کاش همه ایرانی‌ها یک بار به آمریکا بروند

«دست‌هایم بعد از گذشت ۳ ماه از آزادی، هنوز ورم دارند بس که دستبندها را محکم می‌بستند. به قاضی آمریکایی گفتم: من تخصص رادیولوژی دارم و در آمریکا ۲۰ مرکز پرتونگاری دایر کردم. ۳۰ سال است دارم به مردم شما خدمت می‌کنم. رفتاری که با من کردید، شایسته نبود...» اینها را مرد جاافتاده‌ای می‌گوید که ماحصل ۳ دهه حضورش در آمریکا، ۹۰ روز زندان، ابطال گرین کارت و در نهایت، اخراج بوده.
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ «من از ۱۲ سالگی در آمریکا زندگی می‌کردم. اما انگار نه انگار ۴۴ سال از عمرم را شهروند آنجا بودم و مالیات دادم. بی‌دلیل بازداشتم کردند، ۷ ماه در بدترین شرایط زندانی بودم و دست آخر هم اخراجم کردند.» مرد میانسال که قبل از هر چیز، چهره آشفته و سر و صورت نامرتبش، نگاه‌ها را به سمتش می‌کشد، کلافه‌تر و بی‌قرارتر از آن است که پای پله‌های فرودگاه، تاب شرح ماجرا داشته باشد. با این حال می‌ایستد، با چشم‌های خسته و به خون نشسته‌اش به چشم‌هایمان خیره می‌شود و می‌گوید: «امروز جوانانی همراه ما به ایران برگشتند که در همین دو سه سال اخیر به امید زندگی بهتر به آمریکا پناه برده بودند اما دیدند همه‌اش فریب بود. یکی باید حقیقت را به جوان‌ها بگوید»...در روزی که سومین گروه ایرانیان اخراج‌شده از آمریکا، بعد از ماه‌ها بازداشت در شرایط سخت و غیرانسانی به وطن برگشتند، بعضی‌هایشان از پشت صحنه آمریکای زیبا و آزاد برایمان گفتند.
مرگ تدریجی یک رویا...عصر دوشنبه 6 بهمن 1404، همه‌چیز در فرودگاه بین‌المللی امام خمینی(ره) به روال عادی در جریان است اما برای 14 نفر از ایرانیان و خانواده‌هایشان، هیچ‌چیز عادی نیست. همان‌ها که ترکش سیاست‌های جدید و سختگیرانه مهاجرتیِ مرد دیوانه به تن رویاهایشان نشسته و خط قرمز کشیده روی نقشه‌هایی که برای آینده کشیده بودند.به جمع مسافران و استقبال‌کنندگان منتظر در فرودگاه که ملحق می‌شویم، معلوم می‌شود هنوز یک ساعت و نیم تا نشستن هواپیمای حامل سومین گروه از ایرانیان اخراج‌شده از آمریکا باقی مانده. و این یعنی یک فرصت مناسب برای کسب اطلاعات بیشتر درباره مسافران خاص امروز؛ گروهی که از مرد 60 ساله تا دختر دهه هشتادی و از شهروندان رسمی آمریکا با گرین کارت تا مهاجران غیرقانونی در میان‌شان وجود دارد. هموطنانی که بعضی‌هایشان بعد از مصائب فراوان، از مسیرهای سخت جنگل و دریا خودشان را به مرز آمریکا رسانده و بعد از ماه‌ها در زندگی کمپ بالاخره موفق شده بودند وارد خاک آمریکا شوند اما شادی‌شان دوامی نداشت...*(یکی از کمپ های مهاجران در مرز آمریکا)
