صبح قبل از انفجار خندید: این نشونی من... و همان لنگه گوشواره شد نشان کد ۳۷

صبحِ گرگ‌ومیشِ شنبه، فاطمه بیشتر از همیشه عجله داشت. یکی از گوشواره‌هایش میان بته‌جقه‌های فرشِ لاکی، با رگه‌های صورتیِ محو، افتاده بود. کبری خم شد و گفت:«صبر کن، لنگه گوشوارت رو بندازمفاطمه بی‌آنکه بایستد، خندید و گفت: «این نشونیِ منه؛ گوشواره لنگه‌به‌لنگه…»
دیرروز با خواهرِ معلم شهیدِ مینابی حرف زدم. کلمات تندتند از دهانش بیرون می‌ریختند. مدام آب دهانش را قورت می‌داد؛ انگار وقت کم آورده باشد، انگار اگر لحظه‌ای مکث کند چیزی از دست می‌رود. به چشم‌های سیاه و شلوغش نگاه می‌کردم. طاقت نداشت.کلمه‌ها را پشت سر هم ردیف می‌کرد؛ انگار می‌خواست با آن‌ها خواهرش را دوباره بسازد، به یاد بیاورد، از میان خاک و خبر و عدد بیرون بکشد.من ساکت نشسته بودم و گوش می‌دادم و منتظر بودم ببینم سرنوشت آن گوشواره چه می‌شود. اگر لنگه‌ای تنها بماند چه؟ اگر جفتی که کنار هم بوده‌اند ناگهان تابه‌تا شوند و یکی‌شان جا بماند چه بر سرشان می‌آید؟با خودم فکر می‌کردم: گوشواره‌ها وقتی تک می‌شوند چه می‌کنند؛و خواهرها وقتی یکی‌شان می‌رود.صبحِ گرگ‌ومیشِ شنبه، فاطمه بیشتر از همیشه عجله داشت. یکی از گوشواره‌هایش میان بته‌جقه‌های فرشِ لاکی، با رگه‌های صورتیِ محو، افتاده بود. کبری خم شد و گفت:«صبر کن، لنگه گوشوارت رو بندازمفاطمه بی‌آنکه بایستد، خندید و گفت: «این نشونیِ منه؛ گوشواره لنگه‌به‌لنگه…»چالِ کم‌رنگ گونه‌اش با خنده عمیق‌تر شد و روی صورت سبزه و براقش نشست. بعد دوان‌دوان از خانه بیرون زد؛ بیست دقیقه راه تا سر جاده میناب را با شتاب دوید. آن روز سرویس مدرسه چند دقیقه زودتر رسید و درست جلوی پایش ترمز کرد.هنوز ساعت، دل به جلو رفتن نداده بود که زنگ گوشیِ کبری، سکوتِ دم‌کرده خانه را شکافت.صدای بریده‌ای از آن سوی خط گفت: «آبجی… دعا کن… بیت رو زدن…»خبر جنگ مثل باد، پیچید توی کوچه‌پس‌کوچه‌های میناب.نور طلایی خورشید روی پنجره‌ها افتاده بود که ناگهان شیشه‌ها لرزیدند. صدای انفجاری مهیب، وسط خانه تنوره کشید. کبری هراسان دوید توی خیابان.
زن‌ها و مردها مات، چشم به آسمان دوخته بودند. هنوز فرصت نکرده بود چادر بندری‌اش را درست سر کند که شنید: «مدرسه شجره موشک خوردهشهر برای یک لحظه نفسش را نگه داشت. بعد انفجارِ بعدی آمد و بعد یکی دیگر.پسر همسایه، لنگ‌لنگان با دوچرخه از میان خیابان رد شد و فریاد زد:«مدرسه شجره پودر شد…»از آن لحظه، شهر دیگر شهر نبود؛همه‌چیز خلاصه شده بود در یک خیابان، یک بلوار رسالت، یک مدرسه.کبری خودش را جلوی اورژانس رساند. میان ازدحام، دنبال خواهری می‌گشت که شاید فقط زخمی شده باشد. دور آمبولانس‌ها پرسه می‌زد و به هر صورتی خیره می‌شد. خودش را به راننده یکی از آمبولانس‌ها رساند. مرد تنش را عقب کشید و زیر لب گفت:«تا الان خودم پنجاه تا جنازه بردم سردخونه…»همهمه بالا گرفت. میان جمعیت، پسربچه‌ای با لبِ بخیه‌خورده و لکه‌های خون، گریه‌کنان می‌دوید:«من رسولم… من رسولم…»آدم‌های آشنا از کنار هم رد می‌شدند، بی‌آنکه حتی سری به سلام تکان بدهند. مردی وسط آن آشوب فریاد زد:«الان بیمارستان رو هم می‌زننجمعیت هراسان از در و دیوار بیمارستان بالا رفت و پراکنده شد. آفتاب آرام‌آرام از میانه آسمان به سمت دریا خم می‌شد که آژیر آمبولانس دیگری در محوطه پیچید. نگهبان فریاد زد:«برید تو اتاق نگهبانی! پخش عکس‌ها شروع شد.»کبری دوید. در اتاق تاریک، چشم دوخت به پرده سفید بزرگی که تصویر پیکرها یکی‌یکی رویش می‌افتاد.ناگهان خشکش زد به کد ۳۷ خیره ماند. چهره واضح نبود؛ اما آن لنگه گوشواره کوچک را شناخت.از آن روز به بعد، کبری دیگر فقط کبری نبود؛ شد خواهرِ کد ۳۷.جام جم آنلاین
17:04 - 23 اردیبهشت 1405

1 واکنش
19٫1k بازدید