روزی که نوجوان‌ها تاریخ را دوباره لمس کردند

در صف ورودی حسینیه، هیچ‌کس حرف نمی‌زد، اما زمزمه‌ای آرام از میان جمعیت جوان بلند شد: «حیدر… حیدر…». دخترانی از شهرهای مختلف، با دست‌های لرزان و چشم‌های خیس، آمده بودند تا نه یک برنامه رسمی، که تاریخِ زنده‌ی انقلاب را لمس کنند؛ دیداری که برای بسیاری «اولین‌بار» بود و شاید همان لحظه‌ای که سال‌ها پشت قاب تلویزیون آرزو کرده بودند. ۱۲ آبان این‌بار فقط یک روز نبود؛ یک تجدید عهد بود بین نفس‌های لرزان نوجوان‌ها و بارِ سنگینی از ۲۸ مرداد تا ۱۳ آبان.
به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر باشگاه خبرنگاران توانا، در صفِ ورودی که ایستاده بودیم، هیچ‌کداممان نمی‌خواستیم زیاد حرف بزنیم. عجیب بود، انگار نفس‌ها هماهنگ شده بودند، ضربان‌ها هم. هر کس سرش پایین، کیف به بغل، کارت در دست. اما چیزی در هوا موج می‌زد. چیزی شبیه زمزمه‌ای که ریشه‌اش معلوم نیست از کجا شروع می‌شود، اما مثل نسیم جلو می‌آید و از شانه‌ها رد می‌شود. «حیدر… حیدر…». اول آرام. بعد قوی‌تر. بعد دیگر یک نفر نبود. چند نفر شدند. و بعد ناگهان صدای جمعیت.
اشک‌های دانه‌دانه‌ٔ دخترها را می‌دیدی. گاهی دست‌ها بالا می‌رفتند، و با گوشه چادر، صورت‌ها را محکم می‌گرفتند که اشک‌ها دیده نشود. اما مگر می‌شد پنهان کرد؟ مگر می‌شد ادعا کرد که اینجا فقط یک جمعِ «دانش‌آموز» آمده؟ اینجا وزنِ تاریخ جمع شده بود. از ۲۸ مرداد تا ۱۳ آبان. از جنگ تحمیلی تا همین امروز.وقتی کارت‌هایمان را گرفتند و کیف‌هایمان را تحویل دادیم، همه‌مان به هم نگاه کردیم. هیچ‌کس چیزی نگفت. اما توی چشم‌های هم، یک جمله می‌چرخید:یعنی امروز آقا را می‌بینیم؟
آن لحظه، عجیب بود. انگار بین همه‌ ما یک عهدِ خاموش شکل گرفت: هر چه تا امروز بوده، هر چه دیده‌ایم، هر چه شنیده‌ایم، حالا می‌خواهد در یک نگاه، یک سلام، یک کلمه خلاصه شود. چشم‌های ما، به چشم‌های کسی می‌رسد که از همان روزهای نخستِ انقلاب، بارِ سنگین تاریخ را روی دوشش برده و هنوز هم می‌برد.یک دختر جوان از سمنان آمده بود. بار اولش بود. وقتی گوشه شال یا کیف کوچک مشکی‌اش را گم می‌کرد، بی‌تابانه می‌گشت و دوباره جا می‌گذاشت. بارها گفتم: جا نذاری. لبخند می‌زد. می‌گفت: نمی‌دونم چرا دست‌هام می‌لرزه. تازه دانشجو شده بود؛ در دانشگاه فرهنگیان. می‌گفت من اولین سالِ دانشگاه‌ام است و از بچگی آرزویم بود که در دیدار حضور داشته باشم. حرف‌هایش شبیه حرف هزاران دختر دیگری بود که در این سال‌ها، پشت درها، پشت مانیتور‌ها، پشت قاب تلویزیون نشسته بودند و فقط یک جمله می‌گفتند: «کاش یک بار از نزدیک…».و امروز، این «یک بار» داشت اتفاق می‌افتاد.
