کودکان کشمیر برای ایران قلک شکستند
کودک کشمیری دوچرخه تولدش را برای ایران هدیه داد، دیگری قلک دو سالهاش را شکست. در جنگی که آمریکا و اسرائیل به راه انداختهاند، کودکان «ایران صغیر» با داشتههای اندک، پشتیبانی از ایران را معنا بخشیدند.
گروه فرهنگ خبرگزاری فارس؛ شاید باورکردنش سخت باشد که کودکی در کشمیر، آن هم در روزهایی که خودشان غذای شبشان را ندارند، دوچرخهای را که ماهها آرزویش بود، آورد وسط مجلس و گفت: «ببرید برای ایران.»بغضی در گلویش بود اما با اقتدار دوچرخه را برای کمک به ایران هدیه کرد. این بغض شاید شبیه شوقی بود که آدم بزرگها اسمش را میگذارند «ایثار و فداکاری» او اما هیچکدام از این واژهها را بلد نبود. فقط میدانست جایی به اسم ایران وجود دارد که الان در وضغیت جنگی است. او ایران را با مردی با عمامه سیاه میشناخت که این روزها دیگر نیست. شهید آیتالله سیدعلی خامنهای که برای مردم کشمیر اسطورهای بود که با رفتنش آنها عید فطر امسال را با چشمان گریان و با لباس مشکی سپری کردند.صدای شکستن قلک کودکان برای کمک به ایراناین روزها جنگ برپاست. آمریکا و اسرائیل که خود را ابرقدرت میدانند، با تمام توان به جان ایران افتادهاند. حتی از کشورهای دیگر هم کمک خواستهاند. خانههای مردم ایران یکی پس از دیگری خراب میشود. لبنان هم در همین آتش میسوزد. اما درست در همین لحظه، اتفاقی میافتد که شاید معجزهای کوچک باشد.عراق پای کار میآید. آستان مقدس حضرت عباس (ع) همراه میشود و مردم عراق، طلا و پولهایشان را میآورند برای کمک به ایران و لبنان. اما قصه فقط به عراق ختم نمیشود. هزاران کیلومتر آنطرفتر، در کشمیر، صدای دیگری به گوش میرسد. صدای شکستن قلکها.
حمایت از ایران توسط مجلس علمای امامیه جامو و کشمیر مجلس علمای امامیه جامو و کشمیر، چند روز پیش در پیامی خطاب به علما و مبلغان اسلامی نوشت: «حمایت از ایران، یک مسئولیت دینی، اخلاقی و تاریخی است.» اما آنچه این پیام را به صحنه تبدیل کرد، کودکان بودند.در حیاط یکی از حسینیهها، تصاویری از شهید آیتالله رئیسی و شهید آیتالله خامنهای در کنار پرچم ایران نصب شده است. زیر سایه درخت چنار کهنسالی، چندین صندلی چیدهاند. روی میزها، چند سبد خالی گذاشتهاند. هنوز کسی نیامده اما چند دقیقه بعد، کوچهها یکی پس از دیگری خالی میشوند. همه به سمت حسینیه میآیند.
این روزها در کشمیر، پایگاههای جمعآوری کمک برای ایران در هر محلهای دیده میشود. در سرینگر، در جامو، در روستاهای دورافتاده. هر جا که رفت و آمد مردم هست، یک میز و چند صندلی گذاشتهاند. روی دیوار پشت میز، تصاویر شهید آیتالله خامنهای کنار پرچم ایران و کشمیر نصب شده. این تصاویر، انگار به همه یادآوری میکند اینجا پایگاهی برای اعلام وفاداری است.در فضای مجازی فیلم و تصاویری از همبستگی مردم کشمیر با ایرانیان در جنگ با اسراییل و امریکا دست به دست میشود. کودکی از راه میرسد و چیزی شبیه قلک سفالی را محکم به سینه چسبانده است. مادرش دستش را گرفته. پسرک مدام به قلک نگاه میکند. انگار دارد خداحافظی میکند. جلوی میز که میرسد، مادر دستش را رها میکند. پسرک قلک را روی زمین میکوبد. سکهها میریزند بیرون. چند سکه کوچک، شاید ارزش چند وعده غذا هم نمیشود. اما پسرک با جدیت تمام، تکتک آنها را برمیدارد و میگذارد داخل سبد. بعد انگشتر کوچکش را هم از دست درمیآورد. میگذارد کنار سکهها.نماینده جمعآوری کمکها که پشت میز ایستاده، به او اشاره کرده و میگوید که «این مال خودت بود. نیازی نیست.» پسرک سرش را تکان داده و پاسخ میدهد «میخواهم برای ایران ببرند.»کمی بعد، همان پسرک را که در گوشه حیاط نشسته و انگشتانش را که جای انگشتر خالی مانده، نوازش میکند. شاید دارد فکر میکند چه کرده اما پشیمانی در چهرهاش نیست. چیزی شبیه غرور است.
