وقتی صحنه از یک هنرمند دریغ میشود؛ روایت یک زن از بهای باور!
ابراهیم حاتمیکیا با انتشار پست هتاکانه محسن قرائی:مجموعه دستگاهها و مدیران فرهنگ جمهوری اسلامی خیلی باید بیغیرت باشند که بعد توهینهای صریح، قرآنی، نژادی و همراه با تروریسم، باز هم به او اجازه فعالیت در کشور را بدهند.در روزگاری که سخن گفتن از ارزشها، غیرت فرهنگی و دفاع از آرمانها دوباره به صدر گفتوگوها آمده است، شاید بد نباشد نگاهی هم به پشت صحنه این واژههای بزرگ بیندازیم؛ به انسانهایی که خود، هزینه همین باورها را پرداختهاند اما کمتر کسی روایتشان را شنیده است.من این سخن را نه از جایگاه یک معترض، بلکه از جایگاه یک زن، یک هنرمند و انسانی که سالها با باورهایش زندگی کرده است مینویسم.زنی که در مسیر هنر، به جای آنکه تنها با معیار توانایی، تجربه و اثرگذاری سنجیده شود، گاهی با قضاوتهایی روبهرو شد که نتیجهاش حذف، سکوت و کنار گذاشته شدن بود.سالهاست که بهای ایستادن بر باورهایم را پرداختهام.وقتی احساس کردم در محیط فرهنگی و کاری، اتفاقاتی رخ میدهد که با شأن هنر، اخلاق و ارزشهایی که به آن معتقدم سازگار نیست، سکوت نکردم. در مسیر امر به معروف و نهی از منکر، از سر دلسوزی و مسئولیت اجتماعی سخن گفتم؛ اما پاسخ آنچه دریافت کردم، حمایت نبود.حق کار، حق حضور، حق دیده شدن و حتی فرصت اجرای اثری نمایشی که میتوانست در خدمت فرهنگ این جامعه باشد، از من دریغ شد.دردناکتر از همه آن بود که باور و اعتقادم، که روزی فکر میکردم سرمایهای برای خدمت بیشتر خواهد بود، در عمل تبدیل به عاملی برای محدود شدن مسیر حرفهایام شد.من یک زنم؛ یک هنرمندم؛ و شاید همین ترکیب کافی بود تا صدایم آسانتر نادیده گرفته شود.
سالها در سکوت، شاهد بودم که چگونه برخی افراد با قدرت و جایگاه، مسیرها را برای خود هموار میکنند و برخی دیگر، حتی با داشتن سابقه، توانایی و دغدغه فرهنگی، به حاشیه رانده میشوند.اما این نوشته فقط درباره من نیست.این روایت، روایت بسیاری از کسانی است که در ساختارهای فرهنگی و اجتماعی، صدایشان شنیده نشد؛ کسانی که نه به دنبال قدرت بودند و نه سهمی از جایگاهها میخواستند، تنها انتظار داشتند عدالت، همانگونه که درباره دیگران سخن گفته میشود، درباره آنان نیز اجرا شود.امروز، در شرایطی که کشور داغدار است؛ در روزهایی که خانوادههایی در سوگ عزیزانشان نشستهاند، در روزهایی که مردم عادی، کودکان و جوانان این سرزمین قربانی تلخیهای زمانه شدهاند، بیش از همیشه نیازمند صداقت و همدلی هستیم.داغ مردم، جای رقابت نیست.اندوه جامعه، سکوی پرتاب برای ساختن جایگاههای آینده نیست.وقتی مردم عزادارند، وقتی دلها پر از پرسش و نگرانی است، انتظار میرود تریبونها، منبرها و نشستها محلی برای شنیدن درد مردم، پاسخگویی و آرام کردن جامعه باشند؛ نه آنکه گاهی چنین به نظر برسد که این فضاها به میدان معرفی چهرهها، تثبیت موقعیتها و آمادهسازی برای فرداهای سیاسی تبدیل شدهاند.سیاست اگر از رنج مردم جدا شود، از حقیقت فاصله میگیرد.فرهنگ اگر صدای هنرمندان و منتقدان دلسوز را نشنود، آرامآرام سرمایه اخلاقی خود را از دست میدهد.و ارزشها اگر تنها در گفتار باقی بمانند و در رفتار جاری نشوند، اعتماد مردم آسیب خواهد دید.
خطاب من به همه کسانی است که از غیرت، عدالت و دفاع از ارزشها سخن میگویند:آیا عدالت فقط زمانی مهم است که درباره دیگری صحبت کنیم؟آیا دفاع از حق، فقط زمانی معنا دارد که صدای فرد مقابل بلند باشد؟پس سهم انسانهایی که سالها در سکوت هزینه دادهاند چیست؟من هنوز به باورهایم وفادارم. هنوز معتقدم هنر میتواند چراغی برای حقیقت باشد و ایمان میتواند مسیر انسان را روشن کند. اما باور دارم ارزشها زمانی ماندگار میشوند که با عدالت، کرامت انسان و انصاف همراه باشند.این نوشته شکایت یک فرد نیست؛ دعوتی است برای دیدن بخشهایی از واقعیت که شاید سالها پشت پرده ماندهاند.از کسانی که این کلمات را میخوانند، نمیخواهم تنها قضاوت کنند؛ میخواهم جستوجو کنند. بپرسند. بررسی کنند. ببینند چه کسانی در سکوت حذف شدند و چه صداهایی شنیده نشد.شاید حقیقت همیشه در بلندترین تریبونها نباشد؛گاهی حقیقت در سکوت یک هنرمند است که سالها درد کشیده اما هنوز امیدش را از دست نداده است.و پرسش آخر همچنان باقی است:در میان این همه سخن از عدالت، آیا جایی برای شنیدن صدای عدالتخواهان خاموش وجود دارد؟آیا فریادرسی هست؟
14:18 - 4 مرداد 1405