱۲ روزه، جانانه دفاع خواهیم کرد و سیلی محکمی به دشمن خواهیم زد. نشان به آن نشان که در ماجرای تهدیدات اخیر آمریکا، اسرائیل به واسطه روسیه به ایران پیغام داده که اگر جنگ شود، ما کارهای نیستیم ها... این یعنی در جنگ ۱۲ روزه، پیام اقتدار ما را دریافت کرده.»*(پدر و فرزند شهید «محمد همتی» در بیت رهبری؛ مدافع امنیت اصفهانی که دخترش در شب شهادتش به دنیا آمد)
برای بیعت با شهدا، دیگر لازم نیست تا شلمچه برویمتا درباره اغتشاشات اخیر میپرسم، چهره «هاجر حجت» که از لهجه زیبایش پیداست از اصفهان مهمان خانه پدری شده، در هم میرود و میگوید: «اصفهان ما هم در این حوادث تروریستی، هزینه بالایی داد. تلختر از همه این بود که مدافعان امنیت شهرمان را در خیابانها با شیوههای داعشگونه به شهادت رساندند.راستش را بخواهید، من و دوستانم، فعال فضای مجازی هستیم و تلاش میکنیم در این فضا، روشنگری کنیم. من در یکی از پستهایم نوشتم: یک زمانی برای بیعت با شهدا، باید تا شلمچه و فکه و طلاییه میرفتیم اما الان، کوچه و خیابانهای شهرمان، بوی خون شهدا گرفته. درست است که این اتفاقات، خیلی تلخ بود اما اعتقاد ما این است که پایان این مسیر، روشن است. باور ما این است که امتحانات سختی مثل جنگ ۱۲ روزه و اغتشاشات اخیر، فراز و نشیبهای مسیر ما به سمت قله است.»
زنی که اول وصیتنامهاش را نوشت، بعد به بیت رهبری رفت!مراسم تمام شده اما مهمانانی که دارند حسینیه را ترک میکنند، اصلا آدمهای دو سه ساعت قبل نیستند. چهرهها بشاش شده و همه انگار جان تازهای گرفتهاند. کمی قبل از در خروجی حسینیه، مادر جوانی روی صندلی نشسته و دارد نوزادش را با پوشاندن لباس گرم، آماده بیرون رفتن میکند. میگویم: چند وقتشه؟ سرش را بالا میآورد، نگاهم میکند و میگوید: «4 ماه و نیم.» از اسم دخترک که میپرسم، مادر جوان با لحن خاصی میگوید: «اسمش رو گذاشتم خدیجه تا انشاءالله پیرو حضرت خدیجه (س) و مثل ایشون، پشتیبان اسلام باشه.»به دختر کوچولویی که بیخبر از دنیا و خبرهای خوب و بدش، آرام خوابیده، اشاره میکنم و میگویم: نگران نبودید تهدیدهای ترامپ، امروز و اینجا عملی بشه؟ نگران خدیجه نبودید؟ مادر لبخندبرلب میگوید: «خدیجه رو برای این آوردم که زندگیش در محضر آقا، تبرک بشه. اما اینکه پرسیدید نگران تهدیدات ترامپ نبودم؟ چرا، احتمال هر اتفاقی رو میدادم. به همین خاطر هم، وصیتنامهم رو نوشتم و در فضای مجازی، با برنامه زمانبندی برای برادرم فرستادم که اگه برنگشتم، به دستش برسه!»
مات و مبهوت، به تماشای زن جوانی ایستادهام که بیادعا، با تمام هستیاش برای دفاع از اسلام و وطن و رهبرش به میدان آمده. مادر خدیجه قبل از رفتن، گریزی هم میزند به اغتشاشات اخیر و شهدایش و میگوید: «ما اعتقاد داریم خونهایی که برای دفاع از اسلام و ایران میدهیم، هدر نمیرود و همین خونها انشاءالله مقدمه ظهور امام زمان (عج) خواهد شد.»
