شادی محزون
خدا خدا میکردم فردا نیاید؛همهیِ عمر دعا کرده بودم جانم فدای رهبرم، اما حالا نه تنها فدای آقایم نشده بودم، که در عزای عزیزتر از جانم باید تدارک عقد پسرم را هم میدیدم. داشتم ذوب میشدم از رنجی که وجودم را تسخیر کرده بود.
مجبور بودیم برویم. بیشتر از این نمیتوانستیم معطلشان کنیم.دوسال انتظار، قرار بود پنج فروردین به نتیجه برسد اما با اتفاقی که افتاد و غم عالم، زندگی مان را سیاه کرد، همه چیز عقب افتاد. چهلم رهبر شهیدم که شد، باز هم دلم نمیآمد مشکیام را در بیاورم و پای کار بروم. اصلا دلم رضایت نمیداد. اما نگاه های منتظر و پر از غم جوانم را هم نمیتوانستم تحمل کنم.زبان شکایت علی که باز شد، دیگر چارهای برایم نماند.- مامان، نمیخواید زنگ بزنید؟ منتظر شما هستند.- چشم عزیز مادر! فردا تماس میگیرم.و خدا خدا میکردم فردا نیاید.همهیِ عمر دعا کرده بودم جانم فدای رهبرم، اما حالا نه تنها فدای آقایم نشده بودم، که در عزای عزیزتر از جانم باید تدارک عقد پسرم را هم میدیدم. داشتم ذوب میشدم از رنجی که وجودم را تسخیر کرده بود.بعد نماز ظهر زنگ زدم تهران، به مادر الهام و قرار و مدار عقد را گذاشتم.دل هر دویمان پر غم بود اما به خاطر بچهها چارهای نداشتیم.اینکه چگونه عروس تهرانی قسمتمان شده بود، بماند! اما باید میرفتیم تهران و قبل از رفتن، باید چیزهایی میخریدم.کت و شلوار داماد و چادر و انگشتر هدیه برای عروس و...هربار با خریدها میآمدم خانه، برای علی کِل میزدم.اما انگار علی هم فهمیده بود کلهایم رنگ غم دارد. سرش را پایین میانداخت و نگاهش را از من پنهان میکرد.دست خودم نبود.علی هم خیلی دلش گرفته بود. حال دل هیچ کداممان روبراه نبود.تا به حال شادی محزون را تجربه نکرده بودم و چقدر هم زجرآور بود. روزها خرید و شبها تا دیر وقت در تجمعات بودیم.وقتی بین مردم قرار میگرفتم و با سرود سلام فرمانده و دعای فرج اشک میریختم، کمی دلم قرار میگرفت.خانه که میآمدم دوباره مثل مرغ سرکنده بودم.
قرار بود با قطار برویم. علی به خاطر کارش، یک روز دیرتر حرکت میکرد. من باید میرفتم تا یکسری کارها را هم آنجا انجام بدهم.شب توی قطار، دلم برای تجمعات تنگ شده بود.امشب غیبت داشتم و دلم آرام نمیگرفت.فکری در ذهنم نشست.گوشی را برداشتم و زنگ زدم به علی.- کجایی مامان؟صدای مداحیِ حماسی از پشت گوشی شنیده میشد.- تو دستهروی سید انجوی. امشب اومدن طرف ما و از جلویِ مسجد میثم حرکت کردن.بغض نشست توی گلویم.- خب گوشی رو داشته باش. قطع نکن. یکم راه برو، منم تو تجمع باشم.خندید.- باشه مامان.همراه مداحی من هم خواندم.«با ما اگه، دشمن بشه، تمام زمانهاین مملکت، مملکتِ امام زمانه..».✍️ روزنگار جنگ رمضان به روایت زهرا سادات شرافت
10:15 - 11 خرداد 1405