زمین‌داری هم در زمان پهلوی جرم بود

برای افتادن به زندان در دوران رضاشاه، گاهی جرم شما نه دزدی بود، نه قتل و نه خیانت؛ بلکه کافی بود صاحب زمین باشید. روایتی از بازداشت اهالی مازندران نشان می‌دهد که آن‌ها پس از ماه‌ها حبس، تازه فهمیده بودند جرمشان این بود که زمین دارند.
گروه فارس پلاس: حسین مکی، تاریخ‌نگار و نماینده مجلس دوره پهلوی، در کتاب «تاریخ بیست‌ساله ایران» به نقل از روزنامه «ستاره سرخ» نامه‌ای تکان‌دهنده از یکی از اهالی مازندران منتشر کرده است؛ مردی که در دوره رضاشاه، همراه با ۲۲ نفر دیگر بازداشت شد، آن هم بدون اینکه جرمی مرتکب شده باشد.روایت او از روزهای زندان و رفتار مأمورانِ رضاشاه، از ماجرایی پرده برمی‌دارد که به گفته خودش، جرم بسیاری از بازداشت‌شدگان فقط این بود که زمین داشند.
حسین مکی در این بخش، با عنوان «شرح حال یک مازندرانی ستمدیده» می‌نویسد: «روز اول فروردین ۱۳‌۱۱، در دِه خود ـ میچکار واقع در کلارستان ـ با زن‌وبچه خود به شادی عید نوروز مشغول بودیم. چند نفر مأمور آمدند و بنده را گرفتند. هر چه خواستم بدانم برای چیست، معلوم نشد.زن‌وبچه و بستگانم در حال وحشت و هراس بودند که من را به نوشهر بردند. در آن‌جا دیدم ۲۲ نفر دیگر [نیز] هستند. دوازده روز ما بیست‌وسه نفر را در یک اطاق کوچک انداخته بودند که موقع خوابیدن مجبور بودیم همه از پهلو دراز بکشیم؛ بعد گفتند نفری سی تومان خرج راه تهیه کنید و یک تاجری را معرفی کردند که از او پول بگیریم و منزل خود را حواله بدهیم، این کار را کردیم.در این ۱۲ روز بلاهای زیادی سر ما آوردند؛ بعضی را پابند و دست‌بند زدند، مثل این که قاتل یا دزدهای معروفی را دستگیر کرده باشند! ما هم نمی‌دانستیم تقصیر ما چیست و برای چه ما را گرفته‌اند.
روز سیزدهم ما را در دو دستگاه اتومبیل سیم‌دار باری که هر کدام شش پاسبان هم داشت، مثل مرغ روی هم ریختند، به رشت آوردند و به زندان شهربانی تسلیم کردند. یک اطاقی به ما ۲۳ نفر دادند که چند پله می‌خورد و شبیه به دخمه بود که در آن همدیگر را به سختی می‌توانستیم ببینیم.در رشت با هوای مرطوب، آن هم اطاق زیر زمین ببینید چه می‌گذرد! این اطاق مملو از ساس و شپش بود؛ به‌طوری که تا صبح هیچ‌کدام ما نمی‌خوابیدیم. هر کدام چندین بار لباس‌های خود را کنده، شپش‌ها را می‌کشتیم.از رطوبت اطاق، کفش‌ها خیس بود و در این اطاق کثیف بدترین روزگار را داشتیم. رئیس شهربانی آن وقت آقای سرهنگ سهیلی بود که ما را مثل حیوانات فرض می‌کرد.بعد از ۵ روز مجدداً در همان اتومبیل‌های سیم‌دار ما را جا دادند و به تهران آوردند. از خشونت مأمورین هرچه بگویم کم گفته‌ام.جسارت است تا شریف‌آباد قزوین به ما اجازه خارج‌شدن از اتومبیل را ندادند و حوائج جسمی را با کمال سختی تحمل کردیم ـ جز فحش و کتک و تحقیر چیز دیگری در بین نبود ـ از آن‌جا ما را یکسره به زندان قصر تحویل دادند.من را همان شب به یک اطاق کوچکی بردند و چهار روز در آن‌جا بودم، بی‌خبر از زن‌وبچه و پدر و کس‌وکار؛ بعد از چهار روز به اطاقی بردند که هفت نفر دیگر در آن‌جا زندانی بودند.
