جنگ جنگ تا پیروزی

موبایل به دستِ کاپشن‌آبی بود و با سرعت دکمه‌های صفحه را فشار می‌داد تا از جنگ نابرابری که واردش شده بود، زنده بیرون بیایید. مداح می‌خواند و آن دو می‌جنگیدند.
درد خفیفی در مچ راستم پیچید، میله پرچم را به دست چپم دادم.مداح با صدایش کاری کرده بود که مردم پرچم‌ها را با اشتیاق در آسمان به اهتزاز درآورند. خانم روبه‌رویم کنار رفت و نگاهم به دو پسر نشسته روی زمین و آسمان افتاد. یکی کاپشن آبی با طرح‌ شخصیت‌های انیمیشنی به تن کرده بود، دیگری هم کاپشنی داشت ساده و به رنگ طوسی.موبایل به دستِ کاپشن‌آبی بود و با سرعت دکمه‌های صفحه را فشار می‌داد تا از جنگ نابرابری که واردش شده بود، زنده بیرون بیایید.کاپشن‌طوسی هم خودش را به او چسبانده بود و سعی می‌کرد با نگاه کردن به صفحه موبایل چیزی از تماشای جنگ دوستش را از دست ندهد.حدس می‌زدم کاپش‌آبی فرمانده و کاپشن‌طوسی حکم معاون فرمانده را داشته باشد.مداح می‌خواند و آن دو می‌جنگیدند.کاپشن‌طوسی به گوشه‌ی صفحه‌ اشاره کرد و گفت «اونجاست، حواست باشه...» کاپشن آبی سرش را تکان داد و گفت «حواسم هست...». هیجان بازی‌شان من را هم درگیر کرده بود وپاک فراموشم شد که دیگر مچ دستم درد نمی‌کند و می‌توانم پرچم را دوباره تکان دهم.پرچم را بالا بردم، ولی تمام حواسم روی آن دو نفر متمرکز بود. مداح خواند «ای لشگر صاحب الزمان آماده‌ایم، آماده‌ایم...» و من نگاهم به دو کودکی بود که در وسط جنگ بودند و قصد نداشتند جز زمانی که پیروز شوند، دست از بازی بردارند.✍️روزنگار جنگ رمضان به روایت نرجس رستاخیز
08:11 - 10 اردیبهشت 1405

7 إعادة النشر8 التفاعل
49٫7k من المشاهدات