«شکوفه‌ها » در گلزار تبریز بر سنگ سرد می‌رویند

بهار از نیمه گذشته؛ اما در غباری از سکوت و امید و اشک و اندوه. با این‌حال، همین سبزه‌های نمناک، همین گل‌های خیس، همین شمع‌های لرزان، گواهی‌اند بر اینکه امید هرچند آرام و بی‌صدا، هنوز و همواره در دل این خاک زنده است؛ خاکی که زخمی‌ست اما استوار، غمگین است اما پر غرور، و در دل هر یک از مردمش، عشق به خاک پاک ایران‌زمین بیشتر از همیشه می‌تپد.
خبرگزاری فارس- فرینوش اکبرزاده- تبریز: اردیبهشت است، بیش از ۵۰ روز از نوروز گذشته و حال و هوای آسمان تبریز، عجیب بهاری است.بعد از باغات لاله و آن طرف‌تر از نشا فروش‌های کنار اتوبان و بوته‌های گوجه و فلفل و نعنا، پس از ترافیک سنگین ورودی وادی رحمت و سبدهای میخک و گلایل و گل فروش‌های خسته باران خورده که مدام روی بسته های گندم را با پلاستیک می پوشانند و جعبه های گلاب و کیک و ساندیس را جابه‌جا می‌کنند، آرامستان و گلزار شهدای تبریز در میان درختهای نه خیلی متراکم و پرتعدادش خودنمایی می کند؛ جایی که روزهای هفته و آدینه‌های بهار امسال، رنگی از سکوت و اشک گرفته؛ اندوهی که ریشه در روزهای پرآشوب و زخمی دارد که نفیر هواپیماها و انفجارها، بر دل مردم نشاند.
باد خنک فروردین از لابه‌لای شاخه‌های به ‌جوانه‌ نشسته می‌وزد و بوی خاک نم‌خورده در هوا می‌پیچد. صدای قدم زدن روی زمین نمناک با آوای مرثیه‌های آذری درهم می‌آمیزد. در میان ردیف سنگ‌ها که با نظم و شکوهی غم‌آلود کنار هم نشسته‌اند، چشمم به مزارهایی می‌افتد که علاوه بر گل و پرچم، جزییاتی متفاوت دارند. نزدیک‌تر می‌شوم؛ گلدان‌های رنگارنگ، پرچم‌های کوچک و بزرگ، خوراکی‌های دست ساخته مختلف، همراه سکوت و سیل اشک، بی‌صدا و نمناک، چیده شده‌اند.گلدان‌های ریز و درشتی که باران، گلبرگ‌هایشان را سنگین کرده، شمعی که چند بار با باد بهاری خاموش شده اما رد روشنایی روی بدنه‌اش مانده، و عکس‌هایی که میان قطره‌های باران برق می‌زنند. بهار، حتی در دل جنگ، حتی روی سنگ‌های سرد، نفس می کشد.قدم برمی‌دارم و از مسیری که با هیاهوی کودکان حال و هوایی سرشار از زندگی گرفته، به سمت جایی می‌روم که عکس یک کودک در میان عکس‌ها و پرچم ها، با نگاهی شفاف خودنمایی می‌کند. فرزندی از فرزندان میهن که در میان روزهای پر زخم و اشک جنگ، در شمار مسافران آسمان قرار گرفت؛ کودکی که حالا تصویر لبخندش درون قاب، بیشتر از هر چیز قلبم را می‌لرزاند. گل‌ها را آرام کنار مزار می‌گذارم. انگار بهار و جنگ در این نقطه کوچک جهان به هم رسیده باشند؛ جایی که شکوفه‌ها تازه شکفته‌اند اما زندگی کودکی سرشار از زندگی، همچون دیگر کودکان پرپر شده، همچون کودکان دبستان میناب، پیش از آنکه فرصت شکوفه‌زدن داشته باشد، خاموش شده است.
