شهیدی که در آخرین دیدار با همسرش هم نگران حقالناس بود
همسر شهید عباس کبیری میگوید: تا روز انفجار ساختمان مجلس خبرگان رهبری نمیدانستیم محل کار او کجاست؛ صبح روز حادثه وقتی خانه را ترک میکرد، از زیر قرآن رد شد و گفت: «مراقب فاطمهام باش… حقالناس خیلی مهمه؛ حتی اگر شهید بشی، حقالناس پاگیر آدم میشه.»
خبرگزاری فارس، قم: «چند سال بود روستا باران ندیده بود اما بعد از تشییع عباس باران شروع شد، حتی پرچم حرم امام رضا علیهالسلام را هم به روستا آوردند و مردم همه اینها را از برکت وجود عباس میدیدند.». این توصیف معصومه اعتمادی از مراسم تشییع و خاکپساری همسرش، شهید عباس کبیری است، شهیدی که اول مهرماه ۱۳۵۹ در روستای اندیس ساوه متولد و در نوجوانی وارد بسیج شد، در رشته ادبیات تحصیل کرد و پس از دریافت مدرک لیسانس، به سپاه پیوست.همسر شهید، معصومه اعتمادی، آغاز آشناییشان را اینگونه روایت میکند: پدرم فرمانده همسرم بود. در یکی از دورهمیهای خانوادگی پاسداران من را دیده بودند و بعد به واسطه دوستانشان از پدرم خواستگاری کردند.او با لبخندی آمیخته به دلتنگی ادامه میدهد: سال ۱۳۸۷ همزمان با میلاد حضرت معصومه سلاماللهعلیها عقد کردیم و یک سال بعد، در میلاد امام حسین علیهالسلام، مراسم عروسیمان برگزار شد، اما زندگی با عباس کبیری فقط یک زندگی معمولی نبود؛ مردی که ادبیات خوانده بود، عشقش را هم شاعرانه ابراز میکرد؛ هر هدیهای که برایم میخرید، کنارش یک بیت شعر یا بخشی از یک غزل مینوشت و داخل کارت هدیه میگذاشت.همسر شهید میگوید: نخستین نشانههای دلبستگی عباس به شهادت را همان روزهای ابتدایی زندگی مشترک دیده بودم؛ بعد از عقد، در اولین پیامکی که برایم فرستاد نوشت: “خانم دعا کن من شهید بشم…” و جملهای درباره شهادت از یکی از شهدا هم نوشته بود.
با تولد فاطمه و چند سال بعد محمدعلی، نقش پدرانه عباس پررنگتر شد، اگر یکی از بچهها مریض میشد، تا صبح بالای سرشان بیدار میماند. وقتی وارد خانه میشد، انگار تمام خستگیهایش را پشت در جا میگذاشت. با بچهها بازی میکرد و تمام اوقات فراغتش را برای خانواده میگذاشت.خانواده و اهالی روستای اندیس، شهید کبیری را با حالوهوای اهلبیتیاش به یاد میآورند؛ خادمی هیئت، سیاهپوش کردن روستا در ایام محرم و سالها خدمت در حرم امام رضا علیهالسلام.همسرش میگوید: قبل از محرم با بچههای هیئت کل روستا را سیاهپوش میکردند. روز عاشورا و تاسوعا میداندار دستههای عزاداری بودند. چند سال هم خادم حرم امام رضا علیهالسلام شدند و نشان خادمی گرفتند.او نسبت به مسائل کشور نیز حساسیت ویژهای داشت؛ برای راهپیماییها تکتک فامیل را دعوت میکرد. حتی شب قبل تماس میگرفت که حتما شرکت کنند. آخرین راهپیمایی ۲۲ بهمن، مادر و خانواده را خودش با ماشین برد.
از زیر قرآن ردش کردم و مدام سفارش میکردم آیتالکرسی بخواند. بعد مقابلم ایستاد و گفت: “اگر من شهید شدم، مراقب فاطمهام باش… حقالناس خیلی مهمه؛ حتی اگر شهید بشی، حقالناس پاگیر آدم میشه.”چند ساعت بعد، صدای انفجار قم را لرزاند.ساختمان مجلس خبرگان هدف موشک قرار گرفت و در میان آوار، پیکر چند پاسدار ماند. همسر شهید میگوید: تا آن روز اصلا نمیدانستم محل کارش اینقدر حساس و خطرناک است. سه روز طول کشید تا پیکرها را از زیر آوار بیرون بیاورند و پیکر عباس، پنجشنبه شب، همزمان با میلاد امام حسن مجتبی علیهالسلام، پیدا شد. پیکر شهید پس از اقامه نماز در حرم حضرت معصومه سلاماللهعلیها، راهی ساوه شد؛ شهری که برای وداع با فرزندش به خیابان آمد.چه در قم و چه در ساوه، تا چشم کار میکرد جمعیت بود.
در میان آن جمعیت، فاطمه دوازده ساله کنار پیکر پدر ایستاده بود؛ دختری که حالا باید جای خالی تکیهگاهش را تاب میآورد.«فاطمه شجاعانه کنار پیکر پدرش رجزخوانی میکرد. انگار خیلی زود صبوری را یاد گرفته بود.، محمدعلی اما هنوز معنای این داغ را نمیفهمید، فردای شهادت پدرش وارد پنجسالگی شد. همان بچهای که موقع بیرون رفتن پدر گریه میکرد و نمیگذاشت برود.
همسر شهید میگوید: اگرچه جسم عباس دیگر در خانه نیست، اما حضورش هنوز احساس میشود:گاهی دلتنگی هجوم میآورد، اما انگار خودش آراممان میکند. من همیشه به بچهها میگویم پدرتان هنوز هم اینجاست و خانه را مدیریت میکند.او در پایان، از اتفاقی میگوید که اهالی روستای اندیس آن را نشانهای از برکت شهیدشان میدانند:چند سال بود روستا باران ندیده بود. بعد از تشییع عباس، باران شروع شد. حتی پرچم حرم امام رضا علیهالسلام را هم به روستا آوردند و مردم همه اینها را از برکت وجود عباس میدانند.
08:30 - 26 اردیبهشت 1405