خواب عجیب معلم مدرسهٔ میناب قبل از شهادت
شهید «ندا صلحیزاده» معلم مهربان و دلسوز دبستان «شجرهٔ طیبه» میناب بود که تا لحظهٔ آخر کنار دانشآموزانش ماند و همراه آنها به شهادت رسید؛ دختری از کرمان که عروس میناب شد. در اولین ساعات جنگ رمضان، ندا همراه پسرش «حامی» آسمانی شد و «نیلا» دختر کوچکترش ماند برای تسلای دل پدر.
گروه زندگی: شهید «ندا صلحیزاده» معلم مهربان و دلسوز دبستان «شجرهٔ طیبه» میناب بود که تا لحظهٔ آخر کنار دانشآموزانش ماند و همراه آنها به شهادت رسید. دختری از کرمان و متولد ۲۵ بهمن ۱۳۶۴ که سال ۹۲ عروس میناب شد.«حامی» را خداوند سال ۹۴ به او هدیه داد و «نیلا» را سال ۹۶. قسمت این بود که حامی همراه مادرش آسمانی شود و نیلا بماند برای تسلای دل پدر.آنچه میخوانید بخشی از صحبتهای بستگان پدری ندا است دربارهٔ او.
صاف و صادق، مثل آینه
ندا خودش بود. خود واقعیاش. زلالِ زلال. اهل ادا و نمایش نبود. به هیچ دلیلی و در هیچ شرایطی برای کسی نقش بازی نمیکرد. برای همین همه میدانستند اگر محبتی میکند، خالصانهست. هر کسی میدیدش دوست داشت، مثل او روراست و یکرو باشد.اگر حرفی داشت، رو در رو به طرف میگفت. نمیگذاشت کار به غیبت و حرف بردن و حرف آوردن برسد. آدمی هم نبود که بنشیند پای غیبت دیگران و بماند در محفلی که اهل غیبت باشند. خودش هم کم پیش میآمد که سفرهٔ دلش را حتی برای همان اقوامش که با هم صمیمی بودند باز کند و از بد و خوب زندگیاش بگوید.اهل تجملات نبود و زندگی سادهای داشت. صبرش را همهٔ دور و بریهایش برای هم مثال میزدند. دختر کرمان، کوه صبر بود.بسیار مقید بود. از سر ذوق طرحهای رنگیرنگی، بدش نمیآمد ناخن بکارد. اما چون دفتر مرجع تقلیدش گفته بود «نماز با کاشت ناخن صحیح نیست» هیچوقت سمت این کار نرفت. حواسش حسابی به محرمات و واجباتش بود. اگر هم حکم مسئلهای را نمیدانست، از دخترعمویش که الهیات میخواند و ندا «آخوند خانواده» صدایش میزد میپرسید.
خوشذوقترین معلم مدرسه
پر از شور و ذوق بود. با کوچکترین چیزها سر ذوق میآمد. ذوق اول مهر. ذوق مدرسه. ذوق دفتر و کتاب. لوازمتحریر که میدید از خود بیخود میشد. ذوق درس خواندن داشت و همیشه همه را تشویق میکرد به درس خواندن.عاشق معلمی بود. روزی که در گزینش قبول شد، با ذوق زیادی خبرش را در گروه خانوادگیشان به دخترعموها و دخترعمههایش داد؛ «بچهها! من معلم شدم؛ پایهٔ پنجم.» همان سال اول هم معلم برتر مدرسه شد.