بابا گفت: اگه من نرم، چه کسی از امنیت مردم دفاع کنه؟میخواهم از حسینیه بیرون بروم اما دو چشم گیرا از گوشه دیوار، قلاب میشود و نگاهم را سمت خودش میکشد. ماجرا اما فقط چشمهای دختر نوجوانی نیست که آرام و بیصدا محو تماشای آدمهای اطراف شده. عکسی که در دست دارد، مشتاقم میکند راه رفته را برگردم. به عکس شهید مدافع امنیت «حاتم عبدی» اشاره میکنم و میگویم: توی اغتشاشات اخیر شهید شدن؟ به علامت تایید سر تکان میدهد و میگوید: «بابا، یکی از نیروهای مردمی بود که رفته بودن به بسیجیها کمک کنن.» دست «فاطمه» ۱۳ ساله را میگیرم و گوشه دنجی مینشینیم تا برایم از شبی بگوید که بابا رفت و دیگر برنگشت: «شهر ما- شهر الوند استان قزوین- هم، توی اون روزها شلوغ شده بود. چهارشنبه که بابام رفته بود کمک نیروهای بسیج، وقتی برگشت، گفت: اوضاع خیلی خرابه. مامانم گفت: خب، اینجوری شما میری، خطرناکه که... بابا گفت: اگه من نرم، کی بره از امنیت مردم دفاع کنه؟ مامان هم دیگه چیزی نگفت.
فردا، پنجشنبه ۱۸ دی، بابا ساعت ۶، ۷ شب از سر کار برگشت. مهندس نساجی بود و توی یک شرکت کار میکرد. ۵ دقیقه که استراحت کرد، رفت مسجد برای کمک به بسیجیهایی که مراقب امنیت محله بودن. از وقتی بابا رفت، نگرانی ما شروع شد. هر نیم ساعت به گوشیش زنگ میزدیم و بابا هم خیالمون رو راحت میکرد و میگفت: هیچ خبری نیست. همهمون خوبیم. اما از ساعت ۱۰ به بعد، دیگه گوشی رو جواب نداد... آخر شب بود که کمکم همسایههای مسجدی اومدن و هرکدوم یه چیزی گفتن؛ یکی میگفت: زخمی شده. اون یکی میگفت: پاش شکسته و... تا اینکه ساعت ۲ و نیم شب، خبر دادن بابا شهید شده...
امروز انگار بابام رو دیدمبه چشمهای محجوب فاطمه نگاه میکنم و از اینکه یک دختر ۱۳ ساله، شده راوی شهادت مظلومانه پدرش، قلبم تیر میکشد. بیاختیار بغلش میکنم و میگویم: میدونی بابات قهرمانه؟ فاطمه، بغضش را میخورد و باز با حرکت سر، حرفم را تایید میکند. میگویم: میدونی اگه امروز، اینهمه جمعیت با خیال راحت و در امنیت کامل اومدن و تونستن آقا رو ببینن، به خاطر فداکاری بابای تو و بقیه شهداست؟... قبل از اینکه فاطمه جواب بدهد، بحث را عوض میکنم و میگویم: راستی، امروز که آقا رو از نزدیک دیدی، چه احساسی داشتی؟ فاطمه، غصههایش را فراموش میکند انگار. چشمهایش زودتر از لبهایش میخندد و میگوید: «خیلی خوشحال شدم. انگار بابام رو دیدم»...
