از کرمانشاه تا لسآنجلس؛ قصه یک بازیگر ، خمید فرح نژاد
سید سعید قاسمی سالهای نهچندان دور، کرمانشاه در روزهای جشنواره فیلم فجر حال و هوای دیگری داشت. شهر لباس سینما به تن میکرد و مسئولان فرهنگی میکوشیدند برای مهمانان خود سنگ تمام بگذارند. رسم بود که از هنرمندان و چهرههای شناختهشده دعوت شود تا جشنواره رنگ و بوی ملیتری پیدا کند.آن سال، یکی از مهمانان ویژه، بازیگری بود که روی پرده سینما خوش میدرخشید. مردم او را دوست داشتند، فیلمهایش دیده میشد و نقشهای متنوعش، از آثار اجتماعی تا کمدی و فیلمهای ارزشی، نشان میداد بازیگر توانایی است. یادم می آید جلسه ای برگزار شد تا بهترین شیوه استقبال از او طراحی شود. از فرودگاه تا محل اقامت، از نشست خبری تا مراسم اختتامیه، همه چیز برای تکریم مهمان آماده بود.کرمانشاهیها رسم مهماننوازی را خوب بلدند؛. مهمان ما کرمانشاه در اختتامیه جشنواره فیلم فجر آن سال آقای حمید فرخ نژاد بوداما روزگار همیشه بر یک مدار نمیچرخد. سالها گذشت و همان بازیگری که روزی در میان تشویق مردم قدم بر فرش قرمز میگذاشت، راه دیگری را انتخاب کرد. راهی که بسیاری از دوستداران سابقش آن را فاصله گرفتن از مردم، از وطن و از همان جایگاهی میدانستند که او را به شهرت رسانده بود.نکته عجیب ماجرا اما اینجاست که یکی از ماندگارترین نقشهای او، گویی سالها پیش سرنوشتش را روایت کرده بود.در فیلم «استرداد»، او در نقش سرهنگ فرامرز تکین ظاهر شد؛ فرماندهای که در میان توطئهها، بازیهای سیاسی و خطرهای پنهان، مأموریتی حساس را دنبال میکرد. اما در کنار او شخصیتی وجود داشت که شاید مهمترین پیام فیلم را بر دوش میکشید؛ روزنامهنگاری به نام «هوشیار».
هوشیار نه فرمانده بود و نه سیاستمدار. او تنها حقیقت را میدید و شجاعت بیان آن را داشت. بارها به سرهنگ هشدار داد. بارها گفت این مسیر بوی توطئه میدهد. بارها تلاش کرد دوستش را از افتادن در دام بازدارد.او مدام تکرار میکرد: میکشنت... این سفر تله است و وقتی دیگر کاری از دستش برنمیآمد، یادداشتی در میان صفحات روزنامه گذاشت و نوشت : سفر به خیر سرهنگ... هوشیار باش ، در آن روزها این جمله تنها بخشی از یک فیلم بود؛ دیالوگی برای پیشبرد داستان. اما امروز که سالها از اکران فیلم گذشته است، انگار این جمله معنایی فراتر از سینما پیدا کرده است.وقتی مسیر طیشده از کرمانشاه تا لسآنجلس را با حمید فرخ نژاد مرور میکنیم، گویی زندگی واقعی این آدم تصمیم گرفته ادامه همان فیلم را به گونه ای دیگر بنویسد.روزی برای حضور این بازیگر در جشنوارهها برنامهریزی میشد، مردم برای دیدنش صف میکشیدند و رسانهها از حضورش استقبال میکردند. اما بعدها او به چهرهای تبدیل شد که مواضع سیاسیاش بیش از آثار هنریاش خبرساز شد. از قاب سینما به قاب رسانههای سیاسی رفت و آرامآرام فاصلهای میان او و بخش بزرگی از مخاطبان سابقش شکل گرفت.شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که برخی انسانها زمانی سقوط میکنند که تصور میکنند در اوج ایستادهاند. درست همان لحظهای که دیگر صدای هشدارها را نمیشنوند.در فیلم «استرداد»، هوشیار نقش وجدان بیدار را فرخ نژاد داشت؛ صدایی که میگفت هر سفری ارزش رفتن ندارد و هر دستی که به سوی انسان دراز میشود، دست نجات نیست. گاهی پشت لبخندها دام پنهان شده است. امروز اگر هوشیار در کنار این بازیگر میایستاد، شاید دوباره همان جمله را تکرار میکرد: این سفر تله است
