بازنمايي رسانه‌اي

خبرگزاري فارس: "بازنمايي" يكي از مفاهيم بنيادي در مطالعات رسانه اي است. كلمه اي كه معاني احتمالي متفاوتي را به همراه دارد. بازنمايي راه و روشي است كه از آن طريق، رسانه ها حوادث و واقعيت ها را نشان مي دهند.
"بازنمايي" يكي از مفاهيم بنيادي در مطالعات رسانه اي است. كلمه اي كه معاني احتمالي متفاوتي را به همراه دارد. بازنمايي راه و روشي است كه از آن طريق، رسانه ها حوادث و واقعيت ها را نشان مي دهند. از نظر«ريچارد داير» (Richard dayer) مفهوم بازنمايي در رسانه ها عبارت است از: "ساختي كه رسانه هاي جمعي از جنبه هاي مختلف واقعيت مثل افراد، مكان ها، اشياء، اشخاص، هويت هاي فرهنگي و ديگر مفاهيم مجرد ايجاد مي كنند. تجلي بازنمايي ها ممكن است به صورت گفتاري، نوشتاري يا تصاوير متحرك باشد". هرچند بازنمايي در نگاه واقع گرايانه (رئاليستي) متشكل از تصاوير يا صداي حوادث است، ولي عمل بازنمايي، به شكل كامل و مطلق، جهان را نمايش نمي دهد. محتواي هاي رسانه اي همواره داراي ساختار هستند و هرگز پنجره اي شفاف و روشن نيستند. بازنمايي از ساختار واژه و لغت فراتر مي رود و اين سؤال را پيش مي كشد كه چگونه گروه ها (و هر چيز ممكني كه در رسانه وجود خارجي پيدا مي كند) به وسيله محصولات رسانه اي بازنمايي شده است؟ اين مساله به چگونگي رسانه ها و ژانرهاي مختلف مربوط مي شود و در عين حال معاني يا اثرات ضمني سياسي وسيعي را با خود به همراه دارد. بازنمايي نوعي عمل دلالت‌گر است كه منعكس كننده واقعيت بيروني است؛ در واقع، بازنمايي نوعي تصوير دستكاري شده از واقعيت بيروني است. همه امور جهان، كپي واقعيت هستند و در اين ميان هنر، كپي از كپي واقعيت است؛ هنر، بازنمايي از بازنمايي است.
زبان، ابزار بازنمايي واقعيت است، تجلي هاي زباني به صورت صدا، تصوير و... است كه واقعيت را منعكس مي كند. در اين ميان، رسانه‌ها زبان ارائه بازنمايي از واقعيت را دارد و از خصيصه چند زباني برخوردار است. مثلا رسانه سينما، دربر گيرنده تصوير و صدا است. در حال كلي، بازنمايي مشتمل بر چهار عنصر است: 1. زاويه خاص دوربين 2. برجسته سازي 3. بهره گيري از واقعيت 4. استفاده از فرصت هاي خاص. ذكر اين نكته اهميت دارد كه بازنمايي به سادگي به موفقيت منتهي نمي شود و متضمن فرايندي بسيار پيچيده و پويا است. نظريه هاي بازنمايي : نظريه اول در بازنمايي، نظريه انعكاسي است. اين نظريه بر اين باور است كه دوربين در حال نشان دادن واقعيت است. قدرت فهم واقعيت وجود دارد و چيز مابه‌ازا در جهان خارج وجود ندارد. يعني دوربين واقعيت را منعكس مي كند. نظريه دوم با عنوان نظريه ارادي مطرح است. بر عكس نظريه انعكاسي، اين نطريه مي گويد هيچ عمل انعكاسي از جهان بيروني وجود ندارد و آنجه دوربين نشان مي دهد اراده و نيت پنهاني است كه پشت تصاوير وجود دارد. دوربين واقعيت را منعكس نمي كند بلكه نمايشي از واقعيت است.
