ایستاده با پرچم

دو خانم با دلسوزیِ خواهرانه‌ای سر بلند کردند و پرسیدند: «آخی... خسته نمی‌شی؟ تا ما بریم و برگردیم، تو هنوز این‌جایی؟»یک خانم چادری نزدیک آمد، این پا و آن پا کرد و با تردیدی که در صدایش می‌لرزید، پرسید: «ببخشید، ساعتی چند گرفتین که اینجا ایستادین؟»
یک پارچه سه‌رنگِ بزرگ که نباید به زمین می‌رسید؛ این تمام چیزی بود که از پشت صفحه‌ی گوشی در یک کانال بله چشمم را گرفت. ایده‌ی پرچمی که نباید بر زمین بماند و قرار بود در تمام مدت جنگ، به دست مردم بالا نگه داشته شود. پویشی که از تهران شروع و بعدتر پایش به بقیه‌ی شهرها باز شده بود.در سفر تهران، با دوستم در چهارراه ولیعصر قرار گذاشتیم. همین که از متروی تئاتر شهر بالا آمدم، وسط چهارراه نگاهم به پرچم افتاد. دوستم مرا به رفقایش در پویشِ پرچم معرفی کرد. تا فهمیدند از شیراز آمده‌ام، لبخندشان کش آمد و حسابی تحویلم گرفتند. مسئول گروه همان‌طور که داشت چفیه‌اش را دور سرش می‌پیچید، با خنده رو کرد به من و با لهجه‌ی مثلاً شیرازی گفت: «کاکو! پس کو آش سبزی‌مون؟»کم‌کم صحبت‌ها گل انداخت و دیدم چه دوستان متفاوتی پای این پرچم جمع شده‌اند؛ سرگروه بیرجندی بود و مسئول رسانه دخترکی زیبا از تبریز؛ یکی از مشهد آمده بود و دیگری از خوزستان. انگار تمام ایران را گلچین و یک‌جا پایِ آن پرچم جمع کرده بودند. همان‌طور که از حال و هوای این روزها و آتش‌بس می‌گفتیم، دلم پر کشید که من هم پرچم را به دست بگیرم.نوبت گرفتن برای خودش دنگ‌وفنگ داشت؛ باید حتماً در کانال عضو می‌شدی و از قبل ثبت‌نام می‌کردی. اما انگار شانس با منِ مسافرِ هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر یار بود؛ متقاضیِ ساعت هفت نیامد و نوبتش را به من دادند.
گرگ‌ومیشِ غروب بود و صدای اذان بلند شد که از پله‌های جایگاه بالا رفتم. میله‌ی چوبی پرچم را از دستان یک زنِ قشقایی تحویل گرفتم. همان‌طور که دخترش با ذوق و شوق از مادر در آن لباس محلیِ سیاه و سرخ عکس می‌انداخت، نگاه ما برای ثانیه‌ای در هم گره خورد. دلم به لرزش افتاد. ما مادرهایی که دستمان همیشه بندِ بچه‌داری و آشپزی بود، حالا مأمور شده بودیم پرچم این خانه را بالا نگه داریم.چند لحظه بعد، میله‌ی بلند پرچم را با هر دو دستم محکم نگه‌داشته بودم. هوا دم کرده بود و نسیمی نمی‌وزید که شوری به تن پرچم بیندازد. پارچه‌ی سنگین، برخلافِ انتظارم رقص و تکان نداشت؛ آرام سُر خورد و افتاد روی سرم. بوی پارچه و صدای خفه‌ی بوق ماشین‌ها را در آغوش آن حصار سه‌رنگ می‌شنیدم. حس می‌کردم وسطِ شلوغی و هیاهوی چهارراه ولیعصر، یک گوشه‌ی دنج برای خودم پیدا کرده‌ام. انگار برگشته بودم به کودکی؛ وقتی توی جمع غریبه‌ها زیرِ چادرِ مادرم پناه می‌گرفتم.کمی بعد به خودم آمدم. با همسر و فرزندانم تماس تصویری گرفتم تا آن‌ها هم مرا در آن حال ببینند. از زیرِ آن پناهگاهِ رنگی برایشان دست تکان دادم و چشم گرداندم بین مردم. «خداقوت» و «دمت گرم»هایی که می‌شنیدم قلبم را لمس می‌کرد و مثل بوی نان تازه به جانم می‌نشست. اما آن روی سکه هم تماشایی بود. دو خانم با دلسوزیِ خواهرانه‌ای سر بلند کردند و پرسیدند: «آخی... خسته نمی‌شی؟ تا ما بریم و برگردیم، تو هنوز این‌جایی؟» و بعدش هم یک خانم چادری نزدیک آمد، این پا و آن پا کرد و با تردیدی که در صدایش می‌لرزید، پرسید: «ببخشید، ساعتی چند گرفتین که اینجا ایستادین؟»
یک لحظه مغزم سوت کشید و به قول امروزی‌ها برگ‌هایم ریخت! انگار هنوز عده‌ای باورشان نمی‌شد کسی برای دل خودش و به خاطرِ وطنش، وسطِ شلوغیِ شهر ایستاده و کاری انجام داده باشد.آخرِ کار، مسئول کمپین انگشتر متبرکی را که از حضرت آقا داشتند، به دستانم دادند. نگین کبود انگشتر در انگشتم می‌درخشید. حالا هر وقت به دستانم نگاه می‌کنم، سنگینی آن میله‌ی چوبی و عطر آن پارچه‌ی سه‌رنگ را زیر پوستم حس می‌کنم؛ انگار هنوز همان‌جا در دنج‌ترین گوشه‌ی ایران آرام گرفته‌ام.✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت زهرا ذوالمجد
09:22 - 28 اردیبهشت 1405

4 إعادة النشر2 التفاعل
34٫3k من المشاهدات