هفت‌خوان بازگشت به خانه با توقف در قاهره و کویتهرچه می‌گذرد، به دانسته‌های تلخ‌مان از سرگذشت مسافرانی که در راهند، اضافه می‌شود؛ مثلا اینکه برای خیلی‌هایشان، سر رسیدن ماموران اداره مهاجرت آمریکا و فرآیند بازداشت و انتقال به زندان، آنقدر غافلگیرانه اتفاق افتاده که حتی فرصت تماس با خانواده‌هایشان را هم پیدا نکردند. و خبر نداشتند همه این استرس‌ها و فشارهای روحی در مقابل آنچه انتظارشان را می‌کشد، شبیه یک شوخی است. آن طرف دیوارهای زندان، نه از غذای مناسب خبری بود نه امکانات بهداشتی و درمانی. و یکی از نتایج آن چند ماه حبس غیرانسانی، شد ابتلای تعداد زیادی از زندانیان ایرانی به بیماری سرخک. در نهایت، با جداسازی و قرنطینه بیماران، فقط این گروه 14 نفری توانستند از آن شرایط اسفناک خلاصی پیدا کنند و در این مرحله راهی ایران شوند. اما حالا نوبت مشکل بعدی بود؛ بعضی‌هایشان حتی لباسی برای پوشیدن نداشتند! اینجا بود که نماینده دفتر حفاظت منافع ایران در واشنگتن پیشقدم شد و برایشان لباس تهیه کرد. و بالاخره زمان پایان آن کابوس سیاه می‌رسد و بعد از ماه‌ها تحمل شرایط طاقت‌فرسا، سفر 14 ایرانی اخراج‌شده از آمریکا به سمت وطن شروع می‌شود؛ سفری که در سه مرحله – از آمریکا به قاهره، قاهره به کویت و کویت به تهران – انجام می‌گیرد اما سختی‌هایش با حس شیرین آزادی و بازگشت به خانه، قابل تحمل می‌شود...
وقتی مرد اخراجی به سجده افتاد!آن طرف دیوار شیشه‌ای، کنار پله‌های فرودگاه که مستقر می‌شویم، خانم میانسالی از کارکنان فرودگاه روی صندلی کناری‌ام می‌نشیند و هنوز جاگیر نشده، می‌پرسد: «مسافری؟» می‌گویم: نه. برای استقبال اومدم. گفتن دم غروب می‌رسن. می‌گوید: «پس منتظر مسافران پرواز کویتی. هواپیماشون چند دقیقه دیگه می‌شینه.» از آن خانم‌های خوش‌صحبت است که برای رفع خستگی یک شیفت کاری سخت، دنبال هم‌صحبت می‌گردد. بختی که نطلبیده درِ خانه‌ام را زده، غنیمت می‌شمارم و می‌پرسم: شنیدم ایرانی‌هایی که از آمریکا اخراج شدن هم، توی پرواز کویت هستن. درسته؟ به نشانه تایید که سر تکان می‌دهد، می‌گویم: مثل اینکه قبلا هم از این مسافران داشتیم که از آمریکا اخراج شده بودن. شما اونها رو دیدید؟ خانم میانسال می‌گوید: «آره. یادمه چقدر خوشحال بودن.»چرا خوشحال؟! مگه اخراج نشده بودن؟! این را که می‌پرسم، به سمتم می‌چرخد و با لحن خاصی می‌گوید: «اونجا توی کمپ و زندان بودن. چرا از برگشتن به ایران خوشحال نباشن؟ سری قبل، یک آقای تاجر بین مسافران اخراج‌شده از آمریکا بود. می‌گفت 7سال توی آمریکا بوده و کلی سرمایه برده اونجا اما آخرش هیچی. یک مرد جوان هم بود که تا از پله‌ها پایین اومد، همین‌جا روی زمین نشست و سجده شکر به جا آورد.»*(زندانی کردن مهاجران آسیایی ازجمله تعدادی ایرانی توسط دولت ترامپ در هتل پاناما و کمک خواستن آنها با دست نوشته «please help us» -اسفند 1403 /فوریه 2025)