بازنمايي به ما ياد آوري مي كند كه سياستِ نمايش دهنده رسانه‌ها تعيين مي كند كه تصاوير و شيوه هاي تصوير كردن گروه هاي خاص چگونه به انجام برسد. بنابرين عمل بازنمايي مي تواند بر چگونگي شكل‌گيري تجارب گروه ها در جهان و چگونگي فهميده شدن آنها يا وضع قانون توسط ديگران (براي اين گروهها) تاثيرات ملموس و واقعي داشته باشد. اين امر تا حدي به اهميت رسانه هاي جمعي در داشتن قدرت بازنمايي بر مي‌گردد، چرا كه از اين طريق بعضي از تصاوير و فرض‌ها و گمان‌ها را بيشتر باز مي‌نماياند و برخي از تصاوير و فرض ها و گمان ها را به غياب مي راند كه نمي شود با آنها تعاملي برقرار كرد. در اين ميان، كليشه سازي (Stereotyping) موضوعي كليدي است. بر اين اساس سوالات زير به مسئله هاي بنيادين نظريه هاي بازنمايي تبديل مي شود: • آيا رسانه ها به وسيله تصاوير و ادراكاتي كه توزيع مي كنند به كليه مخاطبين چنين مي نمايانند كه x يا y ويژگي مشخصه آن گروه است؟ • آيا مي توان شيوه هاي بازنمايي را منفي خواند؟ (اگر اين مساله يعني منفي بودن، واقعيت داشته باشد مي توان آن را بهترين نحو تصوير سازي منفي تلقي كرد ؟) بازنمايي و جنسيت
يكي از غني ترين حوزه هاي بحث اًشكال بازنمايي رسانه ها به هويت هاي جنسي مربوط مي شود. هرچند بين واژه هايي كه ما مورد استفاده قرار مي دهيم، تفاوت هاي گيج كننده اي وجود دارد، ما تفاوت قابل توجهي بين جنس (sex) و جنسيت (Gender) وجود دارد. در اين متن Sex با Sexuality ( به معني جهت گيري جنسي مردم، تجليات و فعاليت هاي جنسي) يكسان در نظر گرفته نمي شود. جنس كه ما در اين متن استفاده كرديم براي تقسيم بندي افراد به مذكر و مونث بكار مي رود كه به خصوصيات فيزيكي آنها مثل ارگان هاي جنسي و تركيبات هرموني و... بستگي دارد . تفاوت هاي جنسيتي از طريق فرهنگ شناخته مي شوند. اين تفاوت ها بر بنيان زيست شناختي نهادينه مي شوند و نظام بزرگي از تمايزات نيز به واسطه تفاوت هاي جنسيتي ساخته مي شود. با وجود اين، براي مثال جنس شما تعيين خواهد كرد كه آيا شما مي توانيد بچه بياوريد يا نه؟ مباحث مبتني بر جنسيت بر اينكه زنان بچه به دنيا بياورند اصرار دارند. بنابراين همان زنان بايد در خانه بمانند و بچه را بزرگ كنند. اين مساله يك امر طبيعي است و نظام اجتماعي قانونمند, نظم تحميلي، قانون حفاظت از كودكان و... بر اين امر تاكيد مي كنند.
برخي از اين مفروضات مرتبط با اين مسايل از طريق جريان رسانه اي منتشر مي شوند و مواضع فمينيستي, خواهان به چالش كشيدن اين جريانات هستند و رويكرد هايي را عرضه داشته اند كه كليدي براي بحث بازنمايي گروه هاي اجتماعي است. تحليل محتوا نقطه شروع با ارزش و ابزاري مفيد است چون مي تواند توالي ها (تكرار) را نشان دهد و فرض گرفته مي شود كه بين توالي (تكرار) با يك موضوع خاص رابطه وجود دارد (به عنوان مثال زن در آشپزخانه، كه متناوباً اين تصوير از زن در رسانه نمايش داده مي شود)، و در متن رسانه اي و مقاصد توليد كنندگان و همچنين پاسخ هاي مخاطبان آن ظاهر مي شود. چنين مطالعاتي در باره نقش هاي جنسيتي در مجلات و رسانه ها نشان داده اند كه زنان هنوز مطابق با فرهنگ سابقه دار و طولاني مدت مبتني بر تصاوير قالبي بازنمايي مي شوند. گيل دير(Gill Dyer) در 1981 با انجام تحقيقي, نشان مي دهد كه مجلات و رسانه ها گرايش دارند زنان را خانه دار، مادر و كسي كه كارهاي مربوط به خانه را انجام مي دهد، بازنمايي كنند، در حالي كه مردان اغلب در موقعيت هاي قدرت و سلطه بر زنان بازنمايي مي شوند. استفاده از صداي مردانه روي متن (صدايي كه متني را روي تصوير بيان مي كند، مردانه است)، به طور نسبي موقعيتي قدرتمند در صداگذاري تلقي شده مردها را به عنوان دانشمندان يا حداقل به عنوان افراد اگاه درباره محصولات استفاده شده نشان مي دهد و اين در حالي است كه زنان اغلب مصرف كننده هستند و مثال اعلاي همه اينها، تبليغات تجاري هستند .
