شهدا این طور هوای طرفدارانشان را دارند

خانوادهٔ شهید «ساداتی» که در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسیدند، «منظرالسادات زرآبادی» خیلی غبطه خورد به حالشان که خانوادگی شهید شدند. می‌گفت این استجابت دعای یک زن و یک مادر بوده در حق نسل و ذریه‌اش. همان دعایی که ۲۷ اسفند ماه در مجیدیهٔ تهران، عاقبت در حق خودش و خانواده‌اش مستجاب شد.
گروه زندگی: شامگاه ۲۷ اسفند وقتی رژیم‌های تروریست صهیونیستی و آمریکایی به تهران حمله کردند، منطقه‌ای کاملاً مسکونی را در مجیدیه هدف قرار دادند. جایی که دو خانواده در یک خانه به شهادت رسیدند.«منظرالسادات زرآبادی» خانم خانه، با همسر و سه فرزندش، میزبان خواهر همسرش و دو فرزند او بود. منظر خانم در حالی که پسر ارشدش در ایست بازرسی مشغول خدمت بود، دست سه فرزند خردسالش را گرفت و به در باغ بهشت رسید.او دانش‌آموختهٔ رشتهٔ حقوق دانشگاه امام صادق علیه‌السلام و حافظ قرآن بود.

طوبی لهم؛ اللهم ارزقنا...

خانوادهٔ شهید «ساداتی» که در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسیدند، دست به قلم شد. چه قدر غبطه خورد به حالشان که خانوادگی شهید شدند. نوشته بود «همان طور که رزق و روزی مادی بر عهدهٔ مرد خانه است؛ رزق و روزی معنوی خانواده را زن‌ها از آسمان نور و معنویت خوشه‌چینی می‌کنند و این معنی “حافظات للغیب” است.»معتقد بود این شهادت خانوادگی هم استجابت دعای یک زن و یک مادر بوده است؛ حالا دعای «فهیمه» خانم یا مادرش. چه فرقی می‌کند وقتی زنی برای نسل و ذریه‌اش عاقبت به‌خیری را طلب کرده و آن را نقد کرده است؟آخر دلنوشته‌اش هم چنین سرنوشتی را برای خودش آرزو کرده بود «ما هم می‌خواهیم از دامن پر وسعتشان به ما یاد بدهند این گونه دعا کردن را... عاقبت بخیری مگر غیر از شهادت است... آن هم اگر به دست شقی‌ترین و پست‌ترین افراد روی زمین باشد... طوبی لهم... اللهم ارزقنا...»

او یک مادر تمام‌وقت بود

سال ۸۳ رفت عمرهٔ دانشجویی. همان سال عقد کرد و سال بعد عروسی. با اولین حقوق دورهٔ متاهلی، در حالی که نه خانه داشتند نه ماشین، دو فیش حج تمتع خریدند.منظرسادات بین هم‌کلاسی‌هایش اولین نفری بود که ازدواج کرد. به همین مناسبت هم آنها را به خانه‌اش دعوت کرد؛ همان خانهٔ اجاره‌ای زیر هم‌کف. مثل همیشه با مهربانی و سادگی از آنها پذیرایی کرد.ترم آخر دورهٔ کارشناسی، باردار بود. با همان وضع امتحاناتش را داد و پایان‌نامه‌اش را نوشت. شهریور ۸۶ اولین فرزندش به دنیا آمد. مهمان ویژهٔ جشن فارغ‌التحصیلی‌اش، پسر دو ماهه‌اش بود. مشاور حقوقی قبول شد. اما به‌خاطر زندگی، کار و ادامهٔ تحصیل را کنار گذاشت.چند ماه پیش هم دوباره هم‌دوره‌ای‌هایش را دعوت کرد تا دیدارها تازه شود. حالا مادر ۴ فرزند بود و حافظ نیمی از قرآن.

