خطوط شکسته ...!

عنوان سکانس: «خطوط شکسته» مکان:میدان آزادی تهران / ساعت غروبجو: صدای ملایم همهمه‌ی جمعیت که کم‌کم جای خود را به سکوتِ احترام‌آمیز می‌دهد.(نمای نزدیک از چهره «کن»)صورتش آفتاب‌سوخته است. رد دهه‌ها حضور در ارتش در چشمانش پیداست. باد ملایمی موهایش را تکان می‌دهد. او میکروفون را در دست دارد؛ دستش کمی می‌لرزد، نه از ترس، بلکه از سنگینی کلماتی که قرار است بر زبان بیاورد.کن:(با صدای خش‌دار و آرام، اما نافذ)«به من گفتند اینجا دشمن است. گفتند این مردم…»(مکث می‌کند، نگاهش را به چشمان زنی که با کالسکه کودکی، پرچم در دست می چرخاند جلب شده،در اولین ردیف ایستاده و به او با تحیری همراه با تحسین خیره و چشم می‌دوزد)«…گفتند این مردم، غریبه‌هایی هستند که باید از آن‌ها ترسید. اما وقتی اینجا ایستادم، دیدم تنها چیزی که در چشمان شماست، ایستادگی است.»(کات به نمای باز)دوربین از بالا میدان را نشان می‌دهد. دریایی از جمعیت. کن حالا تنها نیست؛ او بخشی از این اقیانوس شده است.کن:(صدایش بلندتر می‌شود، با طنینی که در میدان می‌پیچد)«من از کشوری می‌آیم که توسط جنایتکاران اداره می‌شود؛ کسانی که در برج‌های عاج خود نشسته‌اند و نقشه‌ی نابودی شما را می‌کشند. من آنجا بودم… من آن سیستم را می‌شناسم. اما امروز اینجا هستم تا بگویم: من با شما هستم. ما با شما هستیم. نه با اپستین‌ها و جنگ‌افروزانشان.»(صدای تحسین جمعیت، نه به صورت یک فریاد خشمگین، بلکه به صورت یک نجوای جمعی که به غرشی تبدیل می‌شود)(نمای نهایی)دوربین از روی صورت کن به سمت آسمان تهران می‌رود. کن سرش را به نشانه احترام در برابر جمعیت خم می‌کند.روی تصویر ظاهر می‌شود:وقتی یک سرباز، تفنگش را با حقیقت معاوضه می‌کند!
۱۶ MB
16:37 - 31 اردیبهشت 1405

1 بازنشر2 واکنش
51٫6k بازدید