از دور صدای فاتحه‌خوانی آرام خانواده‌ای می‌آید. مادر جوانی کنار مزار خم شده، دستش بر عکس فرزند برومندش لرزش خفیفی دارد. پدر، آن مرد خسته با شانه های لرزان کمی عقب‌تر ایستاده، بی‌حرف؛ با چشمانی که بیشتر از هر سخنی حرف دارند. در میان اشک و دعا و سوگواری، شمعی روشن است که شعله‌اش با هر وزش باد لحظه‌ای می‌لرزد، اما خاموش نمی‌شود؛ شبیه عشق و استقامت همین مادر، همین پدر، همین مردم.به یاد می‌آورم در اولین روزهای جنگ، هر چند روز یکبار مردم سوگوار و استوار تبریز، پیکری پرچم پوش را روی دست گرفته‌اند و در میان باد و باران ریزی که تمام این بهار همراه اشک مردم بود، به خانه ابدی در گلزار شهدای تبریز رساندند.صدای گریه دختر بچه‌ای با کاپشن سبز، ساکت و کوتاه، در هوا می‌پیچد. بغضی که حتی برای گفتن کلمه‌ای کوچک هم راهی ندارد.در نگاه مردم، چیزی بیش از اندوه موج می زند؛ غم، صبر، دلداری و همدلی. کسی بلند گریه نمی‌کند، کسی از غصه فریاد نمی‌زند، اما سکوت و اندوه جمعی‌ چنان سنگین است که انگار وزن تمام روزهای گذشته را بر دوش می‌کشد.
48 MB
در این روزهای بهاری، مردم تبریز و دیگر شهرها، بارها و بارها راه گلزارها را در پیش گرفته‌اند. با گل، خرما، شمع، برخی با حلواهای خانگی که یادگاری ساعتها سکوت و اشک ریختن است. همه با قلب‌هایی که هم زخمی‌اند و هم امیدوار. حسی عجیب در هواست؛ آمیخته‌ای از سوگ و صبوری، از اندوه و عشق، از دلتنگی و ریشه‌داری. استواری و ایستادگی هنوز ادامه دارد، همچون زندگی؛ این دو در هم تنیده‌اند، مثل باران و خاکی که اکنون میزبان تن‌های عزیز از دست رفته است.به گل‌های بهاری نگاه می‌کنم. به سبزه‌ای که قطره‌های باران لابلای تارهایش می‌درخشد. به شمعی که آرام می‌سوزد و رد نورش روی اسم عزیز از دست‌رفته می‌افتد. یادگارهای بهار، در کنار سنگ‌های مزار، معنایی تازه پیدا کرده‌اند؛ انگار روایت می‌کنند که «بهار» نه فقط جشن آغاز، بلکه جشن ماندگاری و ریشه‌داری فرهنگی ایرانیان است که حتی جنگ هم نمی‌تواند آن را خاموش کند.
وقتی از کنار مزار کودک سفر کرده به آسمان‌ها دور می‌شوم، باد ملایم بهاری به صورتم می‌خورد. نه مانند نسیم سال‌های پیش سبک و بی‌خیال، بلکه وزشی با عطر صبوری یک ملت؛ عمیق و خوش بو و ماندنی. پیامی که از دل مادران داغدار، پدران خمیده و سبزه‌های کوچک و باران‌خورده روی مزارها برمی‌خیزد.بهار از نیمه گذشته؛ اما در غباری از سکوت و امید و اشک و اندوه. با این‌حال، همین سبزه‌های نمناک، همین گل‌های خیس، همین شمع‌های لرزان، گواهی‌اند بر اینکه امید، هرچند آرام و بی‌صدا، هنوز و همواره در دل این خاک زنده است؛ خاکی که زخمی‌ست اما استوار، غمگین است اما پر غرور، و در دل هر یک از مردمش، عشق به خاک پاک ایران‌زمین بیشتر از همیشه می‌تپد.
10:50 - 23 اردیبهشت 1405