مرد را سوارِ آمبولانس کرد. همانطور که نبض مرد را میگرفت پرسید: «اسمت چیه پدرجان؟» و از میان لبهای خشک و خونی او شنید: «جعفر قائمی، جانبارِ جنگ تحمیلی، برادر شهید...»
درود خدا بر غیرتمندانی که این دو هفتهی شوم و پرحادثه، جان بر کف در خیابان سرباز میدان بودند و امنیت رو یه کشور برگردوند. لعنت بر اغتشاشگران که باز زخم تازهای در پیکر ایران به جا گذاشتند.