کاش همه ایرانی‌ها یک بار به آمریکا بروند...دوست ناشناخته جدید فرودگاهیِ من انگار به نگاه‌های پر از سؤال و ابهام عادت دارد که با واکنش‌های من راحت کنار می‌آید و لبخندبرلب ادامه می‌دهد: «دو تا از خانم‌های اون پرواز رو هم اتفاقی توی سرویس بهداشتی دیدیم. اومده بودن لباس‌هایی که توی کمپ بهشون داده بودن رو عوض کنن و ظاهرشون رو مرتب کنن. بین خودشون صحبت می‌کردن و می‌گفتن: قربون آب ایران. قربون سرویس بهداشتی‌های ایران... بعد، یکی‌شون رو کرد به ما و گفت: کاش می‌شد همه ایرانی‌ها یه بار بتونن برن آمریکا. اصلا یه بار برن خارج از کشور. اون وقت می‌فهمن ایران یعنی چی.راستش رو بخوای، توی این چند سال که من توی فرودگاه کار می‌کنم، تا حالا نشده ببینم کسی از خارج برگرده ایران و ناراحت باشه. همه‌شون با خوشحالی میگن هیچ‌کجا خونه آدم نمیشه. اما خب، بعضی‌هاشون دوست ندارن خانواده و دوست و فامیل‌شون بدونن اون طرف چی به سرشون اومده. یک بار یک زن و شوهر بعد از مدتی از خارج از کشور برگشته بودن و آقا همینطور داشت قربون صدقه امکانات معمولی ایران می‌رفت که همسرش یک سقلمه بهش زد و گفت: حالا رفتیم خونه، جلوی بقیه هی نگی اونجا گرونی بود، امکانات نداشتیم، سخت بود...»
حق ندارید فیلم بگیرید!گرم صحبت شده‌ایم که یکدفعه سرو صدایی از پشت سر، مکالمه‌مان را قطع می‌کند. جمع کوچکی که معلوم می‌شود خانواده ایرانیان اخراج‌شده از آمریکا هستند، از پشت دیوار شیشه‌ای، مشغول داد و فریاد بر سر معدود خبرنگاران حاضر در سالن انتظار هستند. هنوز مسافران از راه نرسیده‌اند و هیچ فعالیت خبری صورت نگرفته اما آن چند نفر با ناراحتی و عصبانیت مدام می‌گویند: «حق ندارید فیلم بگیرید»! خیلی نمی‌گذرد که تنش می‌خوابد. وقتی 2، 3 خبرنگار حاضر با آرامش توضیح می‌دهند گفت‌وگو با رسانه‌ها، یک موضوع اختیاری است و از هیچ‌کدام از مسافران بدون رضایت‌شان، عکس و فیلم گرفته نخواهد شد، خیال خانواده‌ها راحت می‌شود و دوباره نگاه‌ها در سکوت به پله‌ها خیره می‌شود...
بعد از 30 سال سکونت در آمریکا، اخراج شدمگوینده فرودگاه که اعلام می‌کند پرواز کویت-تهران به زمین نشست، همه به تکاپو می‌افتند. با احتساب مراحل جابه‌جایی از هواپیما تا سالن انتظار، وعده 30 تا 45 دقیقه‌ای به جمع منتظر داده شده اما چند دقیقه نمی‌گذرد که مرد جاافتاده‌ای به جمع خبرنگاران نزدیک می‌شود و بعد از رد و بدل شدن جملاتی، به‌عنوان یکی از اخراج‌شدگان آمریکا برای گفت‌وگو با رسانه‌ها اعلام آمادگی می‌کند. مردی که می‌گوید 30 سال ساکن آمریکا بوده و در حوزه خدمات رادیولوژی در این کشور فعالیت گسترده‌ای داشته اما به شکلی غیرمنتظره با برخورد سخت اداره مهاجرت آمریکا مواجه شده...همانطور که دارم با خودم فکر می‌کنم لباس‌های شیک و تمیز و سر و صورت مرتب مصاحبه‌شونده محترم، با توصیفاتی که از مسافران امروز شنیده‌ایم سنخیتی ندارد، جملات بعدی خودش، گره‌گشا می‌شود. معلوم می‌شود از اخراج‌شدگان مراحل قبلی بوده و بعد از اینکه صابون سیاست‌های جدید مهاجرتی دولت ترامپ به تنش خورده، حالا ماه‌هاست در ایران سکونت دارد. امروز هم برای استقبال از برادرش آمده که شتر اخراج دولت ترامپ، در این مرحله درِ خانه‌اش نشسته.*(بازداشت مهاجران توسط پلیس آمریکا)
