دعوایی که نشد...

توی صف بودم. صف فشرده بود. قدم که برداشتم زانوم خالی کرد و نیم قدم عقب رفتم. پشت سریم که به هوای حرکت صف نزدیک شده بود، پاش زیر پام گیر کرد.احساس کردم که شنیدم معذرت خواست. منم دیگه برنگشتم بگم فاصله استاندارد رو نگه دار. ادامه دادم و عبور کردم. چند قدم جلوتر ...
احساس کردم صدایی با کلمات محترمانه اما لحن متکبرانه صدام می‌کنه.آقای محترم... آقای محترم...اول اهمیت ندادم. چند بار تکرار شد. گفتم نکنه با من باشه؟!. برگشتم. دیدم یه جوون خوش‌تیپه. سعی می‌کنه خودش رو به من برسونه.همینطور که نزدیک می‌شد گفت: خوب بود پام رو لگد کردی برمی‌گشتی یه معذرت می‌خواستی!.لحنش غافلگیرم کرد. خنده‌ی پشت لبم رو قایم کردم و قیافه جدی گرفتم.خیال کرد واقعا عصبی هستم و طلبکار. همین بیشتر ناراحتش کرد.گفتم: من پای شما رو له نکردم شما زیر پای من چکار می‌کردی؟!اینو گفتم که بخندیم؛ اما...او نمی‌دونست من چقدر تصویری فکر می‌کنم و حرف می‌زنم و همین باعث می‌شد کلماتی که به زبون میاوردم برای من بار طنز داشته باشه. خوب حق داشت نمی‌شناخت مرا.گفت: من زیر پات بودم؟! تو دنده عقب اومدی!و این گفتگو داشت واقعا من رو به لحظه انفجار خنده می‌رسوند. ولی خودم رو نگه می‌داشتم.چیزی نگفتم. معذرت هم نخواستم. کلاهم رو نصف صورتم سایه انداخته بود. آدم خوبه که گاهی خودش رو تو آینه نگاه کنه تا ببینه مردم چی می‌بینند تو ریخت و قیافه‌ش. نمی‌تونست دقیق تشخیص بده که چجور آدمی هستم. داشت با احتیاط تندی می‌کرد. نمی‌خواست دعوا بشه. فقط می‌خواست اون احساس نادیده گرفته شدنش رو جبران کنه. حق داشت. احساس حقارت بهش دست داده بود. داشت به خودش احترام می‌گذاشت و حق شخصیت له شدش رو برآورده می‌کرد. خودش رو موظف می‌دونست از عزت نفسش دفاع کنه. احترام می‌خواست. درد پاش نبود که او رو به این چالش کشونده بود. درد دلش بود.من درکش می‌کنم. حواسش به این نبود که وارد دایره شخصی حریم من شده بود. مثل خیلی‌هامون آموزش کافی ندیده بود. وقتی جمع‌بندی محاسبات به اینجا رسید که بیشتر از این تندش نکنه کمی فاصله گرفت.
چند تا لیچار بارم کرد و دورتر شد. هنوز دو سه متر بیشتر دور نشده بود که گفتم: هم بد دهنی، هم بد رفتاری، هم بد نگاه.آخه این دیگه چی بود من گفتم؟! از کجا پیداش کردم؟! این چه وضع بد و بیراه گفتنه آدم حسابی؟!!!!!این رو شیطون یادم داد تا در جواب «اولا درست نگاه کن» بهش بگم. من بیشتر از این حاضر جواب نیستم.یعنی یکی هر چقدر فحش بده من جوابش رو نیم ساعت بعد تو دلم آماده می‌کنم. معمولا طرف دیگه نیست که دلم رو سبک کنم و همین جور میشه که خیلی از دعواها نمی‌شه. آتیشش نمی‌گیره.البته من از فحش شنیدن به طور شخصی عصبانی نمی‌شم. یعنی بیشتر از اینکه برام مهم باشه چرا به من فحش داد، برام مهمه که چرا فحش داد. چرا حرمت رابطه انسانی بینمون رو‌ نگه نداشت. چرا بی‌ادبی کرد و قاعده زیست جمعی رو شکست.شاید خیال کنید قصه می‌بافم ولی واقعا همینطوره...همینقدر خشک و منطقی. لذا خیلی وقت‌ها که حاشیه عمومی نداشته باشه، از رفتار اینطوری افراد خنده‌م می‌گیره.کمی از هم فاصله گرفتیم. من فارغ شدم از اون صحنه اما یک دفعه ذهنم داغ شد.خاطره تلخش از من، چیزی نبود که بتونم راحت از کنارش بگذرم. صدای خنده شیطون رو‌ می‌شنیدم.داشت خیلی مهربون و منطقی باهام صحبت می‌کرد تا بی‌خیالش بشم.توی کیفم چند تا شکلات داشتم.یادم اومد که تو حدیثا شنیدم مثل بچه بعد از دعوا زود آشتی کنید.شیطون توی ذهنم بود. می‌دونست به چی فکر می‌کنم. هی دلیل و بهونه می‌آورد که لازم نیست. اون پرروگری کرد. بی‌ادب بود. دیگه گذشته. اون باید عذر بخواد. تو بزرگ‌تری. تقصیر اون بود که فاصله رو رعایت نکرد. خودت رو کوچیک نکن. بگذار ادب بشه. جواب تکبر رو با تکبر می‌دن. تو که کاری نکردی و هی می‌گفت و می‌گفت و می‌گفت....