«خاله‌منظر! بیشتر دقت کن»

منظرسادات خوابگاهی بود. آرام، بی‌صدا و به غایت مهربان. شاگرد اول نبود. اما درسش خوب بود. مرتب به خانواده و شهرش، قزوین سر می‌زد. آن سال بزرگترین خواهرزاده‌اش، کلاس اولی بود. برای خاله منظر نامه می‌نوشت و از او می‌خواست دیکته بنویسد. خاله منظر هم به دل فسقلی راه می‌آمد و در ورقهٔ دیکته‌اش بعضی از کلمات را غلط می‌نوشت. پسرک، غلط‌های خاله منظر را می‌گرفت، نمره می‌داد و زیر برگهٔ دیکته می‌نوشت «خاله! بیشتر دقت کن.»

شکرگذار و صبور، مثل منظرسادات

اهل قزوین بود و بعد از ازدواج، ساکن تهران. سالی که به طور ناگهانی همسرش به بندرعباس منتقل شد، با حسین کلاس اولی، علی ۳ ساله و فاطمهٔ سه‌ماهه، راهی شدند.دوری و شش سال زندگی در شهر غریب، با آب‌وهوای ویژه‌ای که به آن عادت نداشتند سخت بود. اما همیشه شکرگذار بود.هزینهٔ رفت و آمد هوایی زیاد، و مسیر زمینی خیلی طولانی بود. فقط سالی دو بار می‌توانستند به شهرشان، قزوین سر بزنند. اما شاکر بود و خوبی‌ها را می‌دید؛ مثلاً خانهٔ‌ ویلایی و حیاط‌دار و نزدیکی به دریا...
تصویری از محل زندگی شهید بعد از اصابت پرتابهٔ تروریست‌ها

میهمان‌نوازی‌اش حرف نداشت

در بندرعباس هم بی‌کار نماند. دوره‌های حفظ قرآن و کتابخوانی می‌گذاشت و کارهای جمعی می‌کرد. اگر دیگر تهران نبود که اول هر ماه به زیارت حرم حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام برود، آنجا می‌رفت حرم امامزاده سیدمظفر علیه‌السلام.نماز اول وقت و مسجد برایش اولویت بود. اما همیشه زیراندازی در ماشینش داشت که اگر موقع اذان در خیابان بود و مسجد پیدا نمی‌کرد، کنار خیابان، نمازش را بخواند.در خانه‌اش به روی همهٔ دوستانش باز بود. حتی وقتی یکی از دوستانش خواست برای تعطیلات عید برود بندرعباس، کلید خانه‌اش را به او داد که راحت باشند.

به بچه‌ها مسئولیت می‌داد تا بزرگ شوند

تربیت فرزندان برایش مهم بود. هر چقدر در علاقه به گل و گیاه، هم‌پای همسرش بود، علاقه‌ای به حیوانات نداشت؛ حتی پرنده.اما چون خانه ویلایی بود موافقت کرد که جوجهٔ مرغ و کبک نگه دارند. می‌گفت «این مسئولیت‌پذیری، بچه‌ها را بزرگ می‌کند.»همسرش سرشلوغ بود. برای همین خودش بار زندگی را به دوش می‌کشید. سعی می‌کرد همه چیز روی روال باشد. اما به خودش سخت نمی‌گرفت. در جهاد فرزندآوری هم پیش‌قدم شد و سال ۹۸، چهارمین فرزندش، زینب، به دنیا آمد.

