وقتی انتقام، مشقِ شب شد

وقتی پسر با غرور و اندوه، بالایِ تابوتِ پدر ایستاد و با صدایی که می‌لرزید، فریاد می‌زد که؛ «راهِ پدر شهیدم را ادامه خواهم داد» ولوله‌ای در میدان به پا شد.
خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: با صدایی که بیشتر به فریاد شبیه بود، پرسید: «مامان! "صَد" رو با کدوم "س" می‌نویسن؟»در حالی که دست‌هایم را با پیش‌بند خشک می‌کردم، از آشپزخانه بیرون آمدم.یک نگاه جدی به او کردم و گفتم: «آرام‌تر عزیزم! صدات تا چند کوچه او طرف‌تر رفت. الان همسایه‌ی روبرویی در می زنه و میگه: با "سه" صابون بنویس بچه!»
خندید و زیر لب گفت: «پس با اون سه نوشته می‌شه... ممنونم از شما و همسایه روبه رویی.» دوباره سرش را توی گوشی فرو برد. کنجکاو شدم، کنارش نشستم و پرسیدم: «داری چه می‌نویسی؟»با همان صداقتِ کودکانه‌اش گفت: «دارم به فاطمه پیام می‌دم، براش نوشتم: باورت می‌شه؟ الان صد شبه که ما هر شب توی خیابون همدیگر رو می‌بینیم. چقدر دوستی‌مون تو این صد شب بیشتر شده.»

یعنی مردم، چند شب دیگه میان؟

یک لحظه ذهنم درگیر شد، واقعا "صد شب" گذشت؟وقتی به عقب برمی‌گردم، شب‌های اول را به یاد می‌آوردم؛ شب‌هایی که در سرمای استخوان سوز زمستان، با دلهره به محل تجمع می رفتم و تمام مسیر دعا می کردم و زیر لب می‌گفتم: « خدایا خودت به ما توان بده، یعنی این مردم تا چند شب دوام میارن؟ نکنه فردا خسته بشن و جمعیت کم بشه؟» آن روزها، سقف آرزوهایم این بود که چراغِ این تجمعات تا چهلمِ رهبر شهیدمان روشن بماند. اما حالا، دخترم داشت از عدد "صد" حرف می‌زد. عددی که دیگر یک شماره نبود، بلکه بخشی از شناسنامه‌ی زندگیِ "ملت مبعوث شده" در این مدت شده بود. صد شب گذشت و ما خستگی را خسته کردیم، و بنا بر تکلیف، در باد و باران و سرما و گرما، خیابان را رها نکردیم.

هم وطن

هر شب، راسِ ساعتی که با دل‌هایمان وعده کرده‌ بودیم، پایِ قرار حاضر می‌شدیم. اینجا دیگر فقط میدان شهرداری نیست، میدانِ "همدلی" است.اینجا مادرانی را می‌بینید که با فرزندان کوچک و کالسکه می آیند؛ مردی را می‌بینید که با تمامِ وجود، همسرش را رویِ ویلچر به میدان می آورد، آقای میانسالی را می بینید که به دلیل مشکل جسمی با واکر، با قدم های کوتاه مسیر تجمع را طی می‌کند، دختری را می‌بینید که قبلاً اغتشاشگر بوده اما حالا پا به پای مردم در صحنه حضور داشته. اینجا پیر و جوان و کودک و کاسب و کارگر و معلم و مهندس و پزشک و کشاورز و... همه در کنار هم هستند، و تنها یک عنوان واحد دارند «هموطن».

ایرانِ ما تنها نیست

نگاهم به آن نوجوانِ غیرتمند می‌افتد؛ همان که در عصر داغِ عیدِ غدیر، با زبانِ روزه و لب های خشکیده ، شربتِ آلبالو به دستِ مردم می‌داد و می‌گفت: همه مهمان سفره امیر المومنین علی (ع) هستیم. تماشایِ این چهره‌هایِ آشنا، قلبم را پُر از ذوق می‌کند. این وحدت، این یک‌دلی، فریادی بلند است در گوش جهان، که: «ایرانِ ما تنها نیست.»ما در این صد شب، تکرارِ همدیگر را تماشا کردیم و در این تکرار، قدرتی پیدا کردیم که هیچ رسانه‌ای نمی‌توانست آن را توصیف کند.
صد شب از آن خبر تلخ می‌گذرد؛ از آن شبی که چشمانمان برای شهادتِ رهبرِ عزیز و مظلوم مان، خون گریست و برای خونخواهی اش، بدون هیچ دعوت نامه ای، در محلِ قرارمان جمع شدیم. این میدان‌، گواه نگاه‌هایِ ما به پیکرِ مطهرِ شهدایی است که با آن‌ها وداع کردیم. این خاک، بغض‌هایِ ما را برای کودکانِ معصومِ میناب، جوانانِ غیورِ ناوِ دنا و سردارانِ سرافرازی چون علیرضا تنگسیری و سردار موسوی و سردار نائینی و مردِ میدانِ سیاست، دکتر علی لاریجانی، در سینه حفظ کرده است.
و حالا در صدمین شب، میدان شهرداری رشت دوباره بویِ بهشت گرفت. میزبانِ مهمانیِ بزرگی بودیم؛ پیکرِ مطهرِ شهید سروان جواد جعفری. همان جان‌فدایی که در راهِ امنیتِ ما، مظلومانه پر کشید و حتی پس از پروازش، با اهدایِ اعضایِ بدنش، زندگی را به جان چند نفر بخشید. او تمامِ وجودش را فدایِ وطن کرد.

این خاک با خونِ جوانانی رنگِ غیرت گرفته

وقتی پسرش با غرور و اندوه، بالایِ تابوتِ پدر ایستاد و اشک‌ریزان از قهرمانیِ او می‌گفت، وقتی با صدایی که میانِ هق‌هقِ گریه می‌لرزید، فریاد می‌زد که راهِ او را ادامه خواهد داد، ولوله‌ای در میدان به پا شد. وقتی بغضِ این طفلِ یتیم از بلندگوها پخش شد و در جانِ شهر پیچید، گویی هزاران آینه در چشمانِ مردم شکست. آن لحظه، اتفاقی بزرگ در وجودِ همه پدید آمد؛ که این راهِ روشن است و هرگز بی رهرو نخواهد ماند. آری ما با جگر هایی آتش گرفته، داغدارِ عزیزمان هستیم. آری این خاک با خونِ جوانانی رنگِ غیرت گرفته که جان دادند تا ما بمانیم و حالا ما، تا آخرین قطره‌ی خون، پای یاری، دفاع و سربلندی این وطن ایستاده‌ایم.

فرداشب، همون‌جا، می‌بینمت

آخر شب، با حالی پریشان از آن وداعِ جان‌سوز، به خانه بازگشتیم. دخترکم، در حالی که هنوز ردِ اشک بر گونه‌هایش بود، آرام پرسید: «مامان! انتقام رو با کدوم "ق" می‌نویسن؟»نگاهش کردم و با همان بغضی که در گلویم بود، گفتم: «با "ق" ۲نقطه دخترم.»و بعد دیدم که با همان دست‌هایِ کوچک برای دوستش تایپ کرد: «فاطمه! امشب خیلی دلم برای اون پسر‌بچه سوخت، براش خیلی گریه کردم... حالا دیگه ما تا گرفتنِ انتقام، باید همیشه بیایم خیابون. فرداشب، همون‌جا، می‌بینمت.»
09:25 - 19 خرداد 1405
حماسه و مقاومت
زندگی
روایت روز