در سال 1978، در انگلستان 13% شخصيت هاي اصلي تبليغات، زنان بودند. 10 سال بعد در 1990، گي كامبريج (Guy Cumberbatch) دريافت كه مردها دو برابر بيشتر از زنان در تبليغات وجود دارند. صداي مردانه روي تصاوير هنوز مسلط بود، حتي در مورد محصولات زنانه نيز باز صداي مردانه روي تصاوير بود. زنان در تبليغات معمولا جوان تر و به طور مرسوم جذابتر از مردان نشان داده مي شدند. دو برابر بيشتر اين احتمال وجود داشت كه مردان در مشاغل دستمزد بگير نشان داده شوند. 66% شاغلين با جنسيت مردانه بازنمايي مي شدند و اين درصد براي زنان برابر با 3/1 درصد بود.اين اسناد تكان دهنده است و نياز به تفكر عميق تري دارد. اما به روش هاي تحليل محتوا و گسترش اشكال ساده تر افكار قالبي و رويكرد هاي بازنمايي اعتراضات زيادي شده است. در مورد جنسيت و بازنمايي ما بايد توجه كنيم كه : • فرض بر اين است كه آنچه نشان داده شده است، تصويرگر واقع گرايانه تري از زنان است چرا كه گفته مي شود رسانه هاي جمعي بازتابي از جامعه هستند و اين بازتاب ها همواره بايد درست باشد. • عدم توجه نسبي به ساختار هاي عميق سياسي و اقتصادي قدرت تا اندازه اي اين ادعا را قابل توجيه مي كند كه زنان را بيشتر از مردان به عنوان فعالان محيط خانه نشان دهيم. • فرضيات غير منطقي يا پيش داوري هاي نادرست را بايد مسؤل چنين افكار قالبي دانست. • فرض بر اين است كه رسانه ها قدرت زيادي براي آموزش مردم و نقش مهمي در رفتار ها،
نقش ها و عقايد آنها دارند و از طريق آموزش، مردم را به نقش ها وارد مي كنند و آنان را جامعه پذير مي كنند. ولي مردم هميشه از اين طريق (با موفقيت) جامعه پذير نمي شوند. بازنمايي و واقعيت اين رويكردها (رابطه ميان واقعيت و بازنمايي) نشان مي دهد كه اشكال مختلف رسانه ها، مسؤليت دارند كه واقع گرا باشند يا توليد كننده تصاوير مثبت از گروههاي محروم باشند. اما متون رسانه اي به اشكال و ژانر هايي تعلق دارند كه رابطه مستقيمي با مابقي جهان واقعي ندارند. در جهان رسانه اي ما با »هست ها» سر و كار نداريم. بنابراين تمام محتواهاي رسانه اي نوعي بازنمايي از يك سري «بود هاي» واقعي هستند. واقعيت هاي بيروني، چيزهايي هستند كه بدون تجليات قابل دبدن نيست و رسانه هاي جمعي اين تجليات را نشان مي دهند. به عبارت ديگر نمودها را بازنمود مي كنند (بودن يك مفهوم دروني است و ما «هستي» چيزي را نمي بينيم بلكه تجليات يك چيز را مي بينيم، ما هميشه بازتاب ها و انعكاس ها را مي بينيم). براي گفتن اينكه يك متن رسانه اي بازنمايي از جهان خارج نيست، ممكن است نكاتي كه در ادامه آورده شده است ناديده گرفته شده باشد: • اين يك بازنمايي است به عبارت ديگر كلمه: يك ساختاري با قواعد صوري و جذابيت هايش كه با يك ماده خاصي كار مي كند ، خواه تصاوير سلولوئيدي باشد يا آهنگ كلماتي كه ريتم بم گيتار را ايجاد مي كند.