کارهای خوب دیگران را تکرار می‌کرد

سال ۱۴۰۰ برگشتند تهران. خودش شد سرویس مدرسهٔ بچه‌ها. برای کلاس‌های فوق برنامهٔ بچه‌ها هم وقت می‌گذاشت.پاتوقش بهشت‌زهرا و گلزارهای شهدا بود؛ از امامزاده علی‌اکبر چیذر تا امامزاده پنج‌تن لویزان.دنبال مدرک نبود، اما هر دورهٔ خوبی را که می‌دید شرکت می‌کرد. از دوره‌های مطالعاتی تا دورهٔ طب‌اسلامی و این اواخر کلاس‌های تدبر در قرآن.در کار خیر پیش‌قدم بود. وقتی می‌شنید کسی کار خوبی انجام داده، اگر در توانش بود، انجامش می‌داد. شنیده بود بعضی هیئت‌ها جلسهٔ خطبه‌خوانی فدک و خطبهٔ غدیر، برگزار می‌کنند. او هم سال ۱۴۰۲ همین کار را کرد.

او بانی روضه‌های خانگی بود

دوست داشت به رسم مادربزرگ خدابیامرزش، روضهٔ ماهانه داشته باشد. اما تهران فامیلی نداشت و نگران بود جلسهٔ روضه خلوت بماند. بالاخره دلش را به دریا زد و نزدیک سالگرد پدرش (۸ اسفند ۱۴۰۰)، اولین جلسهٔ روضهٔ خانگی‌اش را برای شهادت امام کاظم علیه‌السلام برگزار کرد.هر جلسهٔ روضه را به نیابت یک شهید یا انسان شاخص برگزار می‌کرد و ثواب جلسه را به او هدیه می‌داد؛ از امام خمینی (ره) تا شهیدی که کوچه‌شان به نام او مزین بود و شهدای شاخص و غیرشاخص.حساب نمی‌کرد چقدر برای روضهٔ ماهانه خرج می‌کند. می‌گفت «رزق روضه می‌رسد.»

شاه‌کلیدش، توسل به شهدا بود

نیمهٔ دوم سال ۱۴۰۲، دوباره آتش اشتیاق دیدار خانهٔ خدا در وجودش شعله‌ور شد. با داشتن ۴ بچه که دیگر خردسال نبودند، خرید ماشین بزرگتر اولویت داشت. اما برای حج پیش‌قدم شد.پولی که قرار بود برسد، یک روز بعد پایان ثبت‌نام به حسابشان واریز شد. سازمان حج آب پاکی را ریخت روی دستش؛ «شما ذخیرهٔ هفت هزار هستید و حالا حالاها نوبتتان نمی‌شود.»دلش شکست. در مسیر وقتی به بزرگراه شهید زین‌الدین رسید، متوسل شد به او. همان روز عصر، مدیر کاروانی زنگ زد و خبر از دو جای خالی داد.نه فقط همین یک بار؛ هر جا گیر می‌کرد به یک شهید متوسل می‌شد. برای هر کاری؛ از خرید خانه و جور شدن پولش، تا تک‌تک مسائل تربیتی بچه‌ها. پسر بزرگش هم که دانشگاه شهید بهشتی قبول شد، رفت مزار شهید و سپردش دست او.خانه‌اش ساده بود. درگیر اسباب و اثاث نبود. قاب چهارقل، عکس امام راحل (ره) و امام شهید، حاج‌قاسم و سید حسن‌ نصرالله زینت دیوارهایشان بود.به خواندن زندگینامهٔ شهدا علاقه داشت و با لذت می‌خواندشان. این کتاب‌ها را امانت می‌گرفت، امانت می‌داد و بقیه را به مطالعه‌شان تشویق می‌کرد.در قسمت بیوگرافی حساب کاربری‌اش هم نوشته بود «خدایا، ما را طاقت مردن نیست. شهیدمان کن.»