تلهای که الزاماً با زندان و گلوله همراه نیست. گاهی تله از دست دادن اعتماد مردم است. گاهی تله دور شدن از ریشههاست. گاهی تله آن است که انسان تصور کند به جایگاه بالاتری رسیده، در حالی که هر روز بخشی از اعتبار و محبوبیت خود را از دست میدهد.از کرمانشاه تا لسآنجلس، فاصله جغرافیایی تنها چند ساعت پرواز است، اما گاهی فاصله میان احترام مردم و قضاوت مردم، میان محبوبیت و انزوا، میان تشویق و سرزنش، به اندازه یک عمر طول میکشد.تاریخ سینما پر است از هنرمندانی که ستاره ماندند و هنرمندانی که تنها خاطرهای از شهرت شدند. تفاوت این دو گروه نه در استعداد، بلکه در انتخابهایشان بود. مردم معمولاً اشتباه را میبخشند، اما فراموش کردن مردم و پشت کردن به خاطرات مشترک را کمتر میبخشند.شاید به همین دلیل است که امروز، وقتی نام سرهنگ فرامرز تکین به میان میآید، بعضیها بیش از آنکه به داستان فیلم فکر کنند، به سرنوشت واقعی بازیگری میاندیشند که این نقش را بازی کرد.گویی آن دستنوشته قدیمی هنوز میان صفحات تاریخ باقی مانده است؛ یادداشتی که نه فقط برای یک شخصیت سینمایی، بلکه برای هر انسانی نوشته شده که در بزنگاههای زندگی باید میان شهرت و حقیقت، میان هیجان و مسئولیت، میان تشویق لحظهای و احترام ماندگار یکی را انتخاب کند.
این روزها کار به جایی رسیده است که در لسآنجلس، زبان فرخ نژاد به تحقیر همان مردمی باز شده است که روزگاری برایش احترام قائل بودند؛ همان مردمی که بلیت فیلمهایش را می خریدند، برایش دست می زدند و نامش را بر سر زبانها انداختند. اعتبار خود را خرج کودک بی اعتباری به اسم رضا پهلوی کرد و شد برادر ناتنی او ، نامش هم شد خمید فرح نژاد ، و سوخت ، هم اعتبارش و هم آینده اش ، چند صباحی بلاگر رستورانی در امریکا شد ، اعتراف کرد که زمانی چه بودم حالا چه هستم ، در این ایام خطاهایش بیشتر و بیشتر شد تا روزی که دربازهم در لس آنجلس و به بهانه حضور تیم ملی برای مسابقات جام جهانی در کمال استیصال به تخریب تیم پرداخت ، و الخ ...خمید فرح نژاد هنوز نفهمیده است چه بلایی بر سر خودش و اعتبارش آورده است ، هنوز نفهمیده است که اعتبارچندین ساله اش از عروس آتش تا سقوط که آخرین کارش قبل از سقوط واقعی اش بوده چه بلایی بر خود نازل کرده است ، اعتبار ازدست داده و دیگر هیچ ...و اینجاست که یک پرسش بزرگ باقی میماند : چه اتفاقی میافتد که فاصله میان فرش قرمز کرمانشاه تا پیادهروهای لسآنجلس، آنقدر زیاد میشود که بعضیها گذشته خود را فراموش میکنند؟شاید پاسخ را نه در سیاست، که در حافظه انسانها باید جستوجو کرد. حافظهای که اگر ضعیف شود، آدمی یادش میرود روزی محبوب چه کسانی بوده است.
09:15 - 29 خرداد 1405