باری که سبُک شد
زنان و مردان توی مسیر سینه میزنند و رد میشوند. مرد کوله اش را روی شانه اش جا به جا میکند. شبیه بچه ها با پشت دست اشک هایش را پاک میکند و دوباره راه میافتد. انگار چیزی از سنگینی مسیر را آنجا لبه جدول گذاشت و رفت.
روی صندلی های آهنی بین راه نشسته ایم. موکت قهوه ایِ رنگ و رو رفته ای رویش پهن کرده اند. روبهرویمان موکب ایرانی کوچکی برپاست. نه تابلویی دارد، نه اسمی نه نشانی. ساندویچ سوسیس بندری میدهد و شربت. چند دقیقه که مینشینیم مداحی پخش میشود...مرد، مسیرش را از جاده کج میکند و به سمت موکب میرود. بی توجه از جلوی مردان سینی به دستِ موکب رد میشود و لبه جدول مینشیند. دستش را هماهنگ با ضرب مداحی به سینه میکوبد. چند دقیقه ی اول، محکم و سنگین؛ کمی که میگذرد اما سرش را پایین میاندازد. شانه هایش میلرزد. آرام تر از قبل به سینه میزند.«سرم را از تن جدا سازی...در رضای حسین... ای خدای من!نظر بر دل پر امیدم کن...به کوی شهادت شهیدم کن...که تا باشم با حسین و با اولیای حسین... ای خدای من!»زنان و مردان توی مسیر سینه میزنند و رد میشوند. مرد کوله اش را روی شانه اش جا به جا میکند. شبیه بچه ها با پشت دست اشک هایش را پاک میکند و دوباره راه میافتد. انگار چیزی از سنگینی مسیر را آنجا لبه جدول گذاشت و رفت.✍️ اربعین به روایت فاطمه پیروی
09:30 - 4 August 2026