• تصاوير آن ممكن است به يك ژانر (مثل كمدي ديوانه وار يا ژانر وحشت) تعلق داشته باشد كه به روش هايي مثل اخبار درك نمي شوند. ميزان شناخت مخاطبان از اين قواعد به وضوح در اينجا مهم مي شود. • باور به «انعكاس» هميشه براي اشكال فرهنگي، مساله ساز است. اين باور نقش بسيار مستقيم و آيينه اي براي اشكال تخيلي و جذاب مانند ژانر ترسناك يا علمي تخيلي اعلام مي كند. نظريه انعكاس بر اين باور است كه چيز نسبتاً ساده اي به اسم واقعيت وجود دارد كه بايد به شيوه يك به يك و مخدوش نشده بازتابانده شود. كمدي در اينجا نكات جالبي را عرضه مي كند. وقتي لس داوسن (Les Dawson) مي گويد: "من ميدانم كه مادرزن اينجا بوده چون باعث شده كه وقتي آنها (موش ها) بشنوند كه او دارد مي آيد، شروع كنند به پرتاب كردن خودشان به داخل تله ها". در اينجا چند نكته جالب توجه وجود دارد : نحوه عرضه، صدا و زمان، غافلگيري كلامي، اغراق خنده دار و ظرافت مقتصدانه يك جوك خوب. ظرافت مقتصدانه قابليت تشخيص سريع افكار قالبي را دارد. افكار قالبي (در اينجا مادرزن) مي تواند براي خوشايند اجتماع و احساس ما بودن بدون آنها گفته شود. سؤال هايي كه در مورد چنين جوكي لازم است پرسيده شود عبارتند از: • در اين جوك نقطه نظرات چه كسي گفته مي شود؟ نقطه نظر چه كسي در آن لحاظ نشده است ؟ و آنهاي خارج از اين اجتماع راحت چه كساني هستند؟ راوي اين جوك كيست ؟
• موقعيت مخاطب چگونه است ؟ مخاطب كجا قرار دارد؟ نه فقط خود جوك، بلكه متني كه جوك در آن گفته شده است نيز مهم است: در كلوپ هاي مردانه، در نمايش تلويزيوني يا در مستندات راديويي اين جوك گفته شده است؟ • آن گروهي كه در پايان، جوك به آنها مي رسد در بقيه آن بازنمايي چگونه رفتار مي كنند؟ آيا اين امر ممكن است چگونگي تجربه جوك را تغيير دهد؟ براي شفاف تر كردن نكته آخر بايد متذكر شد كه ما ممكن است احساس خوبي از خنديدن داشته باشيم. چراكه افكار قالبي «مادرزن» هدف غيرمتداولي است. تغييراتي كه در ساختار خانواده رخ داده است منجر به كمرنگ شدن قدرت قابل توجه مادرزن شده است. زماني زوج هاي طبقه كارگر مجبور بودند در سال هاي اوليه زندگي زناشويي در خانه او ( مادر زن ) زندگي كنند. ما حتي ممكن است احساس كنيم كه ميزان اغراق، خودش علامتي است مبني بر اين كه جوك از واقعيت فاصله دارد. به زبان نشانه شناختي مي توان گفت: لذت بردن بيشتر به بازي با دلالت كننده ها برمي‌گردد تا به شيوه بازنمايي مرجع توسط نشانه ها، يعني شادي ناشي از جوك، بيشتر به خاطر چينش دلالت كننده‌هايي شكل مي‌گيرد. به هر حال شما اگر يك زن كهنسال بوديد اين جوك را به شيوه متفاوتي معنا مي كرديد و اگر شما موضوع جوك هاي خوار كننده (زنند ) و طرح هاي كمدي بسيار زيادي بوديد، آيا در آن حالت احساس بدي نداشتيد؟
البته تفاوت هاي ديگري در رابطه با واقعيت وجود دارند . سيمونز (Simmonds) كه يك زن كاريكاتوريست است يكبار نوشت كه وقتي او يك سياه پوست يا يك آسيايي را نقاشي مي كند به نظر مي رسد كه آنها همه گروه‌هاي قومي‌شان را بازنمايي مي‌كنند. نقاشي كردن يك مرد سياه آسيايي كه چاق، مشروب خوار، فحاش، احمق و تنبل است ممكن است احساس توهين ايجاد كند. در حالي كه اگر همان نوع شخصيت به عنوان يكي از طرح هاي صحنه لني هنري (Lenny Henry) (بازيگر كمدي سياه) ظاهر شود ممكن است احساس توهين كمتر احساس شود. بخشي از اين امر با كاريكاتورسازي ارتباط دارد كه در نقطه مقابل اجراي زنده است. كارتون تا اندازه زيادي در پس‌زمينه سياسي به كار مي رود كه در آن پس‌زمينه سياسي ما عادت داريم مطالب را در مورد كل