زنانی که در آشپزخانه به دفاع از وطن پرداختند
در یکی از محلههای تبریز، آشپزخانه کوچکی این روزها از صبح زود تا نیمهشب روشن میماند، جایی که خانم معصومه زینالی و جمعی از بانوان جهادی، کنار دیگهای بزرگ غذا ایستادهاند تا سهم خودشان را از پشتیبانی مدافعان وطن ادا کنند.
گروه فرهنگ خبرگزاری فارس: شبهای شهر، همیشه فقط محل عبور آدمها نیستند بعضی شبها، خیابانها تبدیل به جایی برای نفس کشیدن امید میشوند. جایی که آدمها کنار هم میایستند تا ثابت کنند هنوز میشود به آینده دل بست.این روزها، از چهارباغ اصفهان تا محلهای در تبریز و تا اعماق تونلهای متروی تهران، خبرهایی شنیده میشود که بوی زندگی میدهد، خبرهایی که شاید در میان هجوم تلخیها، آرام و بیصدا، دارند ریشههای امید را آبیاری میکنند. مثل چهار روایتی که در ادامه میخوانید.کتابخانهای که این شبها موکب شدههوا قدری گرم شده و چهارباغ اصفهان مثل همیشه پر از جمعیت است. صدای قدمها با هم قاطی شده، نور مغازهها روی سنگفرش خیابان افتاده و خانوادهها آرامآرام در مسیر تاریخی شهر قدم میزنند. اما کمی آنطرفتر و در کتابخانه ابنمسکویه، حال و هوا فرق دارد.چند دختر نوجوان کنار میز نقاشی خم شدهاند و با مدادرنگیها پرچم ایران را میکشند. کمی آنطرفتر، پسربچهای با ذوق کتابی را ورق میزند که تازه از غرفه معرفی کتاب گرفته است. صدای خنده بچهها با بوی چای و شربت در هم پیچیده و فضای کتابخانه را شبیه یک مهمانی صمیمی کرده است.اینجا دیگر فقط یک کتابخانه نیست، شبها به موکبی فرهنگی تبدیل میشود. جایی که مردم نه فقط برای کتاب، بلکه برای با هم بودن میآیند.یکی از اعضای غرفه میگوید که اول قرار بود فقط یک ایستگاه مطالعه کوچک بزنیم، اما وقتی استقبال مردم را دیدیم، کمکم غرفههای مختلف اضافه شد، بازی کودک، مسابقه، مشاوره، معرفی کتاب، حتی بخشهای معرفتی و البته پذیراییبچهها اینجا هم بازی میکنند، هم کتاب دست میگیرند. این یعنی کتابخانه هنوز زنده است.
در گوشهای از موکب، چند نوجوان دور یک میز جمع شدهاند و درباره کتابهای دفاع مقدس حرف میزنند. مسئول غرفه برایشان از قصه نوجوانهایی میگوید که در سختترین روزها، امید را زمین نگذاشتند. انگار این شبها، فقط شبِ پذیرایی نیست؛ شب روایت کردن است. روایت اینکه جامعه هنوز دلش برای فرهنگ میتپد.بعضی خانوادهها فقط برای چند دقیقه توقف آمدهاند، اما همان چند دقیقه، طولانی میشود. مادرها روی صندلیها مینشینند، بچهها سرگرم بازی میشوند و پدرها لیوان چای به دست، سری به غرفه کتاب میزنند. انگار این موکب فرهنگی، خستگی شهر را کمی کمتر کرده است.جوانی که داوطلبانه در غرفه فعالیت میکند، میگوید که این روزها مردم بیشتر از هر چیز به امید نیاز دارند. ما فکر کردیم شاید یک کتاب، یک گفتوگو یا حتی یک لبخند بتواند حال کسی را بهتر کند.و شاید همین، مهمترین اتفاق این شبها باشد، اینکه در دل خیابانی شلوغ، هنوز آدمهایی هستند که به جای عبور کردن از کنار هم، برای هم وقت میگذارند.یک گزارش درباره این موکب را از اینجا ببینید. آشپزخانه کوچکی که به سنگر مهربانی تبدیل شداز اصفهان به تبریز میرویم، جایی که در یکی از محلههایش، آشپزخانه کوچکی هست که این روزها بوی برنج و خورشتش تا چند کوچه آنطرفتر میرود. آشپزخانهای که شاید روزی فقط برای یک خانواده روشن میشد، اما حالا به جایی برای پخت صدها غذا تبدیل شده است.خانم معصومه زینالی، زنی آرام و کمحرف، اولین بار در روزهای جنگ دوازدهروزه تصمیم گرفت کاری انجام دهد. اول کار، فقط چند قابلمه غذا بود. او و دو سه نفر از همسایهها غذا میپختند و برای مدافعان وطن میفرستادند. اما کمکم خبر کارشان در محله پیچید. زنهای بیشتری آمدند و هر یک گوشه کاری را گرفتند.حالا آن آشپزخانه کوچک، دیگر شبیه یک کارگاه بزرگ شده است. از صبح زود چراغش روشن میشود. زنها یکییکی میآیند، آستین بالا میزنند و هرکس کاری را به دست میگیرد. صدای خرد شدن سبزی، هم زدن قابلمهها و صلواتهایی که گاهی میان کار فرستاده میشود، فضای آشپزخانه را پر کرده است.خانم زینالی کنار دیگ بزرگی ایستاده و آرام برنج را هم میزند. در جنگ رمضان، کارشان گستردهتر شد. تعداد وعدهها بالا رفت و حالا هر وعده گاهی تا حدود ۷۰۰ غذا آماده میشود. عدد بزرگی است، مخصوصاً وقتی بدانی بیشتر این کارها با کمکهای مردمی و بدون امکانات خاص انجام میشود.