منظرسادات به بهترین سفر عمرش می‌رود

سر شهادت حاج‌آقا رئیسی خیلی غصه خورد. چند روز بعد، برای راهی بهترین سفر عمرش شد؛ حج تمتع. کوچک‌ترها را سپرد به خانواده‌هایشان در قزوین.پسر بزرگش که حالا کلاس دوازدهم بود در خانه تنها ماند. سفارشش را به دوستانش کرد که سال‌ها بود رفت و آمد خانوادگی داشتند. حتی به ازدواج او هم فکر می‌کرد. می‌خواست نهایتاً ۲۲-۲۳ سالگی برایش خواستگاری برود.وقتش را در سفر به زیارت گذراند و دنبال خرید نرفت. وقتی برگشت، ولیمه گرفت و برای همهٔ دوستانش قوارهٔ چادر رنگی به عنوان هدیه خرید.ماشینشان را هم خریدند. در جواب پسر بزرگش که از این همه گشایش مالی تعجب کرده بود، با خنده گفت «رزق حج است، مادر. مال بعد حج برکت پیدا می‌کند.»

«به وظیفه‌ات عمل کن، پسرم!»

جنگ ۱۲ روزه که شروع شد، پسرکش که حالا از نوجوانی درآمده و پشت لبش سبز شده بود، اجازه خواست برود ایست بازرسی.مادر بود. حسین میوهٔ دلش بود. اما پا گذاشت روی احساسات مادرانه‌اش. پیش خودش گفت «اگر این راه درست است و ما بر حقیم، باید بگذارم برود.» فقط سپرده بود هر وقت می‌تواند از سلامتی‌اش خبر بدهد.چهارشنبه شب ۲۷ اسفند ماه ۱۴۰۴، حسین برای افطار آمد خانه. بعد دوباره رفت سر گشت و بازرسی. ساعت ۱۱ شب، وقتی رژیم منحوس صهیونیستی و آمریکای جنایتکار به مجیدیه تهران حمله کردند، سقف خانه فرو ریخت. «منظر السادات زرآبادی» همراه همسرش، سه فرزندش، خواهر همسرش و دو فرزند بیست روزه و هفت سالهٔ او، آسمانی شدند.

او فقط به وظیفه‌اش فکر می‌کرد

آنقدر هوای همه را داشت، به همه می‌رسید و کار همه را راه می‌انداخت که بعد شهادتش همهٔ دوستانش او را صمیمی‌ترین دوست خود می‌دانند و فکر می‌کنند خودشان صمیمی‌ترین دوست منظرسادات هستند.دوستانش خیال می‌کردند منظرسادات حالا حالاها کار دارد. دختر کوچکش، تازه کلاس اولی بود. فکر می‌کردند تا او را به جایی برساند، اقلاً دوازده‌سالی طول می‌کشد. ولی حواسشان نبود به ثمر رساندن فقط در دنیا نیست. پسر بزرگش را دانشجو کرد. دل‌نگرانش بود. اما مستقل بزرگش کرد. وقتی آمدند تهران، پسرش با مترو و اتوبوس، به مدرسه می‌رفت. ۴۰ روزی هم که با همسرش حج بود، پسر بزرگش، تنها زندگی کردن را تجربه کرد. علی، فاطمه و زینبش را هم برد.همین‌قدر راحت کارهای دنیایش را تمام کرد و کار ناتمامی باقی نگذاشت. او فقط به وظیفهٔ خودش فکر می‌کرد.به شهید «معصومه کرباسی»، اول زن شهید ایرانی راه قدس، بسیار غبطه می‌خورد. خودش هم شد شهید قدس؛ و اولین شهید پردیس خواهران دانشگاه امام صادق علیه‌السلام.طوبی لهم... اللهم ارزقنا...#حمله_جوادیه_تهران#حمله_مناطق_مسکونی#کمک_آمریکا_رسید#شهادت_شهروندان_ایرانی#منظر_سادات_زرآبادیمطالب مشابه را از صفحهٔ زندگی خبرگزاری فارس دنبال کنید.
13:15 - 3 فروردین 1405
زندگی
خانواده
زنان



1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌زینب نادعلی‌
@z_nadali3 فروردین 1405
در پاسخ به
چه روایتی خانم فرقانی ممنون از شما و خوشا بسعادت این خانواده ❤️‍🩹