اغتشاشگران، مهمان اصلی بیت رهبری را تکهتکه کردندبیرون حسینیه هم خلوت شده و فقط کاروان مهمانانی که از شهرهای دور و نزدیک برای دیدار امروز به تهران آمده بودند، مشغول هماهنگی برای بازگشت به شهرهایشان هستند. توفیق همصحبتی با پدر شهید مدافع امنیت حرم رضوی «امیرصادق جوانشیری» همینطوری وسط خیابان نصیبم میشود. میگویم: از مشهد، فقط برای همین دیدار به تهران آمدهاید؟ حاج آقا جوانشیری، با اشاره به جوانی که عکسش را در دست دارد، میگوید: «قبلا سه بار توفیق زیارت آقا نصیبم شده بود اما این بار، مهمان امیرصادق بودم و به خاطر او به بیت رهبری دعوت شدم.»انگار چارهای نیست. باید از آن حادثه تلخ بپرسم. میپرسم و پدر هم بیمقدمه میزند به دل شب حادثه و میگوید: «۱۹ دی، حول و حوش ساعت ۹ و ۱۰ شب، وقتی خبر میرسد اوضاع در خیابانهای منتهی به حرم مطهر امام رضا (ع) دارد از کنترل خارج میشود، همه بسیجیهای پایگاههای اطراف برای مقابله با اغتشاشگران به میدان میروند. امیرصادق هم بهاتفاق دوستش، هادی یزدانی، وارد معرکه میشوند اما در خیابان طبرسی، همان خیابان منتهی به حرم، گرفتار اغتشاشگران میشوند و آن تروریستها، پیکر هر دو را تکهتکه میکنند...»
وقتی اغتشاشگران در مشهد، روی غارتگران مغول را سفید کردندپدر از شهادت دلخراش پسر ۱۸ سالهاش میگوید اما نه صدایش میلرزد و نه دلش. حالا معلوم میشود امیرصادق، آنهمه شجاعت را از چه کسی وام گرفته بوده. همچنان که در خیابان به سمت اتوبوس کاروان مشهدیها قدم میزنیم، میپرسم: روایتهایی که از اتفاقات مشهد گفته میشود، صحت دارد؟ یعنی تعداد اغتشاشگران و تروریستها تا این حد زیاد بوده که اینهمه خسارت به بار آمده؟ حاج آقا جوانشیری در جواب میگوید: «زیاد نبودند. رفتارشان بیاندازه وحشیانه بود. اراذل و اوباشی بودند بدتر از یزید که به هیچکس و هیچچیز رحم نمیکردند. با هرچه میتوانستند، به نیروهای مدافع امنیت حمله میکردند. حتی نردههای وسط خیابان طبرسی را تخریب کردند. مغازههای مردم و بانکها هم از دست آنها در امان نماند. و مدافعان امنیت، در مقابل این تروریستها که واقعا از مغول بدتر بودند، کاملا دستخالی و غیرمسلح بودند. امثال امیرصادق به جرم دفاع از امنیت مردم و ناموس و وطن و حرم، به دست آن اغتشاشگران بیرحم، شهید شدند.»
معترضان نه، اما اغتشاشگران قاتل باید به اشد مجازات برسندخوب که نگاه کنی، میتوانی آتشی که از دل پدر داغدیده مشهدی زبانه میکشد را ببینی. بیآنکه به چشمهایش نگاه کنم، میپرسم: اگر به جای من، یکی از مسئولان روبرویتان ایستاده بود، از او چه میخواستید؟ حاج آقا بیمعطلی میگوید: «اشد مجازات عاملان قتل پسرم.» و ادامه میدهد: «اشتباه نشود ها. منظورم معترضان نیستند. من بهعنوان یک مدیر مدرسه، خودم هم به خیلی چیزها معترضم. اما اغتشاشگران تروریستی که پسرم را با سنگدلی به شهادت رساندند، باید طبق قانون محاکمه و قصاص شوند.»نمیشود از سخنرانی آقا نپرسم و با پدر شهیدی که امنیت امروز و این مراسم و تمام روزهای بعد از این را مدیون پسر او و همرزمانش هستیم، خداحافظی کنم. میگویم: از صحبتهای امروز آقا چه نکته مهمی را با خودتان به مشهد سوغات میبرید؟ پدر شهید امیرصادق جوانشیری که انگار منتظر این سؤال بوده، مهمترین پیام سخنرانی آقا را در جمله کوتاهی خلاصه میکند و اینطور میگوید: «ما با آمریکا دوست نیستیم.»پایان پیام/#بیت_رهبری #حسینیه_امام_خمینی #دیدار_مردم_با_رهبر_انقلاب #دهه_فجر #اغتشاشات #شهدای_مدافع_امنیت #ترامپ #جنگ_منطقهای 08:23 - 14 بهمن 1404