آرزویی که در جوار امام رضا(ع) برآورده شد
تا سالها فکر میکردم عاشقِ دیده شدن هستند اما تو نگو برای شادی قلب کودکان است و ما از سَر و سِر آنها هیچ نمیدانیم.
خبرگزاری فارس - مشهد، مریم ادبی: تا سالها فکر میکردم عاشقِ دیده شدنند و اینبار خود را به نزدیکترین نقطه به کهکشان نور رساندهاند تا خودی نشان دهند.با همان چوب بستنیهای معروف، و اوج دلبریشان هم حتما آنجاست که بگویند نگران نباشید و چند خطی بنویسند و تمام! اما تو نگو این جماعت دل باخته، مراقب سلامت مهمانان خانه محبوب هستند، که سر و دست میشکنند! و ما از سَر و سِر آنها هیچ نمیدانیم.حق هم داریم. همیشه آنها را از دور دیدهایم. با لباسهایی ساده و مرتب سفید و نگاههایی متواضع اما خوشخنده. هر صحن و رواق حرم هم که اتفاقی برایمان میافتاد خیالمان راحت بود به بودنشان. میدانستیم ایستادهاند تا مراقبمان باشند، با حوصله به دارالشفا هدایتمان کنند. اما هیچکداممان، هیچوقت، ازشان نپرسیدیم: « آقا، خانم، چرا اینجا؟ در مطب که چندین برابر درآمد دارید!»
در کنار درب دارالشفا جایی که با چشم چرخاندنی حرم مطهر آقا امام رضا(ع) نمایان است. یکی از پزشکان سفید پوش ایستاده و رو به حرم با امام مهربانیها درد و دل میکرد. دل را به دریا زدم. گفتم جلو میروم و اینبار به جای درد و ناخوشی سراغ قصهی دلهایشان را میگیرم اما نم پس نمیداد.گفتم: «ببینید، از داخل که صدایتان نمیکنند، هنوز مریضی نیامده که معاینه کنید. جواب سوالهای من را لطفا بدهید. مجدد سری به سمت حرم چرخاند، تو گویی از صاحبخانه خداحافظی کرد.
از تخصصش پرسیدم؛ سوده هوشمندی فوق تخصص قلب کودکان بود. بیشتر کنجکاو شدم؛ گفتم: «چرا اینجا؟ شما فوق تخصص دارید و در مطب بیشترین درآمد را میتوانید داشته باشید. گفت: « اینجا، یک حس دیگری وجود دارد؛ بیمار، زائر و مهمان امام رضا(ع) است. همین نگاه، هم مسئولیت را سنگینتر میکند و هم دل را آرامتر.»گفتم: «باشد قبول اما چرا اینجا؟» نفس بلندی کشید و سرش را پایین انداخت و گفت:« همیشه پُلی میخواستم بین خودمان و حضرت رضا (ع) که ارتباط نزدیکتری برقرار شود؛ و حضرت هم محبت کردند و اجازه دادند در نزدیکترین مکان ممکن به زائرانش خدمت کنم. در اصل ما خادم زائر حضرت رضا(ع) هستیم، آقاجان لطف کردند و اجازه دادند ما در این جایگاه خدمت کنیم و نفس بکشیم.»گفتم: امام رضا (ع) برای شما یعنی چه؟سرش را پایین انداخت و صورتش از اشک و محبت گر گرفت: «همان لقب معروف. من آقا را همان شکلی میبینم. یعنی پناه درماندگان...» و اشک بود که از چشمانش جاری میشد.لبهایم میلرزید و کلمه کم آورده بودم. نمیدانستم چه بگویم و اشکهایم ناخودآگاه جاری شده بود.
وقتی آرزوی دیرینه رنگ واقعیت گرفت
همانطور که به داخل دارالشفا و بخش کودکان می رفت، از قصهٔ حضورش در دارالشفا امام رضا(ع) گفت. روایتِ آرزویی که برآوردنش به سالها انتظار کشید. از آن روزها که هنوز «پزشک عمومی» بود، دلش میخواست جایی خدمت کند که نامش با «جوار» و «زیارت» گره خورده باشد. چند بار پیگیری کرده بود اما هر بار ظرفیتها تکمیل بود و این توفیق از او دور میماند.او روایت میکند: من و مادرم هر دو بسیار دوست داشتیم روزی قسمت شود که در این فضا خدمت کنم. انگار تقدیر، این آرزو را پشت درهای بسته نگذاشت؛ تا آنکه مسیر از «کانون خادمیاران رضوی سمنان» گشوده شد و او را به دل حرم رساند؛ جایی که امروز با شکرگزاری، «خدمت» را در کنار «زیارت» میچشد.
اینجا بیمار، مهمانِ امام است
آنچه بیش از همه دلش را برده، فضای دارالشفا و حالوهوای معنوی و آرام آن است؛ جایی که پرسنل، بیماران را «فقط راهنمایی نمیکنند»، بلکه با حوصله، دلسوزی و احترام همراهشان میشوند تا کارشان به نتیجه برسد. به باور او، همین نگاه خدمتمحور، ارزشمندترین ویژگی این مجموعه است.
دلش با کودکانِ تبدار میتپد
از تخصصش پرسیدم و کار با کودکان؛ گفت:« کار با کودک همیشه حساس است؛ برای یک خانواده، حتی یک تب ساده کودک هم میتواند نگرانی بزرگی باشد، خانوادهها با نگرانی میآیند و ما با حالِ بیمار درگیر میشویم.»از خاطراتش میپرسم. هنوز سوالم کامل نشده گفت: اصلا یکی از خاطرههای خوب ما این بود که خانوادههای میناب را اینجا آوردند.چند کودک بازمانده از بمباران مدرسه هم بودند. نفسش تنگ شد اما به رویش نیاورد.
دعایی پیش و پس از خدمت
از لحظه ورود به دارالشفا گفت:« هر بار در ابتدای ورود دعا میکنم که هر بیماری که به اینجا مراجعه میکند، بهویژه زائران امام رضا(ع)، با حال بهتر و آرامشی بیشتر بیرون برود و بعد از پایان کار، رو به سمت حرم میروم و همان دعا را تکرار میکنم که خداوند این خدمت را بپذیرد و ما را لایق خدمت به زائران بداند.» حسی که به گفته خودش قابل توصیف نیست؛ هم توفیق زیارت است و هم افتخار خدمت.#امام_رضا #حرم_رضوی #دارالشفا#زائر 19:57 - 23 مرداد 1405