روایت مادرانه از شهادت تکپسر؛ سرباز کوچک امام زمان (عج) که در کلاس درس به آسمان پر کشید
محمد رئوفینیا، دانشآموز کلاس دوم دبستان «شجره طیبه» میناب که در رویای مبارزه با دشمن، در میدان جهادِ علم و ایمان به درجه رفیع شهادت نائل آمد. این متن، واگویههای مادری است که تکپسرش را در مسیر انتظار، به قربانیِ راه ظهور بدل کرد.
محمد عزیز من، از همان دو سالگی شوقی عجیب به شمشیربازی داشت و با روحیهای مبارزهطلب بزرگ شد. او آرزو داشت بزرگ شود و به میدان برود تا با دشمن مبارزه کند؛ و سرانجام به هدفش رسید. محمدِ من، در عین مظلومیت و در میدان جهادِ پشت نیمکت مدرسه، به دست دشمن پلید آمریکایی صهیونی به شهادت رسید. پسرم با وجود سن کم، معرفتی بلند نسبت به امام زمان (عج) داشت و با نیت دفاع و جهاد، سرباز کوچکِ صاحبالزمان (عج) شد. انشاءالله که خداوند این هدیه کوچک را از ما بپذیرد.من امروز نه برای بیان یک داستان غمبار، که برای روایت عزت شهادت در میان شما هستم. من مادری هستم که فرزندم در میانه راهِ انتظار، به قربانی راه ظهور تبدیل شد و همراه با امام شهید به درجه شهادت رسید. من فرزندم را به آغوش اباعبدالله الحسین (ع) سپردم و سنگینی این غم را با او معامله کردم؛ پس نگران نیستم، چرا که او اکنون در بالاترین نقطه آرامش و نور قرار دارد.آن روز تلخ، وقتی صدای انفجار را شنیدم، باور نمیکردم جنگ آغاز شده باشد، چه رسد به اینکه دشمن پلید، مدرسه بچهها را هدف موشک قرار دهد. با دیدن ویرانههای مدرسه و ساعتها انتظار در میان آوار، تنها زمزمهام این بود: «یا غیاث المستغیثین، فرزندم را به صاحبش امام زمان (عج) سپردم.»بعد از یک شبانهروز، خبر پیدا شدن پیکر کبابشده و ترکشخورده پسرم را دادند؛ دل من هم مثل صورتِ پسرم در آتش سوخت و تا عمق جانم شعله کشید. اکنون سه ماه از آن روز گذشته و همچنان مثل روز اول در نبودش میگریم؛ اما سرم بالاست و مدال افتخار بر سینه دارم که تکپسرم در راه دین و انقلاب جانش را فدا کرد.
از روح پاک و مطهرش میخواهم که مرا در این تنگنای دنیا تنها نگذارد و برای خانوادهاش از ارباب بیکفن، رزق شهادت طلب کند. إنشاءالله.
08:52 - 10 خرداد 1405