روایت سی شبی که شهر را روشنتر کرد
سی شب از حماسه مردم بردسیر میگذرد؛ حماسهای که هر شب جلوهای تازه از همبستگی، ایمان و امید را در میان مردم این شهر رقم میزند. از کودکان و نوجوانان تا جوانان و خانوادهها، هرکدام سهمی در این روایت زنده دارند؛ روایتی که نشان میدهد این حضور تنها یک گردهمایی ساده نیست، بلکه صدایی واحد از دل مردم بردسیر است که در تاریکی شب طنین میاندازد و پیام استواری و امید را به رزمندگان میدان میرساند.
خبرگزاری فارس_کرمان: سی شب از حماسه باشکوه مردم بردسیر گذشته است و خیابانها، همچنان گرم از حضوری است که هر لحظه استوارتر از پیش، نبض میدان را در دست دارد. هرچه عقربههای زمان پیش میروند، گامها راسختر و گره مشتها محکمتر میشود؛ اما در این میان، آنچه بیش از همه چشمها را خیره میکند، تجلی نسلی است که میراثدار فردای این سرزمین است؛ نسلی که نشان داد این حضور، ریشهای عمیق در رگهای زمان دارد و پیروزی را در هیچ کجای تاریخ برای بدخواهان باقی نخواهد گذاشت.
از گونه هایی که سه رنگ می شوند تا خانوده هایی که دراوج حماسه می آموزند
در گوشهای از این شورِ بیپایان، صحنهای دلنشین لبخند را بر لبان هر رهگذری مینشاند. بچههای قدونیمقد، با همان معصومیتِ شیرینِ کودکانه، ایستادهاند تا دستان مهربان هنرمندان، پرچم خوشرنگ ایران را با لطافت بر گونههای سرخ و سفیدشان نقاشی کند. گویی عشق به وطن، بر صورتهای لرزان و زیبایشان جان میگیرد و شکوفه میدهد.کمی آنسوتر هم خانوادهها در کنار هم گرد مربیان هلالاحمر حلقه زدهاند تا در فضایی صمیمی، الفبای امداد و کمکهای اولیه را بیاموزند؛ تصویری از یک ملت که حتی در اوج حماسه، آموختن و همدلی را از یاد نمیبرد.
این آخرین نبرده...
در همان نزدیکی، از بالای صحنه صدای کودکانی به گوش میرسد که با شوق، شعاری را دستهجمعی سر میدهند و هر جمله آن با پاسخ پرشور بزرگترهای حاضر در جمعیت همراه میشود. این همنوایی زیبا میان نسلها، لحظهای سرشار از زندگی میآفریند؛ گویی صدای کودکان، نویدبخش آیندهای روشن است و صدای بزرگترها، آن را تأیید و همراهی میکند: کودکان یکصدا میگویند ترامپ ورپریده و بزرگترها هم پاسخ میدهند: این آخرین نبرده.
نوجوانان و رقص پرچم؛ پیوند نسلها در اوج اقتدار
در میانه میدان، نوجوانانی، پرچمی سیاه و بزرگ را با دستهای چوبی به اهتزاز درآوردهاند. سنگینی پرچم در نگاهِ مصمم و دستانِ جوانشان پیداست، اما آنها با غروری مثالزدنی آن را در آسمان میرقصانند. بر دل این پرچم، نام مقدس یا ابوالفضلالعباس با رنگ سرخ میدرخشد و با هر چرخش، شور و حماسهای دوچندان به فضا میبخشد. در این پیوندِ تماشایی میان نسلها، معنویت نیز جاری است؛ بانویی با لبخندی گرم، برگههای دعای چهاردهم صحیفه سجادیه را میان مردم توزیع میکند و با صدایی مهربان میگوید: بیایید همه با هم، دستهجمعی بخوانیم...
پهلوان افغانستانی؛ پرچمدار ایران در شب های حماسه
اما یکی از باشکوهترین قابهای این شبها، مردی است تنومند با بدنی پهلوانانه که پرچم بزرگ ایران را یکنفره و بدون خستگی، در تمام این شبها در هوا میچرخاند. گویی بازوانش با اهتزاز این پرچم جان میگیرند. وقتی برای لحظهای کوتاه میایستد تا نفس تازه کند، جلو میروم و با خداقوتی صمیمی، نگاه پرانگیزهاش را جستوجو میکنم. میپرسم: پهلوان، خسته نشدی؟ لبخندی شیرین بر چهرهاش مینشیند و با لهجهای آشنا و گرم میگوید: خسته؟ خسته دشمن است!او از دلاورمردان تیپ فاطمیون و برادران افغانستانی ماست؛ رزمندگانی که پیشتر نیز در سوریه در برابر دشمن ایستادگی کرده بودند و اکنون نیز در کنار مردم ایران، با همان صلابت و غیرت، پرچم مقاومت را بالا نگه داشتهاند. با همان صلابت فاطمیاش ادامه میدهد: ما هم شیعه امیرالمؤمنین هستیم و تا پای جان، در دفاع از خاک ایران ایستادهایم. در کلامش، مرزها رنگ میبازند و تنها ایمان و غیرت باقی میماند.
پلاکاردی که هرشب یک پیام تازه دارد..
در میان این قابهای پرشور، چهرهای آشنا نیز هر شب در ابتدای جمعیت دیده میشود؛ بانویی آرام اما استوار که پلاکاردی در دست دارد. شگفت آنکه نوشته آن پلاکارد، هر شب تازه است؛ جملهای کوتاه اما پرمعنا که در دل شلوغی میدان، مانند چراغی کوچک اما روشن میدرخشد.او بیهیاهو در برابر جمعیت میایستد و با همان واژههای ساده، یادآوری میکند که حضور مردم در خیابانها تنها یک گردهمایی نیست و این حضور چه نقشی در روحیه رزمندگان و عقبنشینی پیدرپی دشمن دارد. هر شب، آن پلاکارد تازه، گویی پیام تازهای از دل مردم برای مردم است؛ کلماتی که در سکوت خوانده میشوند اما در دلها طنین میاندازند و شعله امید را آرام و پیوسته زنده نگه میدارند.
این شبها تنها یک تجمع ساده نیست؛ اینجا میعادگاه نسلهایی است که دست در دست هم، روایتی زنده از پیوند، ایمان و امیدی ماندگار را در حافظه تاریخ این مرز و بوم حک میکنند.
01:12 - 11 فروردین 1405