من، گرین کارت داشتم...«30 سال شهروند آمریکا بودم، گرین کارت داشتم و مدام هم برای دیدار با خانواده و اقوام به ایران رفت‌وآمد می‌کردم. اوایل امسال هم به ایران آمده بودم و بعد از جنگ 12 روزه برای پیگیری یک مسئله حقوقی به آمریکا برگشتم. اواخر تیر ماه، اول با اتوبوس از تهران به ترکیه رفتم و بعد، از استانبول با هواپیما رفتم لس‌آنجلس. اما همین که پایم به فرودگاه رسید، ماجرا شروع شد. گفتند باید بروی سکندری اینسپکشن یعنی بازدید مجدد. گفتند: باید به شما دستبند بزنیم! گفتم: به چه دلیلی؟! اجازه ندارید. گفتند: آقای ترامپ دستور داده تمام ایرانیانی را که مشکل دارند یا ندارند، دستگیر کنیم چون کشور ما با ایران در جنگ است... بعد از اینکه به من دستبند زدند، گفتند: اگر همین الان امضا کنی که گرین کارتت را پس می‌دهی، اجازه می‌دهیم با اولین هواپیما برگردی! گفتم: به چه دلیل باید این کار را بکنم؟! اصلا شما که قاضی نیستی، صلاحیت نداری حکم بدهی...نشان به آن نشان که در قسمتی در طبقات زیرین فرودگاه، مرا 3 روز در انفرادی انداختند! بعد از آن هم با دستبند و پابند، به یک کمپ منتقلم کردند.»*(یکی از کمپ های مهاجران در مرز آمریکا)
جملاتی که یک دنیا درد زیر پوست خود دارد، گواهی می‌دهند برای «رضا میرآخورلی»، کابوس آن روزها که خودش از آن به اسارت در زندان تعبیر می‌کند، هنوز ادامه دارد: «3 ماه در آن کمپ بزرگ در ایالت نوادا بودم؛ کمپی که که پر بود از خانم‌های ایرانی که شرایط اسفناکی داشتند... شرایط در کمپ، واقعا وحشتناک بود و از نظر تغذیه و بهداشت، هیچ امکاناتی نداشت. کمی که گذشت، سینه پهلو کردم. نمی‌دانم چه چیزی به اسم دارو به من دادند که داشتم می‌مردم. آنقدر شرایطم حاد بود که مجبور شدند به بیمارستان منتقلم کنند. اما چه بیمارستانی! مرا در یک اتاق یک متر در یک متر گذاشتند و دو مامور گردن‌کلفت هم در اتاق نشستند. این رسماً گروگانگیری بود...
۹۰ روز زندان، پاداش یک عمر خدمت به آمریکایی‌ها با وجود بیماری، 3 ماه مرا در آن کمپ در اسارت نگه داشتند. شرایط آنقدر وحشتناک بود که اصلاً فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت مرا رها کنند. در تمام آن مدت حتی اجازه ندادند با خانواده‌ام تماس بگیرم. بالاخره بعد از ۹۰ روز، یک دادگاه نمایشی ترتیب دادند. قاضی دادگاه پرسید: شما می‌خواهی گرین کارتت را پس بدهی؟ گفتم: وقتی مرا در این شرایط وحشتناک اجباری انداخته‌اید و ۹۰ روز است در اسارت نگه داشته‌اید، انتظار دارید چه جوابی بدهم؟ بله آقا. گرین کارت نمی‌خواهم. خواهش می‌کنم فقط بگذارید به مملکتم برگردم.به قاضی گفتم: من تخصص رادیولوژی دارم و در آمریکا ۲۰ مرکز پرتونگاری دایر کردم. من ۳۰ سال است دارم به مردم شما خدمت می‌کنم. رفتاری که با من کردید، شایسته نبود...»
