هنوز در انتظار یک گریه‌ کامل مانده‌ام

قول دیدار داده بودم، نه شنیدن خبر رفتنت. یکشنبه‌ای که قرار بود روز دیدار باشد، شد روزی که قلبم سوخت و جهانم ترک برداشت. از همان لحظه، دلتنگی مثل سایه دنبالم افتاد و هنوز هم آرام نگرفته‌ام.
به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر باشگاه خبرنگاران توانا، قول داده بودم که می‌بینمت. قولی از جنس امید. اما جهان، درست در روزی که باید ملاقات‌مان می‌شد، ورق خورد و غمی بر سینه‌ام نشست که هنوز بعدِ این‌همه وقت، رمقی برایم نگذاشته است.
از همان لحظه‌ای که خبر را شنیدم، انگار زمان دور سرم حلقه زد و بعد ناگهان متوقف شد. پاهایم روی زمین خشک شد؛ نه توان حرف زدن داشتم، نه توان فهمیدن. فقط یک چیز در ذهنم تکرار می‌شد: قرار بود یکشنبه ببینمت… نه این‌طور.
تمام مسیرهایی که با شوق برنامه‌ریزی کرده بودم، در یک چشم‌به‌هم‌زدن فروریخت. به بیست دانشجو قول داده بودم که اسفند ماه دیدارت را خواهند دید. آن روزها چقدر به این قول دل بسته بودم. خیال می‌کردم لحظه‌ای در راه است که هم من را آرام کند، هم آنها را امیدوارتر.
اما یکشنبه نحس اسفند، همه چیز را از من گرفت؛ مثل دستی که چراغ را خاموش کند، بی‌هشدار، بی‌رحمانه، ناگهانی.
چند سال است که صدایت، سخنت، نگاهت، برایم ستونِ استقامت بوده. هر بار که خسته می‌شدم، کافی بود سخنرانی‌ات را گوش کنم؛ کلماتت مثل دستی بود که خاکِ ناامیدی را از شانه‌ام می‌تکاند. همیشه برایم روشن بود که امید فقط یک واژه نیست؛ در صدایت معنای واقعی پیدا می‌کرد.
من اما حتی بعد از رفتنت هم نتوانسته‌ام به اندازه کافی گریه کنم. انگار اشک‌هایم ته‌نشین شده‌اند، عمیق در جایی که دستم به آن نمی‌رسد. بارها با خودم گفته‌ام: فردای روز پیروزی می‌نشینم و یک دل سیر برایت گریه می‌کنم. اما آن فردا هنوز نیامده… و دلتنگی هر روز بزرگ‌تر می‌شود.
شب‌هایی که میان شلوغی میدان می‌ایستم، وقتی کارم را انجام می‌دهم و باد سرد صورتم را می‌سوزاند، ناگهان یک خاطره، یک جمله از تو می‌آید وسطِ ذهنم. همان تشکر ساده‌ات… همان لبخند کوتاهت. چقدر همان لحظه‌های ساده، امروز برایم عظمت دارد.
انگار هنوز صدایت می‌گوید: «درس بخوان، بزرگ شو، مفید باش…» و من میان آن همه صدا، فقط همین را می‌شنوم. رفتنت، برایم فقط یک خبر نبود؛ ضربه‌ای بود که استخوانِ روحم را شکست. برایم فقط غم یک انسان نبود؛ غمِ یک پناه، یک تکیه‌گاه، یک مهربانیِ ثابت بود. احساس می‌کنم با رفتنت، تکه‌ای از دنیایم خاموش شد؛ تکه‌ای که با هیچ چیز دیگری روشن نمی‌شود.
این روزها، هر کاری می‌کنم بیشتر از قبل حس می‌کنم که تنهاییم بزرگ‌تر شده. مردم می‌گویند باید زمان بگذرد… باید التیام پیدا کنی… اما چطور؟ وقتی هر بار به جای خالی‌ات نگاه می‌کنم درد تازه‌ای می‌شکفد؟چطور وقتی هنوز باور نکرده‌ام؟
من مانده‌ام با دلتنگی‌ای که هر روز پهن‌تر می‌شود و قلبی که هر شب سنگین‌تر از قبل به خواب می‌رود. مانده‌ام با هزار پرسش بی‌جواب، با هزار تصویر ناتمام، با یک دیدار نرسیده
و در نهایت فقط به یک چیز پناه می‌آورم:خدایا… این املای پرغلط ما را، این زندگیِ پر از اشتباه را، با پایانی آرام تمام کن. پایانی که بی‌شباهت به رهایی نباشد؛ پایانی که شبیه وصال باشد، نه گسست.
هنوز برایت گریه نکرده‌ام…هنوز دلم آرام نشده…و شاید هرگز نشود.
16:11 - 20 فروردین 1405
فرهنگ
باشگاه توانا