*گمشده*از در خروجی دارالحجه آمدیم بیرون. زینب را گذاشتم روی دستم. با فاطمه منتظر شدیم تا ابراهیم برود کفش‌داری کفش‌هایمان را بیاورد.نگاهم کشیده‌شد سمتش که از لابلای جمعیت می‌رفت. یک آن چشم ریز کردم‌. قلبم نامنظم شد. دست در هوا چرخاندم:《محمدحسن کو؟》او هم با اشاره دست گفت:《اونجا نیست مگه؟》خیالم راحت بود که طبقِ معمول چسبیده به زانوی همسر دارد می‌آید.زینب را گذاشتم توی کریِر. لپ‌های گندمیِ فاطمه‌ام میانِ چادر سرخ شده‌بود. چشم‌هاش بینِ زائرها می‌دوید. از دلهره‌اش، دل‌آشوب شدم.دریای درونم هنوز وصلِ زیارت حضرتَش بود. موج‌هاش متلاطم نشد. آرام به خودم گفتم مگر کسی اینجا گم می‌شود؟ نه! گمشدگان هم پیدا می‌شوند. باز پس و پیشم را کند و کاو کردم بلکه پسرکم بین‌مان قایم شده‌باشد. شاید رفته تا کنار آب‌خوری. پا تند کردم پسرها را کاویدم. به خادم کنار آبخوری گفتم:《پسر کوچولو با پیشبندیِ کرم اینجا ندیدین؟》خادم که سر تکان داد نه! دویدم سمتِ آسانسور. نبود.دلم مضطر شد. گفتم شاید بازیگوشی‌اش گرفته. لابد با آسانسور رفته‌است بالا. سوار شدم. تا این یک طبقه برسد به صحن‌، روح از تنم به در آمد‌.پای برهنه را گذاشتم روی سنگ‌های صحن. دیگر حالم دستِ خودم نبود. دلم پیش فاطمه بود که زینب را بهش سپرده‌بودم. تو همین صحنِ حرم روی فرش قرمز نشسته‌بودیم، که خبر داداش دار شدنش را داده‌بودم. دهانش را باز کرده‌بود که:《اَع واقعی می‌گی.》 چشم‌هاش آنقدر خنده توش بود، که جا نمی‌شد و به بیرون می‌پاشید. از وقتی محمدحسن خ5پا به دنیا گذاشته بود زندگی‌اش، خوابش، خوراکش شده‌بود داداش. وقتی محمدحسن به گریه می‌افتاد، بشقابِ غذایش را از سفره برمی‌داشت، می‌رفت کنار کریر محمدحسن و می‌خواند:
《لالا داشِ نازم..بخواب داداشِ نازم》وقتی به غلت افتاد، مثل مادربزرگ‌ها قربان‌صدقه می‌رفت:《آخی مامان ببین! قربونش برم من》به تاتی تاتی رفتن افتاد، هیات که می‌رفتیم چشم ازش برنمی‌داشت که یک وقت از در خارج نشود:《مامان حواسِت به داداشی باشه من دارم می‌رم بازی کنم》و خانم کناری با خنده می‌گفت:《مگه می‌شه مادر حواسش نباشه؟》و حالا من دچارِ همان "حواسم نبود" شده‌بودم. قلبم به سینه می‌کوبید. سیاهیِ آسمان حرم هنوز برام نور داشت. چنگ انداختم به چادرم یعنی کجاست؟ و ذهنم نشخوار می‌کرد:《گرسنه‌ست، هنوز شام نخورده. ای خدا محمدحسنم خجالتی و ترسوئه. نزدیک ساعت خوابِشه. نکنه یه گوشه‌ خوابش برده؟ اگه دزدیده باشنِش چی؟》 قصه‌هایی که توی فیلم‌ها دیده‌بودم به صدم ثانیه جلوی چشم‌هام گذشت. افرادی که در کودکی میان بازار و شلوغی‌ها گم شده‌بودند.یعنی تمام شد؟!هراسان دویدم قسمت گمشده‌ها. شانه‌هام صاف نمی‌شد. درِ چوبی را هُل دادم تو. لنگه دیگر در را ستون کردم تا تاب بیاورم:《خانم پسر بچه سه‌ساله با لباس پیشبندیِ کرم نیاوردن؟》خادم از پشت سیستم بلند شد. چشم‌هاش هول می‌زد:《نه نیاوردن. مشخصات و شماره موبایل بده ثبت کنم.》مشخصات را که گفتم آمدم توی حیاط. احساس می‌کردم قدم خمیده شده.دیدم همسر هم همان طرف‌هاست. گفتم شاید دنبالم هست که بهم بگوید پیدایش کردم و پیش دخترهاست، اما نگفت. تهِ گلویم مثلِ کویر شده‌بود.من به خیالِ او بچه را رها کرده‌بودم و او هم به خیالِ من. بعد انتظارش را از رضای معصومه داشتم تا بین خواهر و برادر فاصله نیفتد. می‌دانستم مامان کوچولو تاب نمی‌آورد. درست مثل خود حضرت معصومه!ابراهیم صورتش چروکیده شده‌بود. اصلا در همان دقایق بهم ور شده‌بود. می‌دانستم آشوب است.
اما هیچوقت قد خم نمی‌کند. همیشه اُست و قرص وایمیستد، اما من می‌دانم که از درون موریانه تنه‌اش را می‌جود.رو کرد به من:《بریم زیرزمین سرِ جامون. شاید اونجا باشه.》شانه شانه کردم. لِنگ کشان رفتیم سمت دارالحجه.ابراهیم سر تکان داد:《تو برو قسمتِ خانما رو بگرد. من می‌رم سمتِ آقایون.》بین صفوف خبری از محمدحسن نبود! انگار یکی دستم را گرفت برد سمتِ ورودیِ خواهران. همان دالانی که خانم‌ها از پله‌ها می‌روند بالا تا برسند به مرقد.محمدحسن از پله‌ها می‌آمد پایین. به پهنای صورت می‌خندید. چشم‌هاش از شادابی برق می‌زد. با چشم‌های خیس دست‌هام را باز کردم. مثل مادری که بعد از بیست سال اسیرش برگردد. اما محمدحسن اصلا انگار نه انگار که گم شده‌است.نه چشم‌هاش خواب‌آلود بود؛ نه تیله‌هاش می‌لرزید از ترس. درست در خانه پدری بی‌پروا برای خودش قدم می‌زد. تماس گرفتم با همسر:《پسرمون پیدا شد بیا》پسرک را بغل کردم رفتیم سمت فاطمه. گونه‌هاش چسبید زیرِ چشم‌های عسلی‌اش. تلو تلو چشم‌هاش به ذوق بدل شد. محکم داداشی‌اش را بغل کرد:《با امام رضا رفته‌بودی بازی کنی؟ آده؟》
08:41 - 23 اردیبهشت 1404