ساختمان شیشه ای و کتابهایی که سالم ماندند
کتابهای گروه کتاب خبرگزاری در ساختمان شیشه ای که از آتش در امان ماند.
آن روز دو ساعت قبل از انفجار ، به علت اینکه می خواستم بنزین بزنم و نگران صفهای طولانی بودم ...از ساختمان شیشه ای خارج شدم . قبل از اینکه بروم به دلم افتاد تعدادی از وسایلم را ببرم . پوشه ای در کشوی میزم بود که آمار کتابهایی را که در چهارسال گذشته ، معرفی کرده بودم در آن نوشته بودم ....دل دل کردم ببرم یا نبرم و بالاخره بردم ....
چیزی نگذشت که خبر انفجار ساختمان شیشه ای همه جا را منفجر کرد و دل من هم مثل خیلی از همکارانم شکست . محلی که سالهای سال از زمان واحد مرکزی خبر تا وقتی که در خبرگزاری مشغول کار شدیم تا جابجایی های دیگر در اضلاع مختلفش را تجربه کرده بودم و از همه اینها مهم تر ..یادآور انسان هایی که از آن ها کار یاد گرفته بودم و خاطرات خاصی که در گوشه گوشه اش موج می زد ....تا چند روز با خودم مرور می کردم که در کشوهایم چه چیزهایی جا مانده و فیلمهای جزغاله شده را که می دیدم دلم به درد می آمد ...از همکار درگذشته و از دست رفته مان هم که نگویم که چه کشیدیم از آقای نیما رجب پور عزیز که تا آخرین ثانیه به خاطر تعهدی که همیشه در او دیده بودیم پای کار بود و شهید خدمت شد .... در نهایت روزی دلم را به دریا زدم و با مشکلات فراوان به ساختمان شیشه ای رفتم دیدم ....کتابهایم فقط خاک گرفته و سربلند ایستاده ...تمام یادگارهایم یک گوشه جا خوش کرده بودند ...انگار موشک ها زورشان و یا توجهشان به کتابها نرسیده بود ....انگار کتابها سپر شده بودند ....انگار یک بار نبرد جهل و دانایی به پیروزی دانایان ختم شده بود ...انگار یک بار نادیده گرفته شدن ما کتابی ها به نفعمان تمام شده بود . کل بخش فرهنگی خبرگزاری سالم مانده بود و چند میز و کامپیوتر پرت و پلا شده بودند و بخش های دیگر البته هرچه پیش می رفتی سوخته و سوخته تر می شد ....با دلی گرم داشتم از ساختمان بیرون می آمدم که گروهی مستند ساز از راه رسیدند و من که تنها بازمانده خبرگزاری از سر تصادف آن جا بودم به یک سخنرانی فراخوانده شدم . صحبتهایم را کردم و هنگام خروج بود که اوین را زدند و در یک لحظه ، شدیم فیلم «سفر به چزابه » : روی زمین بخوابید .بدوید ...
کتابهایم مانده بود ...باز داشتم آنها را از دست می دادم ...با خواهش و تمنا در هنگامه لرزش های شدید ساختمان ..با کمک همکاری آنها را برداشتم و از ساختمان شیشه ای رفتم ....حالا در ماشینی نشسته ام که وسایل کاری بیست و چهار سال کار و زحمتم را به دوش می کشید ...هیچ وقت فکر نمی کردم این طور از خبرگزاری خداحافظی کنم . یک لحظه حس کردم چه سخنرانی غرایی کردم و چطور باز غرش هواپیماها حالم را گرفت ...داشتم می گفتم ما جنگ را ندیده بودیم ...ما پایتخت نشین ها هرگز جنگ را از نزدیک لمس نکرده بودیم چون رزمندگان در مرزها پشت و پناه ما بودند ...داشتم می گفتم ...حتی موشک باران تهران در زمان جنگ هم این طور نبود ...اینقدر ناگهانی ...این طور سریع ...این قدر مخرب و وقت و بی وقت ..و بی خبر ...سخنرانی که تمام شد جت که بالای سرما آمده بود کنار آقای نوباوه بودم که استاد ما بودند و خبرنگار جنگ . همه تقریبا هول شده بودند اما آقای نوباوه که انگار جنس صداها را می شناخت گفت : نترسید ...آرام آرام ..ندوید ...
حالا ما هم کمی از کنار جنگ گذشته ایم ...از کنار آن بزرگمردانی که سایه شان بر سر این سرزمین است هنوز . یادشان سبز است و کتابهایی که بر دوش می کشیدم و از ساختمان شیشه ای نجات می دادم ....فقط انگار بخشی از آن همه را برای من و امثال من توصیف کرده بودند..یادتان گرامی باد برادران و خواهران بهشتی ام .
21:05 - 7 تیر 1404