خواب عحیب ندا، معلم مدرسه میناب و شرط شهادت!
من دوست دارم شهید بشم، اما به شرطی که با بچههام باشه؛ این را ندا صلحیزاده چند روز پیش از جنایت دشمن صهیونی آمریکایی، در دفتر مدرسهٔ «شجرهٔ طیبه» میناب گفته بود.
معلمی زلال و صریح، مقید و مراقب به انجام واجبات و ترک محرمات، دختر کرمانی، مادر دو کودک دبستانی و خیاط هنرمندی که از هر انگشت او هنر میبارید. او اما در کلاس درس ذوقی دیگر داشت؛ همان سال نخست معلم برتر شد، و زندگی سادهاش را با عشقی عمیق به گلدانها، شاگردانش، و پسرش حامی و دخترش نیلا گره زده بود. در همان لحظات اول وقتی آتش بر مدرسه بارید، همه فامیل گفتند: «ندا زرنگ است، حتماً بچهها را برداشته و رفته.» اما زرنگی او از جنس تعهد بود نه فرار.یکی از دانشآموزان خانم معلم که در این فاجعه زنده ماند، میگوید: «تا لحظهٔ آخر مرا بغل گرفته بود، سرم را میبوسید و میگفت: ثنا تو قوی هستی، نترس، هیچیمان نمیشود.» و خانم معلم همان شرطی را که در دفتر مدرسه گذاشته بود در نهایت عملی کرد؛ پسرش حامی کنارش پر کشید، و نیلای کوچک ماند تا تسلای دل پدر باشد.پنج شش ماه پیشتر اما، او خوابی دیده بود و در گروه فامیل تعریفش کرد: «باباعلی با ترامپ آمده بودند دنبالم!» دخترعمههایش خندیدند و ماجرا به شوخی گذشت. اما وقتی خبر شهادتش آمد همه یکباره در بهت فرو رفتند. گویی باباعلی، پدربزرگ فقیدش، از آن جهان پیشقدم شده بود برای استقبال؛ البته نه با ترامپ جنایتکار، که با فرشتههایی که چشم به راه معلمی بودند که تا آخر پای شاگردانش ایستاد و به دست دشمنان جنایتکار در کنار شاگردان و فرزندش در محل کار به شهادت رسید.
11:51 - 27 اردیبهشت 1405