آنها به جوانان ما، رویا می‌فروشند...اما آمریکا، کعبه آمال گروهی از جوانان ماست و تصور می‌کنند پایشان که به آنجا برسد، خوشبختی‌شان تضمین است. این را که می‌گویم، انگار بغض چند ماهه که نه، بغض 30 ساله رضا میرآخورلی می‌ترکد و می‌گوید: «اینها همه دروغ است. به دست‌های من نگاه کنید. بعد از گذشت 3 ماه از آزادی و بازگشت به ایران، دست‌هایم هنوز ورم دارد بس که آن دستبندها را محکم می‌بستند، بدون اینکه من مرتکب خلافی شده باشم. من، 3 تا وکیل داشتم اما هیچ کاری در دفاع از خودم نتوانستم انجام دهم.حقیقت این است که به مردم ما، به جوانان ما، رویاهای پوچ می‌فروشند. کدام خوشبختی؟ هرکس به آمریکا برود، اسیر می‌شود. تمام ایرانی‌هایی که آنجا هستند، بدهی‌های سنگین دارند. نه شب‌ها خواب دارند، نه امیدی به آینده. تنها و بی‌کس مانده‌اند.
به همه آنهایی که برای رفتن به آمریکا رویابافی می‌کنند، می‌گویم کاری که آمریکا یا کشورهای اروپایی با شما می‌کنند، این است که روح شما را به اسارت می‌گیرند، گرفتارتان می‌کنند و بعد از ۳۰ سال استفاده جسمی و روحی از شما هم، جانوری مثل ترامپ پیدا می‌شود و بدون دلیل اخراج‌تان می‌کند. همان رفتاری که با من کردند. برای توصیف این رفتار، کلمه‌ای غیر از نازیسم و فاشیسم پیدا نمی‌کنم. آقای ترامپ! چطور می‌توانی از یک طرف خودت را دوست مردم ایران نشان بدهی و از طرف دیگر با گروهی از ایرانی‌ها اینطور ظالمانه رفتار کنی؟»
8 ماه است از پسرم بی‌خبرم...بالاخره انتظار به سر می‌رسد و مسافران سفر طولانی آمریکا-قاهره-کویت-تهران یکی‌یکی از پله‌ها پایین می‌آیند. خبر اصلی اما آن طرف دیوار شیشه‌ای است؛ جایی که خانواده‌هایی که با کمترین تعداد و بدون دسته‌گل برای استقبال آمده‌اند، بی سر و صدا ایستاده‌اند اما آرام و قرار ندارند. مدام گردن می‌کشند تا ببینند نفر بعدی که روی پله برقی ظاهر شده، عزیز خودشان است یا نه؛ همانی که ماه‌ها بی‌خبری از او، شب و روزشان را یکی کرده بود. همانی که رفته بود در «سرزمین فرصت‌ها»! دنبال آرزوهایش بگردد اما با مصائب روحی و جسمی که در کمپ و زندان به سرش آمد، تنها آرزویش شد بازگشت به خانه...