گروه‌هاي اجتماعي بشنويم و معمولاً از موقعيت هاي بسيار وسيعي استفاده مي شود تا به هدف طنز رسيده شود. سؤالات در مورد تصاوير مثبت و منفي تاريخ اظهار مي گويد كه كل گروه تحت سلط (مانند زنان) ظلم و ستم سياسي و اجتماعي تاريخ را درك مي كنند. ستم تاريخي كه به زنان، سياهان و... روا شده است و آنها شروع به تلاش مي كنند تا آن را (در سطح بازنمايي) تغيير دهند. اغلب اين تلاش ها شامل جايگزين كردن تصاوير منفي با مثيت است. با اين وجود، اين امر فرايندي پيچيده است كه شامل حوزه هاي زيادي است: • تاثير عمليات و رفتار هاي استخدامي بر روي چنين تصاويري در رسانه ها • مباحث مربوط به جماعت هاي بازنمايي شده • سؤالاتي كه مربوط به چيستي بازنمايي مثبت است
• تفاوت هايي كه ادراكات مختلف مخاطبان خواهد ساخت. معناهايي كه شامل قابليت ژانري (طرحواره هاي ذهني)، باورهاي ديني و... مي شود. گروه‌هايي كه به شدت به عنوان معضل معرفي مي شوند ممكن است در عين حال دسترسي بسيار اندكي به قدرت رسانه ها و انواع ديگر موقعيت‌هاي قدرتمند داشته باشند. اين مساله چرخه شومي است؛ ممكن است به اين معني باشد كه تصاوير و داستان هاي كمتري بر روي آنها متمركز مي شود و با آنها همدلي و هم‌فكري دارد و اين امر مي تواند محصول فرايندهاي تاريخي خشونت بار مانند جنگ يا استعمار باشد كه يك اسطوره طولاني از تصاوير توهين‌آميز را به ارث گذاشته است، وقتي كه تصاوير از آن گروه شروع به توليد شدن مي‌كند (افرادي از آن گروه بايد بياد آورند آن چيزي را كه بازنمايي تحميلي ناميده مي شود). اين امر شامل دو جنبه اصلي است : • شيوه هاي بازنمايي چگونه است؟ اين سؤال هميشه يك سؤال تعيين كننده و مهم بوده است. آن چيزي كه در حال بازنمايي گروه هاي بزرگي مثل زنان يا آسيايي‌هاي بريتانيا كه عضوهاي گروهي هستند كه در حال تعريف جامعه هستند، چيست؟ درباره يك تصوير چه چيزي مثبت و چه چيزي منفي است؟ نشان دادن اينكه آسيايي‌هاي بريتانيا يك گروه همگن هستند كه همه‌شان تجربيات سني، طبقاتي، جنسيتي، جنسي و... يكساني دارند به وضوح احمقانه است.
• همچنين سؤال ديگري كه وجود دارد اين است كه چگونه مي‌توان شخصيت‌هايي ايجاد كرد كه متعلق به گروههايي باشند كه سابقاً به طور نسبي از تصاوير رسانه‌اي غايب بوده‌اند و بنابراين ممكن است از طريق بازنمايي‌هاي زيادي مورد خوانش قرار بگيرند. براي سال هاي زيادي تصاوير كمتري از سياهان انگليس در تلويزيون وجود داشت، زماني كه شخصيت سياهان در سريال هاي عامه پسند راديويي و تلويزيوني (Soap Opera) يا در نمايشنامه ها، نمايش داده مي شدند، اغلب تصاوير مشكل داشتند و اغلب آبكي (مصنوعي) به نظر مي‌رسيدند و همه افراد در اجتماع خاص خود بازنمايي مي‌شدند. نشانه شناسي اين موارد منجر به اين احساس مي شود كه يك فرد هرگز نمي خواهد رفتار بدي داشته باشد چرا كه به عنوان نماينده اي از آن گروه مورد توجه قرار مي گيرد. در نتيجه، احساس مي شود كه چند عضو چنين گروهي به شيوه معمولي بازنمايي مي شوند كه شايد بتوان گفت كه يك قدمي مثبت در بازنمايي اين گروه ها است. نمايش كسبي (The Cosby Show) كه Cosby اسم يك شخصيت سياه پوست كمدين است، همراه با طبقه متوسط بالا رتبه و قابل احترام خانواده هتبل (Huxtable) و چند اجراي كميك مطمئن سودآور، مقام بالاي رتبه بندي برنامه هاي تلويزيون در امريكا و انگليس در دهه 1980 را كسب كرد. اين يك مثال است كه همراه با سريال ريشه ها (Roots) كه خيلي متفاوت بود و بيشتر به تاريخ برده‌داري مي‌پرداخت، تاثيرات قوي تصاوير آمريكايي قومي را بر روي مخاطبان انگليسي نشان مي‌داد.