به خودم گفتم سعید انجامش بده. به سختیش فکر نکن. خیال کن بچه‌ای...شیطون می‌گفت: اگه قبول نکرد چی. اگه بدتر کرد چی. اگر دو تا دیگه بارت کرد چی.... شیطون خیلی حاضر جوابه لعنتی. اگر من اندازه اون بداهه بلد بودم ذهنم رو پای چیزی که فکر می‌کنم درسته جمع کنم خیلی از اینی که هست جلوتر بودم.تصمیم رو گرفتم. کلاهم رو برداشتم. کتم رو درآوردم تا گشاده‌تر و روادارتر و کوچولوتر و بی‌دفاع‌تر به نظر برسم.نفس آدما این چیزا رو خوب می‌فهمه. نشانه‌شناسی ذهن خوبه. لباس رو، تیپ رو می‌فهمه. ادا و رفتار رو بو میکشه. وقتی ببینه طرف کتش رو زمین گذاشته، کلاهش رو برداشته، انگار از روی اسب پیاده شده.دست ما نیست. ظاهر ما با مردم حرف می‌زنه.دوباره نزدیکش شدم. ازم دور نبود. رسیدم بهش و ازش عذر خواستم. خیلی بد اخم بود.گفتم ببخشید غافلگیر شدم. کمی مکث کرد. نمی‌دونست چیکار کنه.مشتم جلوش باز شد. پر شکلات بود. اینجور وقتا دست لرزان خیلی بازی رو خراب می‌کنه. سر خود می‌چمه و تمرکزم رو می‌گیره. نمی‌دونست که نمی‌تونم زیاد دستم رو دراز کنم. ممکن بود شکلاتا از دستم بیافتن.گفتم بردار. برنمی‌داشت. گفت همین که معذرت خواستی کافیه. بخشیدمت. گفتم باید برداری.دیدم برنمی‌داره. خوشمزه‌ترین شکلات بین اونها رو که پوست طلایی داشت و‌ مزه پرتقالی سوا کردم. گفتم این رو بگیر و بخور.یکی هم کنارش بود. دید که پیش اون دارم ازش معذرت می‌خوام و ول کن نیستم. ناز کم کرد و بالاخره گرفت.به بغل دستیش تعارف کردم اونم برنمی‌داشت. انگار می‌خواست بگه ما که دعوا نکردیم چرا بردارم.ولی می‌ترسیدم دلش بخواد. خلاصه برداشت.یه دفعه اون جوون بد اخم دستش رو دراز کرد که شما هم ببخشید. عصبانی شدم.باهاش گرم دست دادم. گفتم مهم نیست.تموم شد.
ضجه‌های شیطون فضا رو‌ پر کرده بود. خنده‌های من آزاد شد. دیگه خیالم راحت شد که به نفع شیطون با یک انسان دشمنی نکردم و اجازه ندادم، شیطون کاسب این ماجرا باشه.فقط به خاطر شیطون این کار رو کردم. لهش کردم زیر پام و رفتم رابطه‌م رو با یک انسان که نمی‌شناختمش و احتمالا قرار نبود دیگه ببینمش اصلاح کردم.می‌خوام بگم ما آدما یه خدای مشترک داریم و یه دشمن مشترک. مشترکات خیلی مهم هستند. هر چه بیشتر، زندگی اجتماعی جاافتاده‌تر و قوی‌تر.شاید گاهی نتونی به خاطر خدای مشترک از بدی دیگری بگذری. به خاطر دشمن مشترک اما خیلی کارها میشه کرد. ما می‌تونیم به خاطر اینکه شیطون شاد نشه، خیلی از قاعده‌های خشک و منجمد رو بشکنیم و راهی باز کنیم.می‌تونیم به خاطر دشمنی با شیطون دوست خیلی‌ها بشیم. با خیلی‌ها می‌تونیم متحد بشیم و به خیلی‌ها خدمت کنیم. فقط به خاطر اینکه شیطون بدش بیاد.عیب نداره؛ اگر بلد نیستی به خاطر اینکه خدا خوشش بیاد کسی رو ببخشی، به خاطر اینکه شیطون خوشش نیاد این کار رو بکن. بزن زیر میز شیطون و بازیش رو خراب کن. حرصش رو در بیار.هر روز دو سه بار که زیر پات لهش کنی، حساب کار دستش میاد که کت تن کیه.ما آدما بابد پشت هم باشیم علیه شیطون. اون وقت خیلی اتفاقای خوب می‌افته که به نظر محال میاد.من قبلا در مورد «سعه صدر اجتماعی» حرف زدم. یکی از راه‌های تقویت سعه صدر اجتماعی همین دشمن مشترکی هست که همه ما داریم. یعنی شیطون. من به این دشمنی به چشم فرصت نگاه می‌کنم و خیلی از وقت‌ها به خاطرش کارهایی رو انجام می‌دم که مخم به طور طبیعی و ایجابی نمی‌فهمتش.قبلش داغ بودم. الآن خنکم. آخه آتیشی که شیطون تو دلم انداخته بود رو انداختم تو دامنش. بگذار بسوزه لعنتی که صبح تا شب بین ما دشمنی میندازه.
09:35 - 17 دی 1403

1 إعادة النشر7 التفاعل
69٫8k من المشاهدات


3 الإجابة

@user17069562129518 دی 1403
تعليقًا على
باسلام وعرض ادب و ارادتخیلی شیوا و روان و تاثیرگزارممنون و سپاس از نگاه زیبای شما🙏🙏

‌کورش عروج‌ صورة الملف الشخصي
@Koorosh_Orooj19 دی 1403
تعليقًا على
سلام و احسنت بزرگواردست شما درد نکنه. براستیکه آموزنده و مفید و ارزشمند است این مطلب شما.من الله التوفیقخداست که در راه حق یاور و یار ماستیا امیرالمومنین صلوات الله علیه مدد