من هم منتظر همین چهره‌های جوان هستم اما بانوی میانسالی از پله‌ها پایین می‌آید و از کنارم عبور می‌کند. خودم را به او می‌رسانم و خوشآمد می‌گویم. دلتنگ شنیدن همین جمله بوده انگار که می‌ایستد و چشم‌هایش می‌خندد. برای پرسیدن سؤال که اجازه می‌گیرم، باز هم این چشم‌های اوست که جواب بله را می‌دهد. از علت سفرش به آمریکا می‌پرسم و در جواب می‌گوید: «به خاطر پسرم رفتیم. جوونا رو که می‌شناسید. عشق آمریکا دارن اما نمی‌دونن اونجا هم هیچ خبری نیست. کار پسرم که اینجا گره خورد، دو سال و نیم قبل تصمیم گرفت برای کار به آمریکا بره. منم همراهش رفتم.»«چه جوری رفتید؟» را که می‌شنود، انگار یک فوج خاطره تلخ به ذهنش هجوم می‌آورد: «تا مکزیک را با ویزای قانونی رفتیم اما از آنجا به بعد را غیرقانونی رفتیم. پسرم در آمریکا هم در همان زمینه کاری‌اش در ایران شروع به کار کرد. من هم کنارش بودم و کمکش می‌کردم. اما زندگی در غربت، اصلا راحت نیست. به من که خیلی سخت می‌گذشت؛ مخصوصا که 4 ماه بعد از رفتن‌مان، خبر فوت پدرم را شنیدم...»*(بازداشت مهاجران توسط پلیس آمریکا)
قطرات اشک که سد راه کلمات مادر می‌شود، می‌پرسم: الان هم با پسرتان برگشته‌اید؟ باز غم دنیا می‌دود توی چشم‌های خیس مادر. سری به علامت نه تکان می‌دهد و می‌گوید: «از وقتی که بازداشت شدیم، دیگه ندیدمش! 8 ماه توی اون شرایط سخت، تنها بودم...». به چروک‌های عمیق زیر چشم مادر که از زیر ماسک هم پیداست، نگاه می‌کنم. همه‌چیز را که نباید گفت. معلوم است تمام سختی‌های آن 2 سال و نیم غربت و دربه‌دری، در مقابل بی‌خبری از پسرش و حالا تنها برگشتنش، هیچ بوده. اما بالاخره چشم‌های مادر از شادی برق می‌زند وقتی از بازگشت به خانه می‌گوید: «4، 5 روز پیش بود که گفتن قراره برگردیم ایران. خیلی خوشحال شدم. این دعای هر روزم بود. وقتی هواپیما در ایران نشست، حس خیلی خوبی پیدا کردم. واقعا هیچ‌کجا خونه خود آدم نمیشه. از خدا می‌خوام پسرم رو هم به من برگردونه.»
صدای این دهل، فقط از دور خوش است«صدای دهل شنیدن از دور خوش است. نزدیک که می‌روی، گوشخراش می‌شود. چطور؟ طرف، 44 سال در آمریکا مالیات داده. دیگر حق آب و گل داشته. زن و بچه‌اش آمریکایی‌اند. اما در یک لحظه، گرین کارتش را باطل و اخراجش کردند و الان با ما برگشت ایران»... این را مرد جوانی می‌گوید که با تمام خستگی‌اش، به هیچ‌کدام از خبرنگاران نه نمی‌گوید و با روی خوش به سؤالاتشان جواب می‌دهد.
سالن انتظار، خلوت شده و مسافران در اولین شب آرامش، به‌اتفاق خانواده‌هایشان راهی خانه شده‌اند. اینطور است که مکالمه کوتاه من با مرد جوان، می‌شود حسن ختام گزارش این سفر ویژه. از کاری که ترامپ با امثال او کرده و از امیدی که بعضی‌ها در ایران به همین آدم بسته‌اند که می‌پرسم، لبخند تلخی می‌نشیند روی لب مرد جوان، مکثی می‌کند و می‌گوید: «من حدود سی سال است دارم کار می‌کنم، یعنی از ۹ سالگی. اما انگار تمام عمر روی سرسره کف مالی شده، تقلای بیهوده کردم. خب، امثال من وقتی به این نقطه می‌رسیم، فکر می‌کنیم باید برویم شانس‌مان را جای دیگری مثلاً آمریکا امتحان کنیم. بعضی‌ها هم از شدت دلخوری و عصبانیت، به کمک کسی مثل ترامپ دل می‌بندند که مثلا بیاید نجات‌شان بدهد. اما ترامپ مگر به دوستش وفا کرد که به دشمنش بکند؟می‌دانم اینجا بعضی‌ها به خاطر خیلی مسائل، دلشان پر است اما بهتر است این را هم فراموش نکنند که آقای ترامپ فقط به فکر جیب خودش است؛ یعنی در نهایت به خاطر منافع خودش، همه را قربانی می‌کند.»پایان پیام/#اخراج_ایرانیان_از_آمریکا #ترامپ #سیاست_مهاجرتی_ترامپ #گرین_کارت #کمپ_مهاجران
15:17 - 9 بهمن 1404

0 بازدید