غذاها که آماده میشود، ظرفها یکییکی داخل جعبهها چیده میشوند. اینجا فقط غذا پخته نمیشود، امید پخته میشود. زنهایی که شاید هرکدام هزار گرفتاری داشته باشند، اما وقتی کنار هم میایستند، انگار سختیها کوچکتر میشود.خانم زینالی آخر شب، وقتی آخرین قابلمه شسته میشود، میگوید: ما کار بزرگی نکردیم. کار اصلی را رزمندگان و مدافعان وطن انجام میدهند و شاید همین جمله، تمام ماجرای این آشپزخانه باشد، اینکه هنوز آدمهایی هستند که در روزگار سخت، تصمیم میگیرند سهمی از مهربانی داشته باشند.روایتی از آشپزخانه خانم زینالی را اینجا ببینید. ایستگاهی برای آیندگاناما در تهران، زیر هیاهوی خیابانها و ترافیک همیشگی پایتخت، پروژهای بزرگ آرامآرام به پایان رسیده است، ایستگاه متروی ورزشگاه تختی در خط ۷ مترو، که حالا عنوان بزرگترین ایستگاه متروی جزیرهای کشور را با خود دارد.برای خیلیها، افتتاح یک ایستگاه مترو شاید فقط یک خبر عمرانی باشد، اما برای کارگرهایی که ماهها در دل خاک و بتن کار کردهاند، ماجرا چیز دیگری است.یکی از کارگران پروژه میگوید که «بعضی شبها تا صبح کار میکردیم. زیر زمین بودیم و مردم بالا، زندگی عادیشان را داشتند. اما ما میدانستیم داریم بخشی از آینده شهر را میسازیم.ایستگاه، عظیم و مدرن است. راهروهای بلند، سکوهای وسیع و طراحی متفاوتش، نشان میدهد پروژهای ساده نبوده است. مهندسان میگویند این ایستگاه به دلیل حجم جابهجایی مسافر و موقعیت ویژهاش، یکی از مهمترین بخشهای خط ۷ محسوب میشود.صبح افتتاح، جمعی از مردم کنجکاوانه وارد ایستگاه میشوند. بعضیها فقط عکس میگیرند، بعضیها با دقت معماری فضا را نگاه میکنند و بعضی دیگر خوشحالاند که از این پس مسیر رفتوآمدشان کوتاهتر میشود.مترو، فقط وسیله حملونقل نیست، نشانه حرکت است. نشانه اینکه حتی در روزهایی که خیلیها از رکود و توقف حرف میزنند، هنوز پروژههایی هست که پیش میرود، هنوز آدمهایی هستند که شهر را برای فردا آماده میکنند.خبر افتتاح مترو تختی را از اینجا ببینید. در اصفهان، آدمهایی تلاش میکنند با چاشنی فرهنگ از وطن دفاع کنند. در تبریز، زنهایی ایستادهاند تا گرمای غذا و مهربانی به دست مدافعان برسد و در تهران، کارگرها و مهندسان، زیر زمین، مسیرهای تازهای برای زندگی مردم ساختهاند.اینها شاید خبرهای کوچکی به نظر برسند، اما حقیقت این است که جامعه با همین خبرها زنده میماند، با همین آدمهای معمولی که تصمیم میگیرند در سختترین روزها، هنوز کاری برای بهتر شدن دنیا انجام دهند.
06:56 - 22 اردیبهشت 1405