ندایی که از هر انگشتش یک هنر میبارید
از کشف چیزهای جدید و یاد گرفتن کارهای جدید حسابی ذوق میکرد. مثلاً خیاطی. خیلی ذوق یاد گرفتنش را داشت. وقتی یاد گرفت، چرخ خیاطی و انواع و اقسام قیچیها و نخها را خرید. با ذوق و ابتکاری که همیشه در وجودش بود، برای خانوادهاش لباس میدوخت. آنقدر دل و ذوق داشت که بقیه را هم به وجد میآورد.بخشی از لباس محلی مینابیها، شلوار بندری است که به دو روش دوخته میشود. یک روشش خیلی سختتر است. اما ندا آنقدر زبر و زرنگ و با انگیزه بود که از پس هر کاری برمیآمد. دوخت این شلوار را هم یاد گرفت. آنقدر حرفهای و تمیز میدوختش که در میناب رودست نداشت و کلی مشتری پیدا کرده بود؛ آن هم برای لباسی که خود مینابیها به خاطر دوخت سختش، آماده میخریدند.دخترعمویش میگوید «ندا دقیقاً مصداق همان مثلی بود که میگویند از هر انگشتش یک هنر میبارد. اگر میخواست کاری را انجام دهد، آن را به بهترین شکل ممکن انجام میداد.»عاشق گل و گیاه بود. برای همین در دانشگاه، رشتهٔ مهندسی کشاورزی را انتخاب کرد. خانهاش هم پر از گل و گیاه بود. چقدر به گلدانهایش رسیدگی میکرد و دوستشان داشت.
«کاش با بچههایم شهید شوم»
خیلی قوی بود. از پس هر مشکلی که با آن روبهرو میشد، با سربلندی برمیآمد. حتی وقتی خبر حمله به مدرسهٔ شجرهٔ طیبه آمد، همهٔ دخترعموها و دخترعمههایش مطمئن بودند که ندا و بچههایش در جای امنی پناه گرفتهاند. مدام به همدیگر میگفتند «ندا زرنگه! میدونه الان چیکار باید بکنه!» مطمئن بودند میتوانسته خودش و دو فرزندش را که دانشآموز همان مدرسه بودند، نجات بدهد.اما از آنجایی که خیلی مسئولیتپذیر بود و ذرهای خودخواهی در وجودش نداشت، تا لحظهٔ آخر کنار دانشآموزانش ماند. آنقدر دلسوز و دلرحم بود که در همان شرایط هم مدام به آنها دلداری میداد.
یکی از دانشآموزانش که از آن جنایت هولناک نجات پیدا کرد، برای ندا نوشته بود «معلم عزیزم، ندا صلحیزاده، تا لحظهٔ آخر مرا در بغل گرفتن و سرم را بوسیدن و گفتن “ثنا؛ تو مهربونی، تو قوی هستی. نترس. هیچیمون نمیشه.”»همکارانش تعریف میکنند چند روز قبل از جنگ، وقتی در دفتر مدرسه حرف از حملهٔ آمریکا و اسرائیل به ایران شد، ندا گفته بود «من دوست دارم شهید بشم. اما برای شهید شدنم شرط دارم؛ اینکه با بچههام شهید بشم.»نیلا و حامی هر دو دانشآموز همان مدرسه بودند؛ یکی کلاس سومی، و دیگری کلاس پنجمی. حامی همراه مادرش رفت و نیلا ماند برای پدر.
خواب عجیب ندا قبل از شهادت
ندا علاقهٔ زیادی به پدربزرگش داشت که چند سال پیش فوت کرده بود. «بابا علی» صدایش میزد.پنج شش ماه قبل از شهادت، ندا خواب او را دید. در گروه دخترهای فامیل که خوابش را تعریف کرد، شد اسباب شوخی و خنده. حق هم داشتند. خواب دیده بود بابا علی با ترامپ آمدهاند دنبالش!دخترعمهاش گفت «شام سنگین خوردی» و همه سرسری از آن خواب گذشتند. خبر شهادتش که رسید، همه دوباره یاد آن خواب عجیب افتادند...#شهید_ندا_صلحی_زاده#شهدای_معلم_جنگ_رمضان#شهدای_مدرسه_میناب#مدرسه_شجره_طیبه_میناب#جنگ_ایران_آمریکامطالب مشابه را از صفحهٔ زندگی خبرگزاری فارس دنبال کنید. 09:04 - 23 اردیبهشت 1405