شهید عابدی: دوست دارم جایی کار کنم که هر روز صبح آقا را ببینم

شهید احمد عابدی ۴ روز در کما بود؛ وقتی به هوش آمد، اول سراغ آقا را گرفت. خودش گفته بود:" دوست دارم جایی کار کنم که هر روز صبح آقا را ببینم."
خبرگزاری فارس_ زهرا قاسمی؛ آخرین باری که گلزار شهدای اراک اومده بودم، هنوز جنگ نشده بود؛ هنوز داغ سیدعلی بر دلمان ننشسته بود، هنوز مجتبیِ سه روزه را تشییع نکرده بودیم، هنوز...امروز اما جوانانی اینجا خوابیده‌اند که سن و سال دنیایی‌شان از منِ متولد ۸۱ هم چندسالی کمتر بود.جوانانی که هُمای سعادت بر شانه‌شان نشست و حالا عنوانِ شهید را به یدک می‌کشند.حتما سیدعلی خامنه‌ای، یک یک‌شان را در آغوش کشیده و از آن‌ها استقبال کرده.
گوشه سمت چپ این تصویر، قسمتی کم از چادر یک خانم مشخص هست.درست لحظه‌ای که این عکس را می‌گرفتم، خانمی جوان و نوزاد به بغل، به سمت مزار یکی از شهدا می‌رفت. آن لحظه او را نمی‌شناختم. عکس را گرفتم. چنددقیقه‌ای رو نیمکت نشسته بودم که اشک‌های همان خانم، توجهم را به خودش جلب کرد. جلوتر رفتم و تسلیتی گفتم. اسم شهیدشان را خواندم: شهید پاسدار احمد عابدی.از نسبتشان پرسیدم که فهمیدم خواهر شهید است؛ از قم آمده بود. خواهش کردم تا آدرسی از مادر شهید یا خانه‌شان در اراک بدهند تا به دیدارشان برویم.روز بعد قراری گذاشتیم و به خانه‌شان رفتیم.مادری مُسن با لبخند به استقبال‌مان آمد؛ حدس زدم مادر شهید باشد. چشمانش برای لحظه‌ای پر از اشک شد و بعد مثل مادربزرگی مهربان، به ما خوشامد گفت. آنقدر صمیمی بود که دلم می‌خواست ساعت‌ها در آغوشش باشم و دستانش را ببوسم.مادر نُه فرزند است که حالا پسر پنجمش، احمد آقا شهید شده است. این مادر با شهید و شهادت،ناآشنا نبود چراکه وقتی احمد، هنوز نوزادی کوچک بود، دایی‌ش در جنگ دفاع مقدس به شهادت می‌رسد. راست می‌گویند که حلال‌زاده به دایی‌ش می‌برد.در این خانه هم حرف از مهربانی و خونگرمی احمد آقا بود. می‌گفتند بین فامیل فرق نمی‌گذاشت و هر کاری از دستش برمی‌آمد برای خوشحالی همه انجام می‌داد؛ با بچه‌ها عیاق بود و کسی چه می‌دانست که او مسئولیتی بسیار مهم و حساس در بیت رهبری دارد!
این خانه و خانواده واقعا شهیدپرور بودند.خانه‌ای ساده اما پر مهر. از خودم خجالت می‌کشیدم؛ ببین چه آدم‌هایی در شهرما رفت‌وآمد داشتند و زندگی می‌کردند...می‌گفتند احمد آقا گوشش به حرف آقا بود؛ هرچه می‌گفت، دنبال این بود امر رهبر را اجرا کند. متولد ۶۲ بود؛ بعد از ازدواج ساکن تهران شدند و باوجود شرایط کاری سخت و مأموریت‌های زیاد، خدا به احمد آقا و نرگس خانم(همسر شهید) هفت فرزند می‌دهد.
مادرش چه با آب‌وتاب تعریف می‌کرد که هفتمین فرزند احمد آقا نزدیک به یک ماه بیشتر ندارد؛ احمد آقا در آخرین دیدار خانوادگی‌شان نوزادش را محکم به خود می‌چسباند که مبادا سرما بخورد. حالا نرگس خانم مانده به محمد طه و سجاد که دو‌ساله و چهارساله هستند و مدام سراغ بابا را می‌گیرند چه بگوید... راستی، گفتم این خانواده شهیدپرور هستند؛ گواه دیگرش اینکه برادر نرگس خانم هم همان روز شهید می‌شود. او حالا هم خواهر شهید است و هم همسر شهید.
احمد آقا ۴ روز در کُما بوده است؛ اولین جمله‌اش در هوشیاری گرفتن سراغ آقا بوده. خودش گفته بوده دوست دارم جایی کار کنم که هر روز صبح آقا را ببینم. خوش به حالت احمد آقا؛ حالا حتماً هر روز صبح آقا را می‌بینی. سلام ما را به او برسان.
11:01 - 15 فروردین 1405

0 بازدید