وارثان آن عصر غریب!
هنوز، غروب نشده است...غروب را اشتباه گرفتهاند...غروب، آن روز نبود که خورشید پشت نیزهها پنهان شد.غروب، آن روز نبود که خیمهها سوختند.غروب، آن روز نبود که اسبها بر سینه تاریخ تاختند.اگر غروب، پایان بود، چرا هنوز هر سال، میلیونها دل، پیش از آنکه پاهایشان راه بیفتد، راهی کربلا میشوند؟نه...کربلا، غروب نکرد.کربلا، طلوعی بود که رنگ سرخ داشت.دنیا هنوز هم عادت دارد همه چیز را با حساب و کتاب خودش اندازه بگیرد.با تعداد سرباز.با شمار موشک.با حجم سرمایه.با قدرت رسانه.و هر بار، درست همانجا که خیال میکند معادله را حل کرده، حسین(ع) از راه میرسد و تمام اعداد را بیمعنا میکند.چه کسی باور میکرد هفتاد و دو نفر، قرنها بعد، میلیاردها انسان را مخاطب خود قرار دهند؟چه کسی باور میکرد نیزه، شکست بخورد و خون، پیروز شود؟چه کسی باور میکرد یک سر بریده، از هزاران منبر، رساتر سخن بگوید؟تاریخ، گاهی با جوهر نوشته نمیشود.گاهی با اشک.گاهی با خون.و گاهی با قدمهایی که تاول میزنند، اما باز هم از حرکت نمیایستند.هر قدم زائر اربعین، انگار نقطهای است در پایان جملهای که عاشورا آغاز کرده بود.جمله هنوز تمام نشده است...دشمن، همیشه یک اشتباه مشترک داشته است.گمان کرده است که اگر پرچمدار را بزند، پرچم بر زمین میافتد.نمیداند بعضی پرچمها، بر دوش یک نفر نیستند؛ بر شانه یک امتاند.نمیداند بعضی فرماندهان، پس از شهادت، تازه فرماندهتر میشوند.نمیداند بعضی صداها، از حنجره عبور نمیکنند؛ از ایمان عبور میکنند.این روزها...
دوباره گرد و غبار حادثه بر خاورمیانه نشسته است.دوباره مادرانی چشم به راهاند.دوباره کودکان، آسمان را بیشتر از زمین نگاه میکنند.دوباره مردانی هستند که شب را با صدای انفجار به صبح میرسانند و صبح را با امید، آغاز میکنند.و در میان همه این هیاهو، یک حقیقت آرام ایستاده است؛حقیقت را نمیتوان ترور کرد.میتوان صاحبش را از میان برداشت.اما خود حقیقت، آدرس تازهای پیدا میکند.شهید...چه واژه عجیبی است.آدمها میروند تا فراموش شوند.شهید میرود تا بیشتر به یاد آورده شود.دیگران، از تاریخ عبور میکنند.تاریخ، از کنار شهید عبور نمیکند.میایستد.سلام میدهد.و ادامه مسیرش را با نام او تنظیم میکند.کاش دنیا میفهمید...قدرت، آن نیست که شهری را فتح کنی.قدرت، آن است که دلی را از ترس آزاد کنی.اقتدار، آن نیست که پرچمی را بر فراز ساختمانی بکاری.اقتدار، آن است که امید را در دل مردمی زنده نگه داری که سالها زیر آوار تهدید زندگی کردهاند.شاید راز اربعین همین باشد.هیچکس، مردم را مجبور به عشق نمیکند.برای محبت، بخشنامه صادر نمیشود.برای اشک، دستورالعمل نوشته نمیشود.برای دلدادگی، نیروی انتظامی لازم نیست.عشق، خودش راه را بلد است.و مگر نه اینکه میلیونها نفر، هر سال، بیآنکه کسی دعوتنامهای برایشان بفرستد، مهمان مردی میشوند که هزار و اندی سال پیش، در ظهر عطش، تمام داراییاش را به خدا سپرد؟
هنوز...اگر خوب گوش بدهی...باد، از میان نخلهای فرات، همان صدا را با خود میآورد.نه بلندتر.نه آهستهتر.همان صدا...«هل من ناصر...»و عجیب اینجاست که سؤال، عوض نشده است.فقط مخاطبانش عوض شدهاند.دیروز، اهل کوفه بودند.امروز، همه ما.تاریخ، هر صبح، برگه امتحان تازهای روی میز انسان میگذارد.سؤال اما، همان سؤال است.و خوشا آنان که پیش از آنکه زمان، پاسخشان را بنویسد، خودشان لبیک گفته باشند.
12:31 - 13 مرداد 1405