جاستن لويس (Justin Lewis) (1991) با مخاطبان سفيد و سياه آمريكايي درباره تصاوير گرم و صميمي كه درباره زندگي حرفه‌اي سياهاني كه از نظر اجتماعي مترقي تلقي مي‌شدند، مصاحبه كرد، بينندگان سفيد پوست تصاوير را (بدون در نظر گرفتن رنگ) شناسايي كردند. سياهاني كه براي بينندگان سفيد پوست بازتاب دهنده يا تعيين‌كننده روياهاي آمريكايي بودند (در امريكا هر كس تلاش كند مي تواند به ثروت ، مقام و... دست ياب) حتي براي يك سياه پوست، رنگ پوست مانعي براي تحقق آن روياي آمريكايي نيست. بينندگان سياه در حالي كه در فقدان (عدم حضور) مرجع هاي نژاد پرستي يا بيكاري، فيلم را دريافت مي كردند، با اين حال تا اندازه اي اين تصاوير را دوست داشتند زيرا مي‌ديدند كه آن تصاوير در فقدان تصاوير همدردانه براي سياهان، تا اندازه‌اي جبران كننده و التيام بخش است (يعني آن تصاوير هر چند بازنمايي بوده است و سياهان را ناموفق نشان داده است ولي به هر حال تصاوير خوبي را هم نشان مي دهد). شخصيت هاي آفريقايي- كارائيبي (CaribbeanـAfro) انگليسي در دهه 1960 اساساً در تبليغات فيلم‌ها غايب بودند و زماني كه آنها در اين فيلم‌ها حضور داشتند، حضورشان همراه با يك مشكل بود: بزهكاري يا رنج و عذاب به خاطر متلاشي شدن خانواده. تصاوير مثبت از آنها وارونه بود و اغلب شخصيت آنها (در تصاوير مثبت) به صورت خانوده‌هاي سخت‌گير و معلمان نجيب و تصاويري از اين قبيل ارائه مي شد. اما طيف بازنمايي سياهان در مقايسه با نقش‌هاي در دسترس شخصيت‌هاي سفيدپوست در حال محدود شدن بود.
در اين بستر و زمينه اجتماعي، به عنوان مثال در سريال EastEnder (سريالي در مورد مناطق كارگر نشين و سياه پوستان كه به مدت طولاني در انگلستان پخش مي شد)، با شخصيت هاي متنوع سياه‌پوست (كه اين اشخاص بعضي داراي جنايات جزئي و برخي ديگر داراي خانواده هاي كه با مشكلات خانوادگي و تعدادي ديگر عاشق پيشه و ...) مورد استقبال و خوشايند تماشاچيان قرار گرفت. تعدادي در اواسط دهه 1970 بخاطر فيلم لباس‌شوي زيبا (1985) اعتصاب كردند، چرا كه اين فيلم شامل تصاوير همجنس‌خواهان و مصرف كنندگان مواد مخدر آسيايي- انگليسي بود. تصاوير منفي هميشه بهترين وسيله براي درافتادن با عقايد مثبت يك فرد نيست، بلكه اين تصاوير (تصاوير منفي) امكان دستيابي به طيف وسيعتري از تصاوير را فراهم مي كند. اين امكان در سريال‌اي عامه‌پسند راديويي و تلويزيوني (Soap Opera ) نسبت به فيلم هاي داستاني آسان‌تر است و مخصوصاً زماني كه تعداد كافي از اعضاي گروهي كه مورد سؤال واقع شدند (مثل گروه سياهان، زنان و...) در صنعت توليد معنا‌، به ويژه معنا‌سازي رسانه‌اي به كار برده شوند امكان دستيابي به طيف وسيعي از تصاوير آسان‌تر است.