دوچرخهای که به ایران هدیه شداما داستانی هست که خود مردم کشمیر هم با افتخار از آن یاد میکنند. پسری حدوداً ۹ ساله، دوچرخهای را هل میداد که از خودش بزرگتر بود. دوچرخه تمیز و براق بود. معلوم بود صاحبش از آن خوب مراقبت کرده. پسرک چند بار دور دوچرخه چرخید. انگار داشت وداع میکرد. بعد دوچرخه را به نماینده کمکها نشان داد و گفت: «این دوچرخه را خیلی دوست دارم. اما شنیدم ایران جنگ دارد. این را در راه ایران هزینه کنید.»نماینده که مرد میانسالی بود، خواست چیزی بگوید اما صدایش در گلویش شکست. فقط سرش را تکان داد که یعنی قبول.پسرک دوچرخه را رها کرد و دوید به سمت مادرش. اما چند قدم که رفت، برگشت. یک نگاه دیگر به دوچرخه انداخت. اشک در چشمانش حلقه زده بود. اما دوباره دوید و رفت.آن دوچرخه حالا کنار سبدها ایستاده. هرکس میآید، نگاهی به آن میاندازد. بعضی میپرسند: «این مال کی بود؟» و وقتی قصه را میشنوند، سکوت میکنند.در گوشه دیگری از حیاط، دختربچهای نشسته بود. دستبندهای رنگارنگی به مچ داشت. یکی را باز کرد. گذاشت روی سبد. دومی را باز کرد. گذاشت و سومی و چهارمی را.
زن کنار دستش پرسید: «چرا همه را دادی؟ یکی برای خودت نگه دار.» دخترک سرش را تکان داد و گفت: «نه. همه را ببرید برای ایران. من میتوانم دوباره بخرم.»کمی بعد، زن مسنی آمد. با چشمانی که از اشک پر شده بود. دو گوشواره طلا را از گوش باز کرد. گذاشت روی میز. گفت: «برای روز مبادا نگه داشته بودم. امروز، روز مبادای ایران است.» کسی چیزی نگفت. فقط نگاهش کردند و در آخر او را تحسین کردند.شاید برای ما که هزاران کیلومتر دورتریم، این صحنهها شگفتانگیز باشد. اما اگر بدانی کشمیریها خود را چه میدانند، همه چیز روشن میشود. آنها کشمیر را «ایران صغیر» مینامند. فارسی، روزگاری زبان رسمیشان بود. فرهنگشان با ایران عجین شده و دلشان با انقلاب اسلامی گره خورده است.حالا که ایران در جنگ است، آنها هم خود را در جنگ میبینند. نه از سر وظیفه، از سر عشق.
این روزها جنگ ادامه دارد. آمریکا و رژیم صهیونیستی خانههای مردم را بمباران میکنند اما در کشمیر، کودکانی هستند که دوچرخههایشان را فرستادهاند. دختربچههایی که دستبندهایشان را بخشیدهاند. خانوادههایی که از اندک خود، همه را دادهاند برای کمک به ایران.شاید در محاسبات جنگ، قلکهای بچهها عددی نشوند اما اگر قدرتی در این جهان هست که میتواند جلوی زورگویان را بگیرد، آن قدرت، این دلهای مهربان و این دستهای کوچکی است که به دعا بلند میشوند.در کنار کمکهای میلیاردی مردم کشمیر، کودکان هم پای کار آمدهاند. کشمیر امروز ایران را تنها نگذاشته است و شاید این بزرگترین شکست برای آنانی باشد که خود را ابرقدرت مینامند. چون فهمیدهاند در برابر قلکهای شکسته کودکان، هیچ موشکی کارگر نیست. لین همان قدرتی است که ابرقدرتها درک نخواهند کرد.
09:13 - 5 فروردین 1405