دل قوی میداریم
داغ دخترکان و پسرکان مینابی هنوز پارههای جگرمان را میسوزاند که صدای گرم پدرانهاش در دلمان میگوید «اِنَّ مَعِیَ رَبّی سَیَهدین» میگوید «ما پیروزیم، ما قدرتمندیم، ما میتوانیم پیش برویم، ما میتوانیم پرچم اسلام را نگه داریم. خدا این توان را به این ملت داده است...»
گروه زندگی: از همان لحظات اول که متوجه شدیم انفجار حوالی پاستور، حملهٔ موشکی بوده، مدام به خودمان و اطرافیانمان دلداری میدادیم که «آقا اونجا نبودن...»جنگ که چیز جدیدی نبود. ما دههشصتیها در عمرمان انواع و اقسام جنگها را دیدیم و تاب آوردیم. از جنگ اقتصادی و تحریم تا جنگ نرم و جنگ سخت تمامعیار. دشمنت که شقیترین و پستفطرتترین موجودات دنیا باشد، اینها هم عجیب نیست. فقط منتظر یک پیام کوتاه از آقا و رهبرمان بودیم...کمکم حرفهایی در فضای مجازی پخش میشد. کمی بعد صدای هلهله و سوت و کف مختصری از خیابان آمد. عدهای داشتند کفتارصفت خوشحالی میکردند.اما آخر شب، رویترز و باقیشان منکر شدند و تکذیب کردند. تحلیلگران داخلی گفتند جنگ روانی است. دور از ذهن نبود. جایی که دشمن از حمله به دبستان دخترانه ابایی نداشت، چرا باید بیخیال جنگ روانی میشد؟پای سفرهٔ سحری بودیم که خبر کوتاهی از رسانههای رسمی منتشر شد «علی زمان، حسینوار شهید شد.»...
اگر داغ دل بود ما دیدهایم...
باورمان نمیشود... ولی خبرها یکی پس از دیگری در تأیید هم میآید. تلویزیون نوار مشکی اخیراً پرتکرارش را به گوشهٔ صفحه برگردانده. خودمانیم؛ چقدر داغ روی داغ تلنبار کردیم این شش سال... «ما را به سختجانی خود این گمان نبود...»ماندهام مادر را آرام کنم یا به بچهها سر بزنم که از صدای گریهٔ ما وحشتزده از خواب نپریده باشند. هر چه باشد آقای ما این همه سال خون دل خورد که کودکانمان آرام بخوابند و در امنیت...
خیالتان تخت آقا جان؛ دل قوی میداریم
نماز صبح را که به جماعت میخوانیم هر کدام گوشهای مینشینیم به عزاداری. عادت نداریم اتفاق مهمی در ایرانمان بیفتد و «آقا» پیامی نفرستند برای گرم و قوی کردن دلمان که «دل قوی دار»...داغ دخترکان و پسرکان مینابی هنوز پارههای جگرمان را میسوزاند که صدای گرم پدرانهاش در دلمان میگوید «اِنَّ مَعِیَ رَبّی سَیَهدین». میگوید «ما پیروزیم، ما قدرتمندیم، ما میتوانیم پیش برویم، ما میتوانیم پرچم اسلام را نگه داریم. خدا این توان را به این ملت داده است...»
بندگان بعل، خون پاکت را ریختند...