نگرش كاملاً متفاوت ديگري در مورد تصاوير مثبت و منفي وجود دارد. فرض كنيد گروهي با زمينه زيادي براي بدخلقي و ناآرامي و عدم همكاري با نظام اجتماعي (مثل سياهان) (در شرايطي مانند شرايط تصوير شده در فيلم بر باد رفته) در اكثر سكانس هاي فيلم همواره در حال لبخند زدن و سوت زدن و با رضايت بازنمايي شوند، ممكن است اين سؤال پيش آيد كه آيا اين تصاوير مثبت است؟ اين تصاوير تنها براي كساني مثبت است كه مي‌خواهند به آنها اطمينان داده شود كه همه چيز در يك ساختار ناعادلانه خوب است. گاهي اوقات گروهها به شدت توسط كمدين‌ها، كاريكاتوريست ها و...به افكاري قالبي مبدل مي‌شوند و اين گروه ها با انتخاب هويت‌هاي بدنام و اسم هاي مستعار توهين‌آميز براي خودشان كه به شكلي قالبي ايجاد شده است، به اين امر واكنش نشان داده‌اند. براي نمونه، گروههاي سياه‌پوست كه خود را كاكاسياه مي‌نامند و همجنس بازهايي كه خود را كوئير (Queers) (به معني خل و چل و خنده دار) مي‌نامند. در واقع چنين چيزهايي در متن يا تصاوير مثبت صد در صد نمي تواند ضمانتي براي تغيير مخاطبان به سوي راههاي مترقي باشد. متن‌ها هميشه در بستر و زمينه‌هاي مخاطبان و فرايند‌هاي توليد فهميده مي‌شوند و به نظر مي‌رسد كه تحليل مخاطب، براي متن‌هاي سرگرم‌كننده و تخيلي، قالب و شيوه‌اي باشد كه روابط بسيار پيچيده مخاطبان در احساس و درك واقعيت را به نمايش مي‌گذارد. راههاي ديگر تغيير بازنمايي
اين مساله مهم است كه مباحث مربوط به بازنمايي نبايد صرفاً در سطح تحليل محتوا مورد بررسي قرار گيرند. وسايل و موضوعات گوناگون در جابه جايي مفروضات مهم و جدي هستند، كه اين مفروضات شامل: • تغييرات سياسي و روش‌هايي كه اين تغييرات سياسي مي‌تواند تصويرسازي‌ها و محدوده تصاوير ممكن را توسعه بخشد يا محدود سازد (مانند جنبش‌هاي فمينيستي دهه‌هاي 1960 و 1970و يا درگيري‌هاي حقوق مدني در دهه‌هاي 1950 و 1960 در آمريكا) • الگوهاي استخدام (اشتغال) و موفقيت‌هاي توليدي در صنايع رسانه‌اي • دسترسي به مكانيسم‌هايي كه امكان مخالفت را فراهم مي‌كنند: مانند حق پاسخگويي • توان مخاطبان براي دسترسي پيدا كردن و احساس آرامش كردن با انواع وسيعي از تجارب رسانه‌اي شايد پيشنهاد اين مساله كه گفتمان مسلط مي‌تواند به سمت سطحي از محصولات تغيير پيدا كند كه صرفاً به‌واسطه مرتبط بودن با كنش‌گراني مانند زنان يا سياهان، نوع خاصي از فيلم ها، برنامه‌هاي تلويزيون و يا موسيقي را خلق كنند؛ عجيب به نظر بيايد، اما اين فرض كه يك زن براي انجام عمل پرهيجان موج سواري خيلي سست و شكننده يا ضعيف و ناتوان است، به‌واسطه موفقيت هايKathryn Bigelow در ساخت فيلم Point Break (US 1991) ابطال شد. به طورر مشابهي مفروضات نژادپرستانه در مورد قابليت‌هاي سازماندهي و خلاقانه آمريكايي‌هاي آفريقايي‌تبار ممكن است به واسطه موفقيت اسپايك لي (Spike Lee) در اجراي پروژه‌هاي بزرگ دسته‌جمعي به چالش كشيده‌شود.