محبوسینِ آن‌جا می‌گفتند این حبس مجرد برای ترساندن است... همه تا مدتی در زندان بودیم نه تحقیق کردند و نه رسیدگی در کار بود؛ می‌گفتم خدایا اگر ما مقصریم چرا تقصیر ما را نمی‌گویند چیست؟ اگر مقصر نیستیم پس چرا ما را به حبس انداخته‌اند؟ در این ضمن هم حسینقلی‌خان، نوه سپهسالار که جزو این دسته بود، در زندان مُرد.پس از 3 ماه زندانی بودن، یک روز رئیس زندان تک تک ماها را خواست و به هر کس تکلیف نمود در ظرف بیست و چهار ساعت صورت املاک و دارایی خود را بدهد و در ضرب‌الاجل مزبور صورت‌ها تهیه شد و دو روز دیگر آقای آیرم، رئیس نظمیه وقت، آمدند و همه را جمع کرده گفتند خیلی باید تشکر کنید که اعلیحضرت از سر تقصیر شما گذشتند؛ چون نفسی از کسی برنیامد زیرا کسی تقصیری نکرده بود.با تغیّر گفت پس چرا تشکر و دعاگویی نمی‌کنید؟ عده‌ای از جمعیت با صدای بلند شروع کردند به دعاگویی و ثناخوانی به [رضا] شاه و خاندان سلطنتی.
بعد آقای آیرم گفت اشخاصی که بین شما ملک ندارند چند نفر هستند؟ بنده و مرحوم ابوالقاسم کدیرسری و آقای کاظم حق کیفی که ملکی نداشتیم، خود را بدون ملک معرفی کردیم.از مرحوم ابوالقاسم پرسید تو ملک داری؟ گفت داشتم، تقدیم کردم. گفت به تو پول دادند؟ گفت مبلغی گرفته‌ام. گفت پدرسوخته کسی که پول می‌گیرد و ملک می‌فروشد، تقدیم نمی‌کند؛ بگو فروختم! او هم گفت فروختم قربان.از کاظم‌خان پرسید تو چه می‌گویی؟ چون فهمید چگونه باید حرف بزند، گفت بنده از روی رضا و رغبت ملکم را فروختم و تا دینار آخر و تمام و کمال پول را هم نقداً گرفتم. گفت تو چه می‌گویی؟ گفتم بنده ملکی ندارم و پدرم مالک است و به بنده مربوط نیست.همان‌جا امر داد که ما سه نفر را که ملکی نداشتیم از زندان مرخص کردند و دیگران هم پس از ترتیب قباله و انتقال بعداً مرخص شدند. آن وقت فهمیدم که استخلاص من به واسطه ملک نداشتن و حبس سایرین به تقصیر ملک داشتن بود والا هیچ‌کس گناهی نداشت.
بعد از بیرون آمدن از زندان اسم ما را ساحلی گذاشتند یک لیست سیاهی در نظمیه از اسامی ما بیچاره‌ها بود که هیچ‌وقت کوچکترین تقصیری نکرده بودیم.عده‌ای را از تهران به شهرستان‌ها تبعید کردند، بنده هم حق خارج شدن از تهران را تا یک ماه قبل نداشتم، آخر شما را به خدا گناه من چه بود؟ حتی به زن‌ها و بچه‌های ما هم رحم نکردند.تمام آن‌ها را از ملک خود کوچ دادند، زن من آن موقع مبتلا به حصبه بود، مهلت ندادند که مرضش خوب شود تا حرکت کند، با همان حالِ مرض به تهران آمد و چند ساعت بعد از رسیدن مُرد و بعد از چند روز هم بچه شیرخواره‌ام مُرد. دو طفل دیگرم در تهران بی‌مادر و سرپرست ماندند». (تاریخ بیست ساله ایران، حسین مکی، جلد ۶، صص ۲۷ ـ ۳۰، به نقل از روزنامه ستاره سرخ، ۲۰ مهر ۱۳‌۲۷.)
گفتنی است که «یرواند آبراهامیان» مورخ ایرانی‌ـ‌آمریکایی خاورمیانه و استاد تاریخ در کالج باروخ و مرکز تحصیلات تکمیلی دانشگاه نیویورک، در کتاب «تاریخ ایران مدرن» می‌نویسد: «در اواخر ۱۳‌۱۰، سفارت بریتانیا گزارش داد که رضاشاه شهوت تصاحب زمین دارد، طوری که همه خانواده‌ها را روانه زندان می‌کرد؛ مگر اینکه با فروش املاکشان به وی موافقت کنند». (تاریخ ایران مدرن، یرواند آبراهامیان، صص ۷۱ـ۷۲.)
با دنبال کردن صفحه فارس پلاس، از به‌روزترین تحلیل‌ها در حوزه سیاست داخلی و خارجی باخبر شوید.
20:55 - 23 اوت 2026

0 بازدید