۸ صبح است. بزرگترهای خانه کودکان را میگذارند پیش من و دستهجمعی میروند فلکهٔ دوم فردیس؛ همانجایی که مسجد دوستداشتنی و خاطرهانگیزش را اغتشاشگرانِ ۱۸ دی به آتش کشیدند.تجمعی است برای عزاداری و درخواست از نیروهای مسلح برای انتقام این جنایت.دلم را با آنها راهی میکنم و میمانم خانه، پیش بچهها. ساعتی بعد، بچهها یکییکی بیدار میشوند. تلویزیون را از شبکهٔ خبر میبرند به شبکهٔ پویا. نوار مشکی گوشهاش را میبینند؛ اما متوجه نمیشوند ماجرا از چه قرار است. دستکم در ساعتی که بچهها به تماشا نشستهاند، کسی به آن خبر بزرگ و نبأ عظیم اشاره نمیکند.تلویزیون از پخش نماهنگها و سرودهایی که کودکان برای حضرت آقا ساخته و خواندهاند کم نمیگذارد؛ «پسراتو ببین، با دعای خیر تو تا انتها میریم؛ پسراتو ببین، با تو قدس رو از مسیر کربلا میریم...» اینها را میبینیم و جگرم میسوزد.دخترکان را میبینم که در جشن فرشتهها پشت سر آقایشان نماز میخوانند و از فطرت پاکشان، اشک شوق میجوشد از دیدن یک نفس زکیه، از دیدن علی زمان؛ «اینجا ایرانه، اینجا مردمش نمیبازن؛ اینجا ایرانه، تو سپاه حضرت مهدی؛ مادرا دخترا هم همه سربازن...»چه کرامتی، چه محبتی، چه نگاه پدرانهای... کجای دنیایی که جزیرهٔ اپستین را به خود دیده میتوان سراغ گرفت چنین رهبر و مولایی را؟حالا قرار است دخترکان شهید مینابی تصویر همان جشن فرشتهها را دوباره با رهبرشان بسازند؛ این بار در بهشت...
دعا کن صاحبمان ظهور کند
بچهها از هقهق گریهای که در سرکوب کردنش ناتوان بودهام شستشان خبردار میشود که اتفاق تلخی افتاده. با احتیاط و آرام میآیند نزدیکم. قبل از اینکه چیزی بپرسند میگویم «بچهها... میدونید چرا نوار مشکی زدن گوشهٔ صفحه؟ آقای خامنهای شهید شدن...»سنشان کم است. اما ناباورانه نگاهم میکنند. برادرزادهام میپرسد «کی شهیدشون کرده؟» میگویم «آمریکا و اسرائیل. خدا لعنتشون کنه.».اشک از چشم دخترک راه میافتد. بچهها را زیر بال و پر میگیرم و میگویم «دعا کنید امام زمان (عج) زودتر بیان. اون وقت هم آقای خامنهای برمیگردن، هم حاجقاسم، هم سردار حاجیزاده، هم بابای من...»
ما مظلومیم، اما مقتدر...
عدهای از توییتریها و اینستاگرامیها که تا دیشب به ظاهر داغدار کشتهشدگان ۱۸ دی بودند، از دیشب ساز شادی کوک کردهاند و امروز بدمستیشان به اوج رسیده. دستهای کفتار که دور پیکر شیری افتادهازپا، هلهله میکنند...حالم به هم میخورد. گوشی را کنار میاندازم و به اشکهایم راه میدهم تا دلم را سبک کنند.بزرگترهایی که به تجمع رفتهاند برمیگردند. میپرسم «فردیس چه خبر بود؟» مادر میگوید «خیلی شلوغ بود. مردم میگفتن دیشب بهاییها ریخته بودن تو خیابون و میرقصیدن.»صدای زنگ در بلند میشود. برادر بزرگم آمده تا به همدیگر دلداری بدهیم. در را که برایش باز میکنم، خودم را میاندازم در آغوشش و با هم گریه میکنیم. بعد از شهادت بابا، اولین بار است که اشکش را میبینم...چند لحظه بعد در آسمان، هیبت یادگارهای طهرانیمقدم و حاجیزاده را میبینیم که به سمت انتقام میروند. به سمت اهداف مشروع در رژیمهای نامشروع!صدای آقا در گوشم میپیچد «ما مظلومیم، اما قوی هستیم؛ مثل مولایمان امیرالمومنین (ع)»... #شهادت_رهبر_انقلاب#ترور_سران_نظام#جنگ_ایران_آمریکا#حمله_اسرائیل_تهران#جنگ_آخرالزمانی_ایران#علائم_ظهور_مهدیمطالب مشابه را از صفحهٔ زندگی خبرگزاری فارس دنبال کنید. 18:31 - 1 مارس 2026