سياست‌هاي فرصت برابر يا عمل مثبت (اثباتي)، معمولاً در موقعيت‌هايي كه داراي اهميت كمتري هستند، به‌كار برده مي‌شود و اين امر بطور ساده به‌اين معناست كه در هر كجا كه مقدور باشد مردم گروههاي خاص (مانند زنان يا كساني كه ناتوان هستند) را براي مشاغلي كه مناسب قابليت‌هاي آنها باشد يا كمابيش قابليت‌هاي اين گروهها معادل كانديداهاي ديگر باشد؛ به آن شغل منصوب خواهند كرد (يعني سياست فرصت برابر يا عمل مثبت اعمال مي‌شود و زنان و ناتوانان اگر در فرصت‌هاي برابر با ساير گروههاي اجتماعي قرار بگيرند، مي‌توانند به مشاغلي متناسب با قابليت ها و توانمندي‌هاي خود دست پيدا كنند). براي گروههايي كه مشاغل رسانه‌اي حاشيه‌اي هم بسيار دور از دسترس است، مواردي كه در ادامه مي‌آيد مي‌تواند راهگشا باشد: • افكار قالبي ناهنجار مي‌تواند با حضور اعضاي چنين گروهي در نيروي كار به چالش كشيده شود و با آن مخالفت شود. اگر افراد ناتواني در يك روزنامه كه تو صاحب آن هستي؛ كار مي كنند، مساله روي‌آوردن به اين افكار قالبي كه «افراد ناتوان هميشه قربانيان درمانده و بيچاره‌اي هستند» را سخت‌تر مي كند. چندين روزنامه‌نگار سياه‌پوست توضيح داده‌اند كه سرمقاله‌هاي نژادپرستانه روزنامه‌هاي مصور بايستي سخت‌تر قادر به توجيه و تصديق اين مساله باشند كه در اتاق‌هاي خبر بيشتر خبرنگاران غيرسفيد انگليسي مشغول به‌كار هستند.
• جنين كاركنان رسانه اي (سياهان، زنان و... ) ممكن است (هرچند نه به طور غير قابل اجتنابي) نسبت به شناخت زواياي يك داستان خبري يا داشتن عقيده‌اي درباره خطوط داستاني معتبر درباره اعضاي آن گروهي كه خود به آن متعلق هستند، بيشتر هوشيار باشند. سياست هاي اعطاكااده حق پاسخگويي نيز مهم هستند. وضع روزنامه‌هايي مثل Sun در سا‌ل‌هاي نخست وزيري خانم تاچر نمونه‌اي از تجربه مؤسسات بزرگي است كه قدرت بسيار زيادي نسبت به هريك از ما در به‌روز كردن تيترها و به گردش درآوردن تيترها، استخدام كاريكاتوريست‌ها، خريد عكس ها و داستان ها، نگهداري عكس هاي خصومت آميز از گروه هايي مثل GLC (شهرداري لندن بزرگ) و سياست قيمت عادلانه براي حمل و نقل ارزانتر در لندن داشت. چنين گروههاي هدفي (زنان، سياهان و... ) قدرت بسيار كمتري براي به‌گردش درآوردن اهداف سياسي مخالف دارند و اغلب داراي موقعيت‌هاي بدون اعتبار هستند كه به وسيله اظهارات و تاييدات، بي پايه و اساس شده است و بعداً اين اظهارات در قسمت بي‌اهميتي از روزنامه جمع شده است. لايحه حق پاسخگويي درخواست مي‌كند كه براي پاسخگويي به چنين گزارش‌هايي امتياز برابري به گزارش اصلي داده شود. بنابراين يك سرمقاله نادرست و غير حقيقي در اولين صفحه (روي جلد) بايد با روي جلد ديگري اصلاح شود. منابع : منبع اصلي اين مقاله ترجمه فصل هفتم كتاب زير است: - Stafford, Gil and Roy(2003), THE MEDIA STUDENT 'S BOOK, Branston press منابع فرعي :
- هيوارد، سوزان(1381). مفاهيم كليدي در مطالعات سينمايي، ترجمه: فتاح محمدي، نشر هزاره سوم، - عاملي، سعيد رضا(1386). جزوه درسي كلاس فلسفه رسانه هاي جمعي، دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران، ..................................................................................................... منبع:مركز مطالعات و تحقيقات رسانه اي انتهاي پيام/
00:07 - 9 بهمن 1387

23 بازدید



1 پاسخ