اول فقط یک صدا بود؛ صدایی که ناگهان همهچیز را در دل شب یا روز شکست
صدای انفجار که آمد، برای لحظهای فکر کردم این همان آخرین لحظه زندگی من است؛ همان لحظهای که دیگر چیزی بعد از آن نیست. با خودم گفتم شاید بعدی را به خانه ما بزنند.دست پسرم را محکم گرفتم و بردمش به اتاقی که پنجره نداشت؛ جایی که خیال میکردم شاید امنتر باشد.
ترس مثل موجی سرد در تمام وجودم پیچیده بود. قلبم تند میزد و در همان هجوم ترس، ناگهان به مردم غزه فکر کردم؛ به مردمی که هر روز و هر شب با همین صداها زندگی کردند، با همین لرزش زمین و دیوارها و یکییکی پر کشیدند.بغضی سنگین در گلویم نشست؛ نه برای خودم، بلکه برای آنهایی که شاید همین حالا زیر آوار همین صداها بودند.وقتی بیرون رفتم، کوچه دیگر شبیه کوچه همیشگی نبود. پر شده بود از جمعیت، از صدای آژیر آمبولانسها و رفتوآمد امدادگرانی که بیوقفه میدویدند. پیکر شهدا را یکییکی بیرون میآوردند و آرام داخل آمبولانسها میگذاشتند. نگاه کردن به آن صحنهها سخت بود؛ سختتر از هر چیزی که تا آن روز دیده بودم.مظلومانه پر کشیده بودند؛کوچه بوی دود میداد، بوی آتش و بوی غربت. آدمها در سکوت ایستاده بودند؛ بعضیها خیره، بعضیها با چشمانی پر از اشک. سکوتی سنگین میانشان بود، سکوتی که گاهی با زمزمهای کوتاه شکسته میشد؛ زمزمه لعنت بر آمریکا، لعنت بر اسرائیل.با خودم فکر کردم تا یک ساعت پیش، این شهدا آدمهایی بودند مثل ما؛ با زندگی، با آرزو، با خانه و خانواده. اما حالا جایگاهی دیگر داشتند، مرتبهای دیگر. انگار خدا خودش آنها را برای خودش انتخاب کرده بود.و در دل گفتم: خوشا به حالشان.زهره صانعیاختصاصی جهانبانوتحلیل و اخبار زنان را متفاوت بخوانید؛#رهبر_شهید #رهبر #رهبرانقلاب #وطن #ایران #جنگ #جنگ_رمضان #آمریکا #ترامپ #اسرائیل #مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل #شهید #شهادت #زنان #موشک #هوافضا #ریحان_نوشت 09:56 - 20 فروردین 1405