وارد حسینیه که شدیم، صدا تمامِ فضا را گرفته بود. هیچ‌کس اینجا برای گرفتن عکس سلفی نیامده بود. هیچ‌کس اینجا برای پست گذاشتن نیامده بود. این حضور، یک جور عهد و تجدید عهد بود.وقتی رهبر انقلاب وارد شدند، نفس‌ها قطع شد. سکوتی که نمی‌شود آن را نوشت. نه، نمی‌شود. سکوتی که فقط کسانی که آنجا بوده‌اند، می‌فهمند. ما آرام ایستاده بودیم. قلب‌هایمان تندتر می‌زدند. نه از ترس. از بزرگیِ لحظه.
سخنان ایشان که شروع شد، کم‌کم نفس‌ها باز شد. انگار هر سطر از تاریخ داشت در یک جمله باز می‌شد. وقتی گفتند اختلاف ما با آمریکا «ذاتی» است، نه تاکتیکی، روی چند صورتِ جوانِ دانش‌آموزی، برق خاصی دیدم. آن برقِ لحظه‌ای که نوجوانِ شانزده‌ساله، شاید برای اولین بار، می‌فهمد که سیاست، یک بازی روزنامه‌ای نیست. سیاست، یک دعوای موقت نیست. یک جنگِ طولانیِ هویت‌هاست. جنگِ دو نگاه به انسان. و از ۲۸ مرداد تا امروز، این جنگ، ادامه داشته است.
۱۳ آبان فقط یک تاریخ نیست. یک تکه جوهر روی تقویم نیست. یک هویت ملی است. بخشی از استخوانِ ماست. استخوانی که زخم خورده، اما نشکسته.وقتی سخن از دختران و بانوان شد، ناگهان چند نفر اطرافم، چادرشان را محکم‌تر گرفتند. نه برای عکس. نه برای دیده شدن. برای حسِ مسئولیتی که در آن جمله بود: «حجاب زهرایی و زینبی». در آن لحظه، من چادرم را جمع کردم روی سر و شانه‌ام. و حس کردم یک خط از فاطمیه تا عاشورای زینب، تا امروز، در همین حرکت کوتاه ادامه پیدا می‌کند.
بار دیگر، نگاه به آن دختر سمنانی. چادرش را با دقت صاف کرد. با احترام. با شعور. شاید هم با ترس اینکه یک لحظه بیفتد. اینکه حق این لحظه را ادا نکرده باشد. او حالا دیگر نه فقط یک دانشجو بود. او حامل یک سنت، یک قدمت، یک تاریخ بود.
دیدار که تمام شد، راه خروج را که می‌آمدیم، صدا دوباره برگشت. اما این بار، زمزمه نبود. محکم‌تر بود. «حیدر… حیدر…». مثل رگ‌های تاریخ که ناگهان در بدن جوانِ امروز تپیده باشد. مثل اینکه یک کلمه، پلی شده بین گذشته و آینده.امروز، فقط یک روز نبود. یک قرار بود. قرار بین نسل ما و نسل‌های قبل. بین ما و حافظه ملی. بین اشک و لبخند. بین چشم‌هایی که برای این کشور جنگیده‌اند و چشم‌هایی که تازه جنگ را می‌فهمند.
بیرون که آمدیم، هوا سرد بود. اما دل‌ها گرم. عجیب گرم. گوشی‌ام را نگاه نکردم. پیام‌هایم را باز نکردم. هیچ‌چیز دیگری مهم نبود. من فقط می‌خواستم این حس را نگه دارم. آن سنگینی نورانی تاریخ، که روی شانه‌هایمان افتاده بود. و حالا دیگر رها نمی‌کرد.هنوز صدای آن زمزمه در گوشم مانده:حیــدر… حیــدر…
دانشجو خبرنگار سازمان دانش‌آموزی
23:14 - 12 آبان 1404
فرهنگ
باشگاه توانا